تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 وای وای وای...کاندیدای من کوش؟

یا..

واسه کشور شما،واسه کشور شما...

 کاندیدا ها اومدن!

(مطبوع در هفته نامه چلچراغ- این هفته- صفحه لاک پشت ها هم...)

 

تلویزیونی را تصور کنید! برنامه خانواده پخش می شود. سر ظهر است. می شود قسم خورد جز کبری خانوم و آقا جمال، این برنامه هیچ بیننده ی دیگری ندارد.

کبری خانوم با تلاش فراوان شماره برنامه را گرفته تا با مشاور خانواده صحبت کند.

 

مجری: الو روی خط هستید.خودتونو معرفی کنید و بگید از کجا تماس می گیرید

کبری خانوم: سلام من کبری خانوم هستم، از راه دور زنگ می زنم، خواستم تشکر کنم از برنامه خیلی خوبتون، و دست اندرکاران برنامه خیلی خوبتون.....و از اینکه به من-

مجری: خب...مشکلتون رو بفرمایید

کبری خانوم: والا خانوم دکتر، این شوهر من دوروزه پاشده رفته می خواد اسمشو بنویسه کاندیدا شه...

خانم دکتر: کجا؟

کبری خانوم: ریاست جمهوری

مجری: این مقوله شوخی بردار نیست خانوم، نمی شه آنتن ملی رو اختصاص داد بهش..خواهش می کنم قطع کنید.

کبری خانوم: نه جان هشت تا بچه هام جدی می گم...سه چار روز پیش تا حالا رفته وایساده رو یخچال داره نطق انتخاباتی می کنه...جو گیر شده...شما یه راهی پیش پامون بذارین مرگ بچه هاتون

خانم دکتر: چند وقته اینجوریه؟

کبری خانوم: راستش بعد از کودتای 28 مرداد اینجوری  شد، ولی یه دو هفته ای می شه مشکلش عود کرده، تا اون موقع فقط بیانیه صادر می کرد، الان می خواد وارد میدون بشه....توروجون بچه هات کمک!

خانم دکتر: می شه بیشتر توضیح بدین دقیقا چی کار می کنه؟

کبری خانوم: راستش قاطی کرده، چون نمی دونست به کی رای بده، تصمیم گرفت خودش پا پیش بذاره،...اوایل راه می رفت می گفت: وای وای وای کاندیدای من کوش، حالا می گه من می خوام مردم و نجات بدم

مجری: زبونم لال...گوش شیطون کر....مردم و از چی نجات بده، مگه ما مشکلی داریم؟ می خواین به چند اگهی بازرگانی توجه کنیم؟

کبری خانوم: نه خانوم اگهی به چه کارمون می اد ؟ خودشم نمی دونه والا...فقط می گه می خوام نجات بدم...

خانم دکتر: خب ازش بپرسین چه طوری؟

کبری خانوم: نیستش...رفته بین همساده ها آلو برقون پخش کنه، گلاب به روتون.

خانم دکتر: پس همسایه هاتون ازش حمایت می کنن

کبری خانوم: اوئه چه جور!  کاری که آلو برقون می کنه با معده آدم، سیب زمینی نمی کنه با هوش و حواس. از روزی که آلوشون می ده، همین جور دارن زیاد می شن، الان دویست سیصد نفری شدن

خانم دکتر:جدی می گین؟ خب به نظر من الان از خیلی کاندیداهای دیگه جلوترن...چرا کمکش نمی کنی..همیشه پشت مرد های موفق زن های بزرگ بودن.

کبری خانوم: راس می گی خانم دکتر؟! واقعا می شه؟ آره به خدا...همه همساده ها پشتشن، همه صورتشون رو سیاه کردن، به خودشون نخ سیاه می بندن،نوشابه سیاه می خورن، زیر چشماشون اغلب سیاهه، اونایی ام که سیاه نیست باباها گلو بچه هه رو فشار می دن حسابی کبود شه، بچه هاشونم آلبوم عکساشونو می آرن اینجا با زغال دک و صورت همه رو سیاه می کنن دور هم به نفعش شعار می دن.

خانم دکتر: حالا شعار همسرتون چی هست؟

کبری خانوم: استقلال سرور پرسپولیسه!

خانم دکتر: همین؟خب اینجوری که نمی شه...بهش بگین باید یه شعار منطقی داشته باشه...

کبری خانوم: مثلا چی؟

خانم دکتر: مثلا...ام م..«.بوی جوی مولیان آید همی»...یا...«آمده ام که سر برم!»....یا ...«همه با هم..برای من»...یا « می سازمت وطن»ی چیزی

کبری خانوم: البته یه شعار دیگه ام داره

خانم دکتر: چیه؟

کبری خانوم:گلاب به روتون-  شیر سماور،اگزوز خاور،تو روح  داور!

مجری: کبری خانوم...اینا شعار هست ولی مال انتخابات نیست....باید شعارش سیاسی باشه...باید هوای تازه رو یاداوری کنه...باید تغییر رو زنده کنه...باید مردم رو متحد کنه

کبری خانوم: این خوبه: هوای تازه...تو روح داور؟

خانم دکتر: ای بابا....اصلا بگین خودش بیاد حرف بزنه...اونجوری بهتر می شه راهنماییش کرد...

