من آن مرغم که گویا یک زمانی او ملک بوده و در باغی سکونت کرده و حالا به جرم یک نفر اینجا درون یک خراب آباد بی پیکر گرفتار است و آن هم از قضا از روی حرف یک زن خودسر که آدم-جدمان-را می زندگول و خلاصه داستانی اینچنین بغرنج و پیچیده! خلاصه تر بگویم آدمی هستم که گویا مرغ بوده ام و شغلم گوییا بوده است ولگردی میان حورریان و رودهای شربت و غیره!و اینک در زمین می چرخم و بسیار شادابم از این وضعی که داریم و از این اوضاع باحالی که در اطرافمان جاری است این ایام!
1) حتما فیلم کتاب قانون را ببینید. و به تمام کسانی که می شناسید یا نمی شناسید توصیه کنید بروند.
2) اجرای نمایش ادیپ- به کارگردانی حمید پور آذری، در فرهنگسرای بهمن تا سه شنبه تمدید شد. سعی کنید از دستش ندهید. موکداً توصیه می شود. در دو سانس 4 و 6 اجرا دارند. متن زیر را پیرامون ان در چلچراغ شماره گذشته نوشتم.
ادیپ در میدان هفتِ تیر
گناه، جبر، تقدیر و اختیار، چهار عاملی
هستند که در اثر یک تصادف در کنار هم معنا پیدا می کنندیا به عبارت بهتر معنا می شوند. این معنا شدن
توسط کاراکترهایی صورت می گیرد که خود در اثر جبر(یا اختیار)بنابر تقدیرشان در محل
تصادف( یا محل وقوع گناه) حضور داشته اند.(انها
را فعلاً «شاهد» می نامیم. این معنا شدن و معنا کردن با توجه به بستر زندگی ،
ویژگی های فردی و اجتماعی و فرهنگی و...هر شاهد(که مجموعاً تنها چیزهایی هستند که
می شود به حساب اختیار انها گذاشت ) برای هر نفر متفاوت است. به هر میزان که انها
به جبر معتقدند واقعه(گناه) را سطحی تر می نگرند و به هر اندازه که تصادف را صرف
تصادف می بینند و تزلزلی از اختیار انسان، معنای گناه در نظرشان مهیب تر و عقوبتش
سخت تر می نماید.
نمایش: در میان هیاهو و یک موسیقی عجیب وارد
سالن تاریک می شوید، روی یک گاری شمارا می نشانند و می چرخانندتان لای صحنه های
مختلف. همین شیوه عجیب تماشای نمایش کافی است تا حدس بزنید با یک اتفاق تازه
طرفید. ماجرای ساده تصادف یک پیک موتوری روایت می شود که قرار است بسته ای را به
کسی برساند که آن کس ادیپ است و آن بسته خنچری است که ادیپ چشم هایش را با ان کور
می کند . ( ادیپ در بازی تقدیر، با مادرش ناخواسته زنا کرده، و از او صاحب چهار
فرزند شده، وی وقتی از این ماجرا مطلع می شود چشم هایش را کور می کند). در این
میان افرادی به تماشای صحنه تصادف می آیند. و ما نیز روی گاری متحرک از زاویه های
مختلف همان صحنه را می بینیم. (البته این را بعد از پایان نمایش متوجه می شویم)
روایت تلفیقی شخصیت ادیپوس،در بستر یک صحنه تصادف(بخوانید گناه) پیوند
زدن ذهنیت آشفته انسان در مقابله با تقدیر است. گناه ادیپ، تقدیر لایتغیر او در یک
نقطه تلاقی با زندگی یک پیک موتوری گره می خورد. و تمام شاهدان، به واقع گوشه هایی از برداشت های متفاوت نسبت به تقدیر و
اختیارند که به نظاره واقعه تصادف پیک با انسانی می نشینند. انسانی که مرده است و
در طول نمایش و در طول تمام بحث ها و کشمش های گاه فلسفی و گاه اجتماعی به کل
فراموش شده است.این فراموشی را در شخصیت زیرک دزدها هم می بینیم که در تمام این
شلوغی ها و بازی ها بی توجه به بزرگترین سوال فلسفی انسان جیب بازیگران را خالی می
کند و در اخر -در صحنه کوتاه عروسی- رستگار هم می شود . شاید این تمام حرف
کارگردان و نویسنده باشد. اما به هر حال بعد اجتماعی اثر، تاثیر گذار تر از ان است
که تنها به ادیپ بپردازیم و پیام نویسنده. ویژگی مشترک تمام شاهدان «نارضایتی» انهاست. و
مهم تر، «نداری» شان: مردی نابینا(که چشم ندارد) مرد دیوانه(که عقل ندارد) مادر
فقیر(که پول ندارد).. آنها به «تقدیر» تن داده اند و با « ا ختیار»ی که دارند از
«جبر» حاکم بر آن شکایت می کنند. همانقدر که این جمله گیچ کننده است تقدیر شخص
ادیپ نیز گیچ کننده است و همانقدر که درام ادیپ عجیب است، واقع شدن تمام این حوادث
در یکی از مناطق –احتمالا جنوبی و فقیر نشین- همین شهر عجیب می نماید.(لذبتخشی این
تلفیق انجاست که اتومبیل روانپزشک ادیپ را در میدان هفت تیر قفل زده اند و برده
اند پارکینگ) لذا کارگردان رسالتی فراتر
از انقال پیام ماورایی و فلسفی ادیپ(در جایگاه ان درام کلاسیک مشهور) ونیز رسالتی
بزرگتر از نمایش یک هنر را دارد، که همانا وی بازیگران تازه کار –اما پر انرژی و
قوی-خود را بسیج می کند تا شبه درامی بسازند مملو از تکنیک های اجرایی مدرن و بی
نظیر در تجربه نمایش یک انتقاد اجتماعی بسیار فراتر از مرزهای تئاتر امروز ایران .تا
تماشاگران این نمایش سوال پیچ ، شوکه، سرخوش و شاید با چشم هایی تر، سالن را ترک
کنند و همچنان همراه با آن حسرت همیشگی که کاش انهایی که باید- این نمایش ها را می
دیدند.
|+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در دوشنبه 4 آبان1388
|