تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت - آسمان هم سبز می گردد دمی...
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 آسمان هم سبز می گردد دمی...

 

گفت  یک شب «سورمه ای» با «سبز» :هی!

حرف سربسته زدن گو تا به کی؟    

تا به کی در قامت برگ و درخت

طرح این ایدئولوژی های سخت؟

رنگی  ار تو.. تا به کی پنهان شدن؟

تا کی اندر دشت و در دامان شدن؟  

تا به کی در ساقه ها در برگ ها

در کلروفیل و  در گلبرگ ها...

تا به کی تز دادن و قول سخیف؟

تا به کی روشنگری های خفیف

چند خواهی در چمن ها گم شوی

تا کجا خواهی گم از مردم شوی

رنگ باید توی چشم آید...زیاد

نی که چون برگش رود با باد یاد..

 تا به کی سبزینه بازی تا کجا؟

چشم آدم ها کجا...این ها کجا؟

سبز لبخندی زد و چیزی نگفت

سورمه ای می گفت و او هم می شنفت

رنگ باید رنگ بر دل ها زند

دم ز رتق و فتق مشکل ها زند

با فتو سنتز  ؟! محال است این خیال

درد مردم را چشیدی تا به حال؟:

من اگر جای تو بودم یک زمان

می شدم زرد از خجالت بی گمان

دست اخر سبز گفتا ...تو که ای؟

خود بگو آخر چه داری سورمه ای؟

سورمه ای خندید و بر منبر نشست

گفت ردی دارد از من هر چه هست

من همان رنگم که در شب هاستم

نی فقط  اینجا که من هر جاستم

جملگی عالم به زیر رنگ ماست

وقت شب، غالبترین رنگ هاست

همدم بی خانمان هایم به شب

هم نشین با بی کسان جان به لب

تا سحر سقف فقیرانم سپس

سرپناه بی پناهانم و بس

هر کسی از ظن خود شد یار من

بهر مردم داری بسیار من

رنگ من از درد مردم دور نیست

آنچه در من شد نهان در نور نیست

من حدیث قلب مردم می کنم

غصه شان را درخودم گم می کنم

یاد دارد هر که اهنگ مرا  ...

 می شناسد بی گمان رنگ مرا

 

سرخ لبخندی نمادین زد به او...                            

 سورمه ای جان اصل مطلب را بگو!

من شنیدم هر چه را گفتید نیک

لب مطلب را نفهمیدم ولیک

سبز ، رنگی ساده و بی ادعاست

وسعت  طاق فلک دست شماست

(می شود کیف یتیمان با تو کوک

تازه هستی رنگ آرم فیس بوک!)

باشد اما منطقی شو یک کمی...

آسمان هم سبز می گردد دمی

"گنبد سبز فلک دیدم و داس ماه نو"

این هم از حافظ...سخن کم کن... برو...

سبز لبخندی زد و گفتش چرا

می برید این بحث را تا قهقرا؟

 هر چه را گفتی پذیرفتم ولی،

حرف آخر را بگو بی مَعطلی

 

سورمه ای هم گفت با آن دو چنین

نفرتی دارم به شدت من از این

مشکلم با رنگ این سبزینه است

در دلم از او هزاران کینه است

آخر او که این همه هر جا کم است

پس چرا بالای رنگ پرچم است؟

در حضور این همه رنگ بدیع؟

شر خود کم کن ز جمع ما سریع


 

چون سفید از سوی دیگر می شنید ...

حرف های این دورا، فوراً دوید....

در میان رنگ ها من اصلحم

هم میانم هم سرم من هم تهم..                         

مسخره ،شوخی، به جد یا واقعی

هر چه گفتی را شنیدم سورمه ای

عمر ما صرف نزاع گردید و بحث

فکمان در بحث ها پوسید و بحث...

بحث اینکه من کجایم تو کجا

من سرم از تو ...سری از من تو یا....

هشتمان گیر نه و نه  گیر هشت

خسته ایم از آنچه که بر ما گذشت

رویمان کم کم- به زودی، می رود

رنگمان رو به کبودی می رود

بینمان دعواست از روز ازل

"او نظر کرده است یا من مبتذل؟"

تفرقه در بینمان انداختند

رنگ هایی از دو رنگی ساختند

در میان بحث ها و جنگ ها

رنگ هامان شد دروغی، شد ریا

گرده هامان خم شد ازباری گران

بار رغت بار از ما بهتران

رنگ بی رنگی نشان دادندمان

ننگ شد همرنگ و خویشاوندمان

جمله جمله هر زبان را دوختند

آتشی سرد از درون افروختند

بر دل ما مهر خاموشی زدند

تا نیابند از وفاق ما گزند

برگ ها ی کوچک سبز درخت

می شود کم کم درختی سفت و سخت

گر درختان نزد یکیدیگر روند

جنگلی خواهد شد ار با هم شوند

خردلی که تا کنون خوابیده بود

تا به حال این بحث را نشنیده بود...

بی رمغ ناگه ز خوابش جست گفت

ناشود دیگر در این هنگامه خفت

از سکوت خود چنین رنگین شدم

زرد بودم آن اوایل، این شدم

فلسفه کردی سر هم با کلام...

سبز باید باشد انجا والسلام!

من نمی دانم که منطق چیست یا

هست برهانم غنی یا نیست یا...

رک بگویم  من چنین فهمیده ام

طبق آنچیزی که   زیننان دیده ام

 گیرم او آخر بود تو اولی

 چیزی از اینها نمی فهمم، ولی...

گرچه سبز از رنگ های آخرست...

      دست کم از قهوه ای که بهترست!         

 

 

 

 (نسخه ی کامل این مثنوی را در چلچراغ این شماره بخوانید)

 

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 18 خرداد1388  |
 
 
بالا