کبری خانوم: چش! واستین الان صداش می کنم (صدای فریاد های کبری خانوم که توی کوچه آقاجمال را صدا می کند، شنیده می شود)

جمال آقا: (نفس نفس زنان)سلام خانوم دکتر..ببخشید دیر شد، فرامرز بچه اصغر آقا اینا آلو رو با هسته خورده بود، دیگه معطل اون شدیم، راستی با تشکر از برنامه خوبتون و دست اندرکاران برنامه خوبتون..ما همیشه برنامه خوبتون رو...

خانم دکتر: آقا جمال باید یه شعار واسه خودت بسازی...الان موقعیت خوبی داری...باید استفاده کنی.

جمال آقا: دارم یه شعر جدید می سازم...خودم گفتم

مجری: می شه بخونین لطفاً

جمال آقا: می گه...یار دبیرستانی من...با منو همراه منی...

خانم دکتر: نه این که تکراریه...

جمال آقا: این فرق داره ها، اون دبستانیه، این دبیرستان! پیش دانشگاهی هم می شه البته، تازه دادم واسه ام کلیپ هم بسازن...

خانم دکتر: جداً؟ کی؟

جمال آقا: همون آقائه هه که می گه گیتارو با خودت نبر....قرار شده واسه ام اهنگ بخونه...میخواین بذارمش براتون؟

خانم دکتر: بعله لطف می کنین

جمال آقا: به کی تقدیمش می کنین؟

خانم دکتر: به نامزدم در تورنتو....حمید عزیزم...که از راه دور...می بینمش!

جمال آقا: بعله..حمید جان..با هم می شنویم کلیپ زیبای انتخاباتی رو که بی مناسبت با این ایام نیست...و چقدر شاعر، در آن زمان زیبا این ترجیع بند رو سروده.

(لطفاً برای رسیدن به طم کلیپ، خودتان روی میزی –چیزی ضرب بگیرید و با آهنگ اصلی همراهی کنید!پیشنها می شود در گوگل این موسیقی فولکلور را سرچ و نیوش نمایید بعدش)

واسه کشور شما/واسه کشور شما.....کاندیدا ها اومدن
همشون با وعده ها....دسته بدسته اومدن
اون یکی شاه پسره... از سر بازار اومده
این یکی افسره و با صدتا سرباز اومده
(گروه کر) شما بگین(آخ آخ) شما بگین
توی این کاندیدا ها....کی میشه رئیس ایشالا؟(2بار)
یکیشون تاجره و یکی دیگشون حجره داره
این یکی در خونه بازه، همیشه سفره داره

یکیشون حرفای گنده می زنه...عجیب غریب

یکشون مقتصده،خوب وهنرمند و نجیب
یکیشون دورش شلوغ، هزارتایی بنده داره
اینیکی وزیر بوده و اقبال تابنده داره
یکیشون خیلی خوبه/یکیشون خیلی خوبه
همگی بگین ماشالا(2بار)
خدا قسمت بکنه/خدا قسمت بکنه
برای شما ایشالا .....(جمعیت)ایشالا

...
رئیس ما باید شازده باشه/ عاشقونه دلو باخته باشه
واسه کشور دلنازک ما دو سه میلیاردی اندوخته باشه
یکیشون دکتره و یکی دیگشون مهندسه
این یکی استاده تو جبر و حساب و هندسه
یکیشون تو کار ساختمونه و خرابکاری
یکیشون از راه دور فردا قراره برسه
یکیشون خیلی خوبه/ یکیشون خیلی خوبه
همگی بگین ماشالا(2بار)
خدا قسمت بکنه/خدا قسمت بکنه
برای شما ایشالا     (جمعیت) :ایشالا

خانم دکتر: به هر حال، شما مشکلتون خیلی حاده،سه چارتایی قرص براتون می نویسم، سعی کنید غیر از اینا ، هر چی قرص دم دستتون رسید بخورین. شاید فرجی شد.

جمال آقا: یعنی منظورتون اینه دیگه امیدی نیست؟

خانم دکتر: چه عرض کنم، آدمی که تو این شرایط، با دیدن این اوضاع دلش واسه خودش نمی سوزه و می آد کاندیدا می شه، چه انتظاری می ره دلش واسه مردم بسوزه؟! به هر حال لطفا شما یکی دست از کار سیاسی بردارید، هستند کسانی که صلاحیت اصلاح امور رو داشته باشند. راستی، تو این شعره شما کدومشون بودین؟

جمال آقا: همونی که خیلی خوبه دیگه!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 4 خرداد1388  |
 در کلمزار حکم

آورده اند مجنونی از گذری می گذشت. پیش رو در اواسط مسیر چاهی دید معمق. سر در جاه فرو برد فریاد بر اورد کسی نشنفت. جز خودش ان هم چند بار. دور چاه گردید و از بالا هی نظاره کرد کف چاه را که پیدا نبود و درک کرد از قضای روزگار "زهی خیال باطل" را. کف چاه کجا و زاویه المنظر العیون وی کجا...

خلاصه ان کنج و کنار قلوه سنگی یافت. قلوه سنگین سنگین بود و نیوتون کاشف و جاذبه-زیادش- در کف چاه. بر ان شد سنگ در ته چاه افکند- افکندنی. شاید از محاسبه حاصلضرب سرعت صوت بر نیم مقدار زمان رسیدن صدا و غیره و ذلک عمق چاه را تشخیص دهد.

چنین کرد مجنون.

سنگ افتاد و صدایی نیامد.

