هشت سال پیش مادربزرگ همسایه ما مرد. `پدر بزرگ ما که می شود سر دسته "کرموها" رفت بالا سر مادربزرگه و ادعا کرد دکتر است....چهارده سال تمامم به او تنفس دهان به دهان می داد به بهانه اینکه توی کماست...
شش سال بعد: مادر بزرگه هنوز توی کما بود و بود و بود و تنفس و غیره...
|
+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در سه شنبه 9 تیر1388
|