تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت - شنیدم...
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 شنیدم...

 

گفتگوی جدی جدی خانم گوجه فرنگی با

آقای سیب زمینی

•         لطفا خودتون رو معرفی کنین و بگین از کجا شروع کردین

•         من آقای سیب زمینی هستم و از زمین های خاکی شهریار شروع کردم...

•         چی شد که به اینجا رسیدین؟

•         حقیقت امر اینه که ما سر زمین بودیم، بعد یه عده اومدن ما رو کردن تو گونی و دیگه نفهمیدیم چی شد

•         پس شما رو کردن تو گونی؟...می شه در این مورد توضیح بدین؟ کیا شما رو کردن تو گونی؟

•         نمی تونم در این مورد حرف بزنم...من چیزی ندیدم

•         آیا اونها شما رو وادار به سکوت کردن؟

•         نه خیر...چون ما چشم نداریم که اونا رو ببینیمم..

•         پس شما هم مخالف اونها هستید؟...برانداز؟...لیبرال دموکرات یا یا اصلاح طلب؟

•         هان؟

•         هیچی...بگذریم...آیا توی گونی کس دیگری هم با شما بود؟

•         بله..مسلماً ...به قول شاعر : هیچکس تنها نیست

•         پس با گروه های زیرزمینی هم در ارتباط هستید؟

•         همین طوره...اونها زیر زمینی هستن ما سیب زمینی...همین تشابه اسمی کافی نیست؟

•         آیا با علیش مس هممراوده دارید؟

•         آره بابا...اون که بچه محلمونه...

•         پس نیناش هم بلدی؟قبوله؟

•         بله خب...ناچار باید بگم قبوله

•         می شه بگین شما رو کجا بردن؟

•         خیر

•         آیا این حق السکوت بوده که شمارو وادار به سکوت کرده؟

•         خیر...اونجایی که ما رفتیم..هیچیی نبود...فقط چند تا آدم بودن که گرسنه بودن...همه چی عادی بود...و مث همه جا...

•         آیا شما در سلامت عقلی تن به این کار دادی؟ منظورم اینه که مشکل جسمی یا روحی یا..

•         نه...راستش ما اغلبمون داشتیم جوونه می زدیم

•         این یک اصطلاح سوق الجیشی، اسم رمز  یا چیزی شبیه اینه؟

•         نه خیر...جوونه می زدیم.. شما که باید بهتر بلد باشین

•         من؟

•         بله شما...یعنی شما می خواید بگید تا حالا جوونه نزدین؟

•         نه انکار می کنم..خب جوونه می زدین یعنی چی؟

•         یعنی دیگه به درد نمی خوردیم..باید می دادنمون به گاو و گوسفند ها...

•         خب پس چرا شما رو ندادن به گاو گوسفند ها...دادن به مردم؟

•         نمی دونم...شاید بنیان فکری اونها و تصورشون از گاو با نمود بیرونی گاو تفاوت داره..

•         می شه شفاف تر توضیح بدین؟

•         فک کردن اونا گاون،دوست داشتین اینو بشنوین؟

•         آیا هستن؟

•         من این طور فکر نمی کنم

•         پس چرا رفتید توی سفره های اونها

•         گرسنه بودن

•         یعنی فقط «نوع دوستی» شما بود که تن به این کار دادید؟

•         ما برای همه «سیب زمینی» ها ارزش قائلیم...از ادم ها تا...

•         پس حاضرید برای آرمان هاتون هر کاری بکنید؟

•         به هر حال هر کسی برای خودش اصولی داره..

•         پس شما هم اصولگرا هستید؟ آیا{...} ،{...}،{...} مایلی کهن را می شناسید؟

•         (می خندد)

•         {...}،علی دایی را چه طور؟

•         (باز می خندد)

•         با علی آبادی هم در ارتباطید؟

•         ( فرش را گاز می گیرد)

•         کفاشیان؟...مشائی؟الهام؟ ساسی مانکن؟

•         (سرخ می شود)

•         مثینکه حالتون خوب نییست...ئه چقدر عوض شدید؟...

•         جان؟ ببخشید شما؟

•         گوجه فرنگی هستم...خانم گوجه فرنگی خبر نگار اختصاصی واحد...

•         داستان چی بود یه مدت شما خیلی ارزون بودید؟الان مظنه چنده؟

•         وا...قباحت داره ...هیچ وقت از یک خانوم (گوجه فرنگی) در باره قیمتش سوال نکنید، این جزو اسرار هر گوجه ایه، متاسفم براتون آقای سیب زمینی!

•         اوه ببخشید..یادم رفت خودم رو معرفی کنم..از شش خط پیش به بعد من تغییر هویت دادم....«سیب زمینی سرخ کرده» صدام کنید لطفا..خوشوقتم

•         یعنی همه تون به همین سرعت نتغییر ماهیت می دین؟

•         همه مون که نه...مثلا چیپس ها مدتی طول می کشه...یا پوره سیب زمینی که خب پروسه خودش رو دارهه. به هر حال هر چقدر هم طول بکشه...ما روی دگردیسیمون خیلی تعصب داریم،

•         تعصب؟ پس داستان چیه که می گن شما بی رگ تشریف دارید؟

•         شایعه. تخریب،بد گمانی...