صد عاقل فرداش جمع امدند. از پسر دکتر حسابی بگیر تا اندی. هر یک شیوه ای پیدا کرد تا سنگ کف چاه را بیرون آورند...مغنی اوردند و بدلکار و عمله و کاردار سفارت...لیک پند هر یک و راه حل هیچ یک کارساز نیفتاد.

شاعری نشسته بود انجا...هر چه زور زد شعرش نیامد لذا چنان منثور در ریخت و چنین منصور شکر شکست:

یک دیوانه یک سنگ انداختی ته چاه....صد عاقل جمع شدی و نتوانستی سنگ را بیرون آوردی...

       الف) چه کسی شایسته تر از همان دیوانه؟...حداقل خودش می داند چه گندی زده.

       ب) آن عاقلان همانا صد باره زان مجنون، دیوانه که چه عرض کنم...اوسکل ترند که به واسطه ی یک قلوه سنگ بی ارزش اینچنین خود و ملت را علاف کردند سر چاه.

...

پی نوشت چار سال بعد : عاقلان به غمزه ی مجنون رفتند ته چاه. سه سالی می شود انجایند و پی سنگ می گردند و کف کارون چه گلبارون می خوانند و بندری می زنند بندری زدنی.


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 18 اردیبهشت1388  |
  English “Twenty & Thirty”

 

 

 English “Twenty & Thirty” <<

بيست و سي انگليسي                      (20:30)

( (نا)مطبوع(؟!)در چلچراغ این هفته.)

در راستاي راه اندازي شبكه مخوف و ضاله بي بي سي فارسي...براي محاربه با اين ايادي استكبار و نيز مقابله به مثل با روش منطقي و گفتمان مند...راه اندازي «شبكه 20:30 انگليسي» پيشنهاد مي شود. اینک توجه شما را به بخش هایی از برنامه های پیش تولیدی این شبکه جهانی بی طرف که به منظور آشنایی کلی با اهداف و روش ها تدارک دیده شده است جلب می نمایم. بدیهی است از آنجا که مخاطب این متون ممکن است به زبان خارجه وقوف کامل نداشته باشد، کلیه اخبار در این نسخه با زیر نویس فارسی , (با استفاده از متد ترجمه اخبار خودمان) تقدیم حضور می گردد.

اخبار بيست و سي

 

 

Top News  (اخبار ركابي)

We go to school by bus, but Americans go to school by car...and it is not good for the "global peace"...

..با توجه به خشم شديد مردم امريكا از كمبود اتوبوس و وسايل نقليه عمومي و همين طور اعتصاب بيش از دو ميليون راننده در برابر افزايش قيمت بنزين رئيس بانك مركزي كل امريكا استعفا داد.در همین راستا بان کی مون دبیر کل سازمان ملل اعلام کرد «تکه ای از جهان در خطر است». خبرها حاكي از آن است كه ايرانيان با ادغام كار در کنار مدرسه(school by car) و نيز با سرانه ي هشت ساعت مطالعه در روز بيشترين آمار رضايت از زندگي را دارند.

Today World    (دنيا دوروزه بابا...)

I  have learned english since i was 2...but i go to school yet and ...i write on the black board usually.

 وزير امور خارجه انگليس اعلام كرد: زبان انگليسي كم كم در حال نابودي است و خیلی عمر کند دو سال این طورها. و از همين رو هزاران دانشجو با انديشه هاي سياسي راست گرايانه سياه پوش شدند. یک منبع اگاه که اصرار داشت نامش فاش شود اضافه کرد این دانش آموزان »معمولاً» این کار را انجام می دهند.

 

No comment   (نظر بي نظر)

"To come or not to come…that is problem!" Khatami said.

نوه شکسپیر در مراسم رونمایی آخرین کتاب محمود فرشچیان با تاکید بر اظهارات پدربزرگش گفت من با اوفلیا مشکلی نداشته ام ولی به هر حال یا من می آیم یا مکبث.

 

And now listen about a young Tehrani student who goes to school by metro…

اما بشنوید از یک جوان تهرانی که موفق شد پس از چهارده سال مدرسه رفتن دستگاه تبدیل آب به بخار را اختراع کند.

این جوان با استفاده از وسایل آشپزخانه شان که متشکل بود از یک کتری 120 سی سی و،یک اجاق گاز سه شعله و دو چنگال آلمنیومی به علاوه یک بسته تنباکوی دو سیب،موفق به کشف این مکانیزم و اختراع این دستگاه شد. خانواده وی معتقدند اگر یکی دو سال دیگر به او فرصت بدهند اختراع پسرشان به تولید انبوه خواهد رسید و بی شک خواهد توانست تمام متروهای جهان را از سوخت های فسیلی بی نیاز کند.

 

News and Fiooz    (خبر ها و تبرها)

...there is a call from Togorina...hello...you are on air...make a sentence with “freedom”

خب بينندگان عزيز تلفني داريم از لس آنجلس سلام تو هواييد.لطفاً از وضعیت اسفبارتون بگین...

"…freedom is good...and we like it"

…آزادي در اينجا به شدت محدود شده است. اين روزها به ما فشار اقتصادي از يك سو..و فشار اجتماعي از يك سوي ديگر وارد مي شود..ما اينجا وضع بسيار بدي داريم و از همه ي شما مي خواهيم به داد ما برسيد..

…and we like going to school too

و مدارس ما هر روزه شاهد حمله هاي مسلحانه هست و ما شبيه گداها زندگي مي كنيم.

Why did you ask that?..

آخر چرا ما انقدر بدبخت شده ایم.هان؟

 

Tonight specials!!With... Kami...Najafzade

(ویژه های امشب با ..کامران نحف زاده!)

