تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت - در کلمزار حکم
واعتصموا بحبل الله جميعا
 در کلمزار حکم

آورده اند مجنونی از گذری می گذشت. پیش رو در اواسط مسیر چاهی دید معمق. سر در جاه فرو برد فریاد بر اورد کسی نشنفت. جز خودش ان هم چند بار. دور چاه گردید و از بالا هی نظاره کرد کف چاه را که پیدا نبود و درک کرد از قضای روزگار "زهی خیال باطل" را. کف چاه کجا و زاویه المنظر العیون وی کجا...

خلاصه ان کنج و کنار قلوه سنگی یافت. قلوه سنگین سنگین بود و نیوتون کاشف و جاذبه-زیادش- در کف چاه. بر ان شد سنگ در ته چاه افکند- افکندنی. شاید از محاسبه حاصلضرب سرعت صوت بر نیم مقدار زمان رسیدن صدا و غیره و ذلک عمق چاه را تشخیص دهد.

چنین کرد مجنون.

سنگ افتاد و صدایی نیامد.

صد عاقل فرداش جمع امدند. از پسر دکتر حسابی بگیر تا اندی. هر یک شیوه ای پیدا کرد تا سنگ کف چاه را بیرون آورند...مغنی اوردند و بدلکار و عمله و کاردار سفارت...لیک پند هر یک و راه حل هیچ یک کارساز نیفتاد.

شاعری نشسته بود انجا...هر چه زور زد شعرش نیامد لذا چنان منثور در ریخت و چنین منصور شکر شکست:

یک دیوانه یک سنگ انداختی ته چاه....صد عاقل جمع شدی و نتوانستی سنگ را بیرون آوردی...

       الف) چه کسی شایسته تر از همان دیوانه؟...حداقل خودش می داند چه گندی زده.

       ب) آن عاقلان همانا صد باره زان مجنون، دیوانه که چه عرض کنم...اوسکل ترند که به واسطه ی یک قلوه سنگ بی ارزش اینچنین خود و ملت را علاف کردند سر چاه.

...

پی نوشت چار سال بعد : عاقلان به غمزه ی مجنون رفتند ته چاه. سه سالی می شود انجایند و پی سنگ می گردند و کف کارون چه گلبارون می خوانند و بندری می زنند بندری زدنی.


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 18 اردیبهشت1388  |
 
 
بالا