تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت - فرمال ولی با معنا
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
  فرمال ولی با معنا

کمی تئاتر-

پیرامون اجرای «عجیب ولی واقعی»

(مطبوع در صفحه "تئاتر " چلچراغ این هفته)

 

1 )

«عجیب ولی واقعی» با دو نیم آدم- دو نیم تنه شروع می شود. آدمی را از کمر دو نیم کنید، بالا-پایین- این دو نیمه یکدیگر را جستجو می کنند، می یابند، می شناسند ،طرد می کنند، درک می کنند، و یکی می شوند تا نهایتاً زایشی-خلقتی شکل گیرد، این بار ارادی-خود آگاه.

روایت داستان آفرینش، به کمال رسیدن آدمی، و باز نیست شدن او، چرخه ی مانایی است که در تاریخ نمایش و ادبیات جزء لاینفک نیازهای بنیادین شخصیت ها بوده، که برای آن می جنگیده اند. داستانی تکراری اما پر فراز و نشیب که هنرمند به زعم خود گوشه ای از آن را تغییر می دهد تا تحمل این روند برای مخاطب-که همان انسان مسلول در این چرخه است- را آسان تر کند.

هنر کارگردان این است که مخاطب با علم به تقدیر اندام واره ها، که در واقع اجزای خود اویند، تا آخرین لحظه نمایش انتظار می کشد تا یکی شدن آنها را ببیند. انگار آدم باز خودش را می شناسد، و وقتی سالن را ترک می کنی، دست ها، پاها و دهانت، برایت معنی دیگری دارند، شاید بی اختیار آنها را لمس کنی و سرخوش از کشف دوباره خودت و اجزاء خودت، دنبال گوشه ای از تقدیر محتومت بگیری و تغییری و باقی ماجرا...



عکس از باباک برزویه (babak.akkasee.com/13949)

2)

نمایش «عجیب ولی واقعی» یاسر خاسب را می شود تلاشی نو یا حداقل ادامه ای جاندار، از نمایش های اجرایی(Performance art ) با تکیه بر فرم دانست.

با اینکه این سال ها در تئاتر ایران، اجراهای فرم کم نداشته ایم، اما این بار فرم و معنا طوری به هم گره خورده اند که هر کدام بی واسطه- بی انتزاع، تعریف دقیقی از یکدیگرند. یعنی دقیقاً حرکات «فرم» بازیگران همان «مفهوم» است. در واقع می شود گفت این «اجرا»، «نمایشی» است که بدن دیالوگ هایش را می گوید.

رسالت هنرهای مفهومی، شیوه ای از انتقال مفهوم است که شاید در اغلب هنرهای اجرایی با یک یا دو واسطه صورت می گیرد، یعنی همان عملی را می کند که استعاره در ادبیات. اما اینجا بازیهای فرم، مستقیماً توسط ارکانی صورت می گیرند که خود روایتگر مفهوم و سرنوشت خود اند.(به عبارت یک کمی تخصصی تر! : سوژه همان آبژه است یا حداقل آبژه – بی واسطه - روایتگر شرح حال سوژه است: اندام های یک انسان(آبژه)، راوی سرنوشت آن انسان، تکامل، و عاقبت آنهاست( سوژه). )

خلوص حرکت ها و دراماتورژی قوی(البته تا دو سوم پایانی کار) و این که مخاطب نباید بیشتر تمرکزش را بگذارد برای درک کردن المان های ریزی که کارگردان در سوراخ سمبه های فرمش پنهان می کند تا شاید-شاید- چیزی دستگیرش شود،دو فاکتوری است که تماشاگر را با آرامش می نشاند روی صندلی اما از درون می کشاند پی خود. ( دقیقاً بر عکس اجراهای قوی – اما پیچیده آتیلا پسیانی که اگر «کشتی شیطان»ش در ادامه سریال های فرمال-ابزوردش، رگه هایی از روایت داستان پیدا نمی کرد، بی شک او را به زمره هنرمندان بیش از حد آوانگارد که تقدیرشان طرد شدن از ذهن مخاطب عام تئاتر است، منتقل می کرد).

...

در کنار تمام اینها، موسیقی قوی کار و اجرای زنده افکت های صوتی توسط فرشاد فزونی، آهنگساز جوانی که این روزها موسیقی تئاتر را در انحصار خود در آورده است، در انتقال حس و ساختن فضای ذهنی مخاطبف نقش بسزایی داشت، آنقدر که شاید بشود نقص در نورپردازی و خرده ایرادهای صحنه پردازی، را با قوت این بخش از کار یر به یر کرد. هر چند به زودی با او و آثارش به بهانه اجرای موسیقی نمایش «مادر مانده» در هفته آینده بیشتر آشنا خواهید شد، اما لذت چشیدن «صداهایی از جنسی دیگر» را در این نمایش از دست ندهید.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 10 خرداد1388  |
 
 
بالا