Tonight vijeh’s are about the economic and money circulation in socity…

ویژه های امشب مربوط می شه به اخبار اقتصادی که دهن به دهن می چرخه .

It is not a book...

-یکی از مقامات مسئول دوره قبلی که خواست نامش فاش نشه گفت اقتصاد در ده ساله ی قبل افتضاح بوده.ولی الان خوبه. اسم اون منبع آگاه پرویز قرازخانی بود! هه هه...ضایع شدی پرویز قشنگ؟

My name is oxford and   do you know where the hell my diploma is?

-یک منبع اگاه دیگه به خبرنگار ویژه ها گفت وضع سبد اقتضادی خانوار بسیار پیشرفت کرده . اون با نشون دادن یکی از سبد ها نشون داد که سبد ها اندازه شون به دوبرابر افزایش پیدا کرده.و تعداد زیادی از اونها مجددا رنگ آمیزی شده. از اون درباره قطر پیشنهادی سوراخ های سبد ها سوال کردیم که اون پاسخ این سوال رو به زمان های بعد موکول کرد.

-و اما ویژه ترین ویژه امشب...حرف زدن یک مرغابی در اشترتپه، مهم ترین خبر این چند ساله اخیر بوده...با هم نگاه می کنیم!

I go to school every day!!quack quack!

(من برای باراک اوباما متاسفم.باراک کچل! )

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 4 بهمن1387  |
 mp3 غزه
 

تصویر زیر بیانگر چه نکته ای است؟

 Image and video hosting by TinyPic

 

۱- خطر نابودی محیط زیست و کاهش وسعت جنگل ها و مراتع

۲- خطر سفید شدگی شدید نقشه ها

۳- ثابت بودن میزان آبهای جهان و زر مفت بودن معضل گرم شدن کره ی زمین

۴-دیاگرام بیماری پوستی مایکل جکسون

۵-سایر موارد...

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 27 دی1387  |
 خاتمی را ول کنید...عادل را بچسبید!
 

 

Image and video hosting by TinyPic

«موج مکزیکی»؛ کمپین دعوت از عادل فردوسی پور برای نامزدی

 

مرامنامه:

اعضای این کمپین به شدت با مرام بوده و با الگو قرار دادن آقایان قیصر و تختی(به موازات یکدیگر ) بر این مهم اهتمام می ورزند. ضمناً اعضای این کمپین وابسته به هیچ یک از احزاب سیاسی نبوده و کاملاً مستقل عمل می کنند.طی بند 90-میم- خ اساسنامه این مجموعه، در صورت تاسیس حزبی موسوم به «حزب باد»  کمپین از آن استقبال کرده و حاضر است در شرایطی خاص به شکل جدی از آن ها حمایت کند و کلیه امکانات آنها را در اختیار خود بگذارد.

اساسنامه:

اصولا اساسی وجود ندارد و حرف باد هواست. یا به عبارتی به فکر نون باش که هندونه آبه.

چرا عادل؟:

(راستش را بخواهید) با توجه به شرایط سیاسی و فضای مسموم انتخاباتی، و اینکه هر روز به ما می گویند تو از فلانی پول می گیری یا مزدور فلان حزبی و ...  با توجه به اینکه سنار هم گیر ما نمی آید و اصولا از سیاست نفرت داریم، تصمیم گرفتیم کاندیدای مستقل غیر سیاسی معرفی کنیم تا از مظان اتهامات واهی رهایی یابیم و جای اینکه هر روز یکی پیدا شود و بگوید منظورت از فلان چیز این بود...و منظورت از آوردن بهمان چیز...فلانی بود و ...؛ وقتمان را صرف کسی کنیم که آنقدر اهل حال باشد که نه اسمش را از توی مطلب در بیاورند نه تا تقی به توقی خورد شکایت کند.

 

*45 دلیلی که عادل فردوسی پور از خاتمی اصلح تر است.

1)    چون «اصلح» صفت تفضیلی است، آوردن پسوند «تر» در انتهای آن غلط می باشد.

2)    «عادل فردوسی پور...مدافع علم و تحصیلات عالیه»

بها دادن به آموزش و تربیت قشر جوان و جلوگیری از انحرافات ادبی و جنسی و جسمی و غیره.( اگر خاتمی یا هر کس دیگری رئیس جمهور می شد یا از فردوسی پور اصلح تر می بود عمراً  این شماره 1 نوشته نمی شد و شما در جهل مرکب می ماندید.این  2 تا)

3)    «عادل فردوسی پور...مخالف حرف زور»

بارها و بارها استقامت عادل را در برابر مسئولین فدراسیون ، روسای باشگاه ها و غیره دیده ایم. و گمان نمی کنیم کسی باشد که از سماجت او برای ستاندن داد مظلومان و ایستادگی در برابر حرف زور صحه نگذارد. اخیراً هم این عادل خان دارد کم کم صدای مسدولین ذیربط تر را هم در می آورد و می توان گفت او به طور ضمنی دارد کاندیداتوری خود را اعلام می دارد.

