يک روز يه آقا خرگوشه....................... رسيد به يه بچه موشه
موشه دويد تو سوراخ ......................... خرگوشه گفت : آخ (?!)
وايسا، وايسا، کارت دارم...................... من خرگوش بي آزارم
بيا از سوراخت بيرون ........................ نمي خواي مهمون
.
يواش موشه اومد بيرون ....................... يه نگاهي کرد به مهمون
ديد که گوشاش درازه ..................... دهنش بازه
.
شايد مي خواد بخوردم ...................... يا با خودش ببردم
پس مي رم پيش مامانم ...................... آنجا مي مانم.
.
مادر موشه عاقل بود......................... زني با هوش و کامل بود
يه نگاهي کرد به مهمون ................... گفت اي بچه جون!
اين خرگوشه .............. خيلي خوب و مهربونه
پس برو پيشش سلام کن ................... بيارش خونه
|
+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در پنجشنبه 4 تیر1388
|