•         خب شاید دلیلی  داشته..تا نباشد چیزکی مردم  نگویند چیزها! شاید این همه وقت سکوت شما به این شایعات دامن زده...

•         شاید..اما گمونم تسمامح و تساهل بنده رو تعبیر می کنند به بی رگی...

•         رگ دارید،پس چه طور تن به هر کاری می دید، به اینکه شما رو در حالیکه دارید جوونه می زنید ببرن و به جای گاو بدنتون به ادمایی که...

•         تند نرو خانوم گوجه فرنگی!...شما هم اول و آخرش جاتون پیش ماست...فکر می کنی پس فردا روزی که ما رفتیم تو سفره مردم، و شدیم سیب زمینی سرخ کرده یا چیپس پیاز و جعفری ما رو با چی می خورن؟...

•         با ماست؟

•         احسنت ...گاهی با ماست می خورن...که از شیر همون گاوهایی درست شده که قرار بوده مارو بخورن، یا با سس می خورن...که عصاره عقاید و مانیفست های چون شما روشنفران فرنگ زده ایه...

•         اجازه نمی دم تقدیر مارو به سخره بگیرید...

•         بله خانوم عزیز! حقیقت تلخه...شما گوجه های فرنگی نیز چون ما محکومید به خورده شدن..ما را سرخ می کنند ..اما شما را له می کنند. ما را در اوج تر و تازگی و شمارا وقتی پیر و بی فایده شدید وقتی دیگر برای سالاد آنچنان هیجان انگیز نبودید..و سالاد ...تنها یک اشتها آوره خانوم!...یک ظاهر نمایی از غذایی که ممکنه هر گز توی سفره نیاد...شما هم روزی سبز بودید، سرخ شدید، و احتمالا رب خواهید شد...و در آینده ای نه چندان دور، در املت،  می شوید کانسبت الحاقی به نطفه خروسی که هرگز دنیا رو تجربه نکرد....

•         (خانوم گوجه فرنگی سکوت می کند)

(خانم گوجه فرنگی با شنیدن حرف های آقای سیب زمینی منقلب شده و استودیو را ترک می کند، آقای کلم در  مقام تهیه کننده برنامه در حالیکه هول شده  نزد آقای سیب زمینی می آید)

•         آقای کلم: آقای سیب زمینی ..ام م م..چیزه...شنیدیم طبع شعر هم دارید...می شه یه شعر برامون بخونین؟

•         درباره ی چی باشه؟

•         هر چیزی...سفر، کنفرانس ، انتخبابات،موشول اینا! بنیامین،کیوان....  فقط راجع به خاتمی نباشه...

•         چشم، اخرین سروده خودم رو تقدیم حضورتون می کنم که درباره ی هیچی نیست...و اونو تقدیم می کنم به همه سیب زمینی های عزیز...به ویژه خواهرزاده ام در تورنتو!...به امید روزی که همه ی سیب زمینی ها به سیب هوایی تبدیل بشن...چون مترو به منو ریل.

•         آقای کلم: با گوش دل نیوش می کنیم...

 

•         شنیدم که در مصر آهنگری ...    لگد زد به آهنگر دیگری

و آهنگر دیگر از درد مرد...     نه مثل زنان مثل یک مرد مرد

و آهنگران جمله گرد آمدند...      و در باب این قصه گپ ها زدند

یکی زان میان گفت باید که او     به چاهی معمق بگردد فرو

و آهنگر دیگری گفت که            نشاید گنه ساده زو سفت که

دگر گفت باید که دارش زنیم       نه یک مرتبه بل دوبارش زنیم

خلاصه یکی گفت و آن یک شنید   یکی کوک می زد دگر می برید

و آهنگران بحث کردند و-مکث-     میان فلاش و رپرتاژ و عکس...

هیاهو به  ظاهر به آخر رسید       که پشمک فروش یمن سر رسید

به مجمع در آمد چو شیر دژم       که وصفش ندانم که من چون کنم

گشوده دهان را صدا پشت سر..   نهاده و غران و سینه سپر

و آهنگر مصری از جا پرید      و انگشت حیرت به لب بر گزید

و اندامش از ترس لرزید... زید      به شدت بلرزید چون بید...بید

خدایا که است او چنین شاکی است؟   ز مصر است او، یا خدایا کی است؟

مبادا که پور همآنهنگر است؟       و یآهنگر از خطه ای دیگر است؟

روان شد به سمت ظنین حقیر     همه در کف هیئت نره شیر

و پشمک فروش یمن یک لگد     به یک جای آهنگر مصر زد

و آهنگر مصر از درد مرد     نه مثل زنان مثل یک مرد مرد

و آهنگران جمله گرد آمدند      ودر باب این قصه گپ ها زدند

ولی کس ندانست قصه چه بود   و پشمک فروش مهاجم که بود؟

چنین شد که پشمک فروش یمن   بشد نقل مجلس به هر انجمن

از آن پس به هر محفل و منبری    به جز او نشد صحبت دیگری

تو هم گر طرب خواهی و نام و نوش

چنان کن که بنمود پشمک فروش

 

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 26 اردیبهشت1388  |
 
 
بالا