4)    « عادل فردوسی پور...حامی هر چی داوره»

عادل بودن. می توان به جرات گفت فردوسی پور ، مهم ترین ویژگی رئیس جمهور شدن را که همانا عادل بودن است، داراست. مرد  که هست-به چشم برادری-...بالغ هم هست بزنم به تخته...خوب هم که حرف می زند ماشالا هزار ماشالا. اصلاً مگر یک رئیس جمهور دیگر چه می خواهد؟

5)    «املت قارچ و خاگینه...بیا بریم تو کابینه»

کابینه ی مردمی.میهمان نوازی. او نه تنها همه مردم را برای رفتن توی کابینه اش دعوت می کند، بلکه به آنها وعده املت و خاگینه هم می دهد.ولی غذای ارزان و بی بریز بپاش که از پسش بر بیاید ،تازه چه بسا که خودش هم در کابینه چراغ خواهد کشت و دندان خواهید خایید.

6)    «عادل فردوسی پور... عامل حذف کنکور»

مژده به جوانان و نوجوانان، آیا از کنکور می ترسید؟ آیا جانتان در آمده از بس تست زده اید؟ آیا چشمتان کور شده ازبس درس خوانده اید؟ آیا دهانتان...بوی بد می دهد؟ به کمپین دعوت از عادل فردوسی پور بپیوندید تا تنها به شرط حضور در یک تست دوپینگ ساده وارد دانشگاه شوید.

7)    «اس اس آث میلان...بایرن مونیخ گیلان»

اصلاح سیاست خارجی، بهبود روابط بین الملل.

اگر عادل فردوس پور رئیس جمهور شود و خاتمی نشود، طبق سیاست های وی،ورزش جای نفت را می گیرد. و تمام انرژی کشور صرف پرداختن به فوتبال می شود، و وزیر امور خارجه دائم در حال رایزنی با تیم های خارجی است که مسابقه دوستانه تدارک ببینند. مثلا برزیل، مثلا انگلیس، مثلا فرانسه ،مثلا ایتالیا و جهنم...حتی مثلا ونزوئلا.

بعد این تیم ها می آیند ایران، هتل مفت، غذا مفت، بلیط مفت. بعد ههم در یک بازی پایاپای ده بیست تایی می زنند و همین جور خوشحال تر از پیش بر می گردند خانه شان و دوست دارند که باز برای تعطیلات بیایند اینجا و اینجوری می شود که روابط بین الملل ما بهتر می شود.

تازه آقای فتح الله زاده هم یک استقلال در میلان راه می اندازد در راستای گفتگوی لیگ ها.

8)    «عادل فردوسی پور.. وطن پرست مزدور!!»

سعه ی صدر! Open mindeness، مناعت طبع و...دیگر چه از اینها بهتر؟ ببینید... با اینکه در این شعار به جبر قافیه به او تهمت ناروا زده شده است، بازهم به احترام طنز سکوت کرده است و نه شکایتی نه چیزی.احسنت بر تو جوان رعنا و شکیبا. (عادل جان حالا برنداری فردا شکایت کنی ضایع شیم!)

9)    «عادل پر انرژی!»

و اما مهم ترین سیاستی که کابینه وی پیش خواهد گرفت با توجه به بحران انرژی در جهان و نیاز شدید به منابع انرژی های نو....او به جای نفت، و گاز و حتی هسته، از جای دیگری انرژی تولید خواهد کرد. از انگشت های شست شما. (لطفا حذف نکنید، توضیح می دهم)

توضیح: هنگام پخش برنامه نود هر شب، به طور میانیگن یک و نیم میلیون مخابره می شود.حالا فرض کنید در صورت نامزدی عادل، دو شب برنامه به سه شب افزایش پیدا کند. نتیجتاً خواهیم داشت:

الف)مخابرات که در لوزالمعده اش عروسی برپا می شود، می تواند با پولی که عادل جان می ریزد توی جیبش تمام نفت های ایران را به قرار بشکه ای 90 دلار بخرد و بریزد توی جوب آب و عین خیال هیچ کس هم نباشد.(البته الان هم همین وضعیت هست. در آمد مخابرات را می گویم!)

ب)حساب کنید این یک و نیم میلیون نفر هر کدام یک موبایل دارند که برای پیامک فرستادن ناچار از انگشت هایشان استفاده می کنند. با توجه به اینکه معمولا از دو انگشت شست برای ارسال پیامک استفاده می شود، و در هر پیامک ، حداقل 10 بار دکمه ها فشار داده می شوند، و هر پیامک به دلیلی خطوط مخابرات دو بار نوشته  می شود به عبارتی خواهیم داشت:

15000000x2x10 x2=600000000 می شود 600 میلیون فشار.

ج)این 600 میلیون فشار در وهله اول مملکت را به یک خودکفایی در عرصه گروه فشار می رساند. و در وهله دوم اگر پشت هر یک از دکمه ها یک سلول پیزوالکتریک قرار گیرد با هر فشار حداقل ده وات توان الکتریکی تولید می شود  که جمعاً می کند: سیصد مگا وات که برابر است با کل تولید برق ده سال گذشته!(اگر فکر کرده اید خیلی تیزید و سوتی گرفته اید باید بگویم، کلیه آمارها و محاسبات فرضی-تخیلی است.با آکسان روی «کلیه» بخوانید.). حالا به این هم توجه کنید که در صورت انتخاب وی، برنامه های 100، 190، 2060 و غیره نیز کلید می خورند و آن وقت تمام انرژی جهان از شست های شما تامین خواهد شد.

10 واقعاً انتظار دارید من 45 دلیلی بنویسم، که آخر اگر من 45 راه داشتم که خودم نامزد می شدم.

   

*پیشنهاد هفته: کابینه ی پینشهادی

وزیر کشور:جواد خیابانی

وزیر امور خارجه: مزدک میرزایی

وزیر فرهنگ و ارشاد: فیروز کریمی

وزیر بهداشت: افشین قطبی

وزیر آموزش و پرورش: مجید جلالی

وزیر نفت: نداریم و برای توسعه صادرات غیر نفتی به جای آن وزیر فوتبال یا وزیر ساق بند، و یا وزیر یک چیز دیگری جایگزین می شود که با توجه اهمیت صادرات غیر نفتی هر وقت خواستیم آن چیز را صادر کنیم یکی را می کنیم وزیر.

وزیر لیگ برتر: رضا جاودانی

وزیر تلویزیون: بهرام شفیع( طفلک گناه داشت، گفتیم این وزرات را اختراع کنیم مگر بی خیال شود)

وزیر دادگستری: محسن حاج رضایی (در صورت عدم کسب رای اعتماد آقای ممیز پیشنهاد می شود)

وزیر راه و بی راه: جواد خیابانی

وزیر کشاورزی: علیرضا نیکبخت واحدی

سخنگوی دولت: جواد خیابانی

بقیه وزارت خانه ها –به علت تغیرر شغل- تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد.

 

* مقالاتی از بزرگان:

پیر لوییجی کولینا: عادل نیاید من می آیم.    ادامه مطلب...

ادموند بزیک: کابینه به عادل نیاز دارد.    ادامه مطلب...

هری کیول: فردوسی پور مردم را تنها نگذارد.    ادامه مطلب...

فیلیپه اسکولاری-علی پروین: عادل خودتو {...} نکن.     ادامه مطلب...

هوگو چاوز: هر چند....ولی خب.      ادامه مطلب...

پیتر ولاپان: فردوسی پور... بین المللین!     ادامه مطلب...

پابلو نرودا: خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو ببخشا!    ادامه مطلب...

 

*تیتر آخرین اخبار:

روزنامه نود:   «حدوداً یک ربع مانده تا هم آواز شدن»  جشن شب چله نود، با حضور صمیمانه عادل فردوسی پور.

روزنامه اعتماد ملی: عادل بیاید کنار می کشیم. کنار بکشیم ،نگه نمیام ها.

هفته نامه پهلوان، سلام: ایرج میرزا هم به فردوسی پور گفت: بیا!

روزنامه تایمز: Adel “son of the ferdosi” is comingl

(ترجمه: شرمنده ،این خارجی ها عفت کلام سرشان نمی شود. در لفافه می گویند عادل دارد می آید)

آسوشیتد پرس: There is a blackboard on the wall

)ترجمه: آمدن فردوسی پور می تواند صلح را بر منطقه حاکم و موجبات برقراری طرفین دیوار را فراهم آورد.)

 

از این پس:

سعی می کنیم در مکالماتم به هر ترتیبی شده نام عادل فردوسی پور را جایگزین کنیم...مثلا به جای حکیم ابوالقاسم فردوسی از نسبت وی با عادل استفاده می کنیم.

مثال: پدر عادل فردوسی پور یکی از شاعران بزرگ ایران بوده است.

از این پس به جای "داور" و همچنین "قاضی" صرفاً لفظ عادل را که جامعیت بیشتری هم دارد استفاده می کنیم:

شیر سماور...اگزوز خاور...تو{چشم}عادل!   (قانون قانونه!)

یا   دیروز عادل فردوسی پور مرتضوی یک روزنامه دیگر را هم بست.

اصلا به جای "میدان فردوسی" هم از این پس می گوییم "فردوسی پور".

البته برای اینکه این جایگزینی درست باشد کلیه لغتنامه ها را باید برداریم و جلوی "پور"بنویسیم "میدان".

آن وقت دستور زبان فارسی هم کمی تغییر باید بکند...طوری که اول مضاف الیه نوشته شود و بعد مضاف و همین طور در مورد صفت و موصوف(مثل انگیلیسی)..مثلا...گربه بچه...یا خوشگله خانم...و غیره.

البته آن وقت یک مشکلاتی هم پیش می آید مثل..احمدی نژاد می شود نژاد احمدی...نژاد احمدی هم یعنی از خانواده احمدی...یعنی همان سید خودمان...آن وقت اسم من در شناسنامه می شود :

احمدی نژاد نیما دهقانی"....بعد فک کن بچه امو تو مدرسه اوسکل می کنن هی صداش می زنن...

"فریبرز پسر احمدی نژاد نیما دهقانی"بیا اینجا!...خب ضایس دیگه...گناه داره...اصلاً تغییر نخواستیم.

 

*آخرین خبر:

 آمار امضاها از مرز 8 امضا گذشت!

شما نیز برای پیوستن به کمپین نامزدی عادل فردوسی پورمی توانید در  در بخش نظرات ححمایت خود را از کمژین اعلام دارید.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 25 دی1387  |
 لاک پشت های اینجا

(مطبوع در چلچراغ این هفته)

 

روز بیست وو سوم نوامبر سال 2009 میلادی یک لاک پشت نر در کنار جاده ای مجاور جنگل های  «توگوریتا آرماندو» منفجر شد.

 

این بود عکس العمل کشورهایی که فکر می کردند اگر عکس العمل نشان ندهند کشور نیستند:

اسرائیل:

رئیس جمهور اسرائیل بلافاصله دستور تشکیل یک جمعیت منتخب از ساکنین اسرائیل را که هنوز خانه پیدا نکرده بودند را داد. این گروه به همراه ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 23 دی1387  |
 کسی خواست خانه ام را توصیف کنم.

 يک نان خامه ای را تصور کن که دختری جذاب و کمی زیبا با دستان ظريف و انگشتان باريک و کشيده اش به تو تعارف کرده است. اما نه به همين آسانی ها.

يک مهمانی شلوغ و پلوغ را در نظر بگير البته با ميهمانانی سنگين و ساکت. جمع پر است از دختران و پسران جوان و البته تعدادی مردان و زنان مسن. به هر حال در ميان همه فقط آن يک نفر نظر تو را به خودش جلب کرده است. و اين در حالی است که هيچ يک از ميهمانان حتی متوجه حضور تو هم نشده اند.
روبروی تو مرد صاحبخانه ميزی گذاشته و زن صاحبخانه ظرفی پر از نان خامه ای.
هر بار که بر ترست از اثرات خامه ای شدن اطرف لبت و آبروريزی پيش ميهمان ها غلبه می کنی و دست دراز می کنی يکی از ميهمان ها شيرينی را بر می دارد و تو به پشتی گرم صندلی ات بر می گردی.ناگفته نماند که همین کار ساده را با یک شبیه سازی از فروداضطراری یک هواپیمای شخصی انجام می دهی. کاملا بی دلیل.
البته هنوز نيم نگاهی هم به دختر داری.چند باری اين اتفاق می افتد تا بالاخره نان خامه ای ها تمام می شود.، پس ترجيح می دهی بهه جای فکر کردن به نان خامه ای و حسرت خوردن و ذکر مصيبت آنچه رفته است  فقط زل بزنی به دختر و برای خودت خيالبافی کنی.
در خيالات خودت غوطه ور هستی که می بينی دختر می آيد نزديکت با يک بسته نان خامه ای در دست. به تو تعارف می کند. تو هول می شوی...می مانی با دست برداری يا چنگال...چنگال نداری پس برای اينکه دختر معطل نماند دستت را می بری لابلای شيرينی ها...و در حاليکه با خودت فکر می کنی کوچکترينشان رابر دارم تا نگويند نخورده است....به اين هم فکر می کنی که واااي! يعنی او تمام اين مدت داشته تورا و ان حرکات احمقانه ات را درحين فرود های ناموفق به پشتی صندلی ات را ديده ؟...بالاخره نان خامه ای مورد نظر را بر می گزينی و در حاليکه حس می کنی چقدر همه جا گرم است و من چقدر املم که هنوز کتم را در نياورده ام(دقيقا در همين لحظه که اين فکر سراغت می آيد زير چشم ميهمان های ديگر را نيگاه می کنی و آررزوی قلبی ات اين است که خداقل يک نفر با کت نشسته باشد) و فقط تويی...و چون حس می کنی از بازی پيروز بيرون نيامده ای سعی می کنی حداقل اين مراسم شيرينی برداشتن را هر چه سريع تر تمام کنی...شيرينی اول توی جعبه وا می رود....سعی می کنی فقط حواست را روی کارت متمرکز کنی تا شيرينی بعدی را با دو انگشت اشاره و و سطی ات با ظريف ترين حرکت ممکن بر می داری...در همين لحظه ياد چيزی می افتی به نام زمان...با خودت شروع می کنی محاسبه به اينکه چند ثانيه است دختر همانطور انجا ايستاده و تو در حال محسابات و عمليات رياضی برای ربارگيری هستی. بنابراين سعی می کنی سرعتت را بيشتر کنی...و به هر ترتيبی هست نان خامه ای را از ديگر همنوعانش بر می گزينی و بلند می کنی و می بری به سمت دهانت.و..وووواااای...اين صدای پيرمردی است که اگر در درون تو خانه داشت حتما دست بر سر می کوبيد و صد جور ناسزا نثارت می کرد. پس سريع همان مسير را گرد می کنی تا شيرينی را بگذاری توی پيش دستی....اما نه....هر چه می گردی پيش دستی پيدا نمی کنی...باز سريع چشم می گردانی تا ببينی روی ميزهای ديگر و جلوی ميهمان های ديگر بشقابی چيزی هست يا نه...و باز فکر می کنی واقعا صاحبخانه به تو کمترین بهايی نداده و حتی جلويت پيش دستی نگذاشته...بنابراين به همان گوشه ی ميز چشم می دوزی و کار پیدا کردن مقصد بعدی شيرينی را تمام شده می انگاری. اما ناگهان یادت می افتد کوچکترین تشکری از دختر نکرده ای...بنابراین نگاهت را سعی می کنی از لبه ی میز بالا بکشی و در صورت دختر نگاه کنی و بگویی مرسی...که ناگهان فکرت می رود به آن سمت که شاید خیلی ناسیونالیست باشد پس بگویم ممنون بهتر است..نه ابله! ممنون هم عربی است...سپاسگذارم!...اما فکر می کند خیلی دهاتی و امل هستم...پس بهتر است فقط با یک حرکت دست و گونه و لبخند مختصر و بالا انداختن شانه ی راست کار را تمام کنم...اما نه..تمام فکر هایی را که می کنی رد می کنی..چچون درست در مسیر بالا آمدن نگاهت از لبه ی میز تا صورت دختر...چشم هایت روی دست دیگر دختر قفل می شود/دلت به حال او می سوزد که در تمام این مدت در یک دستش جعبه شیرینی را نگه داشته جلوی تو در دستش دیگرش پیش دستی را...بنابراین بهترین تصمیم را می گیری...و سعی می کنی دیگر به هیچ چیز فکر نکنی...پس بی درنگ شیرینی را می گذاری روی میز و با دو دست پیش دستی را از دست دختر می قاپی.و توی صورتش زل می زنی و همان لبخند مختصر روی صورتت ثابت می ماند...شانه ی راستت را بالا می اندازه و کاملا احمقانه می گویی مرسی.
دختر هم لبخندی مختصر تحویلت می دهد و در همان حین شانه ی راستش را به نشان قابلی نداشت بالا می اندازد و بعد ابروی راچپش با حرکت ریز ععضلات سمت شمال غربی لب به معنای این دیگر چه خل و چلی است و  نگاهی به لبه میز و بالاخره می رود.


حالا دیگر همه چیز خراب شده. اگر این جا یک فستیوال برای انتخاب لایق ترین مرد  انجام دهنده ی حرکات عادی برای گرفتن نان خامه ای از دستان یک دختر زیبا بود ...بی شک تو حتی لیاقت همسایگی با خانه ی قبلی گزارشگر مسابقه را هم نداشتی.
تو چيزی برای از دست دادن نداری....دختر که رفت ...مسلما کس ديگری هم به تو نگاه نمی کند....اگر هم نگاه کند هيچ ارزشی ندارد.بنابراين کاملا بی خيال و نا اميدانه و با هدف پشت پا زدن به همه چيز درست شبیه لحظه ای که همینگوی دستش را به سمت اسلحه برد  یا هدایت پایش به شیر گاز گیر کرد و یا کارول رگش را برید، با یک حرکت قدرتمندانه و سریع نان خامه ای را از روی ميز برمی داری و يک جا می چپانی در دهانت.
**
سومين انگشتت را با صدای ؛ملچ؛ هنوز ميک نزده ای که دختر را پيش رويت می بينی...با ظرفی که توی آن هشت کارد و سه چنگال وجود دارد.
بعد از شماردن تعداد آنها احمقانه ترين کاری که می توانی بکنی تشکر از دختر است.

ذرات خامه روی شيشه ميز...لباس شب دختر...و شلوار مشکی خودت. تورا مجبور می کند بی اختيار بلند شوی و ديگر بدون هيچ فکر و ايده شروع کنی به تميز کردن لباس او فارغ از اينکه اين ذرات خامه دقيقا روی لباس چه کسی ريخته...و یا ذرات خامه دقیقا روی کدام قسمت از لباس چه کسی ريخته.
بنابراين خيلی زودتر از آنچه خودت حدسش را بزنی پشيمان می شوی و سعی می کنی به داد شلوار خودت برسی و برای اولين بار فکر می کنی می توانی دو کار را با هم بکنی ...يعنی دقيقا در حال پاک کردن شلوار خودت از دختر هم عذر خواهی کنی....اما با توجه به اینکه تو به اين جمله که گذشته چراغ راه آينده است اعتقاد داری و نیز اينکه آقای شيرينی پز برای پختن اين شرينی و پدر دختر برای خريدن آن و خودت برای بلعيدنش سنگ تمام گذاشته ايد....حجم باقی مانده در حفره دهانت را بيش از ظرفيت مجاز برای گشودن لب ها به منظور تشکر یا عذرخواهی می يابی. بی جهت در اين لحظه به ياد ماشين لباسشويی مادرت می افتی که روی ان هم به انگليسی همين جمله نوشته شده بود (و ان اولين جمله ای بود که توانستی تمام کلماتش را در کمتر از يک ساعت در ديکشنری پيدا کنی. و در ادامه در حالی که از تشبیه خودت به ماشین لباسشویی ذوق کرده ای و تواما تمام ذهنت را به سمت پيدا کردن لعت انگليسی ماشين لباسشويی سوق می دهی و بلافاصله سه کلمه به ذهنت راه پیدا می کنند که هر سه را را رد می کنی و....

....

حالا دختر روبروی تو نشسته-به تو نگاه نمی کند-هنوز نان خامه ای دندان نخورده در دهان توست. دیگر نمی توانی قورتش بدهی. مسلما نمی توانی آن را از دهانت  هم بیرون بیاوری. راه دستشویی را بلد نیستی و به هیچ وجه علاقه ای برای پیدا شدن ماجرای جدید بر سر عملیات راهیابی مستراح را هم نداری. در ضمن تو هنوز از نه از او تشکر درست و حسابی کرده ای و نه از ترس ذرات باقی مانده خامه قادر به عذرخواهی از او هستی. تنها کاری که می توانی بکنی این است که بخودت فحش بدهی توی این گرما چرا هنوز کتت را در نیاورده ای و باز نگاهت را بین مهمان ها بگردانی و چون همه ی آنها با کت نشسته اند فکر کنی زشت است کتت را در اوری.بنابراین سعی می کنی خودت را از اینکه توانسته ای رنگ کتت را با جوراب هایت ست کنی راضی نشان دهی-همه اتفاقت را فراموش کنی و در عین غرور و احساس خوشبختی فکر کنی حداقل از پیرمرد بغلی با ان کراوات نارنجی مسخره اش خوشتیپ تری  و تا اخر مهمانی همانجور خامه در دهان -دست به سینه- زل بزنی به لکه ی ناشی از ریختن شیرینی خامه ای روی شلوار-مجاور جیب چپت.


هر چند این تصویر خیلی معمولی بود و نویسنده می توانست با اگزجوریت (آگراندیسمان-بزرگنمایی)کردن بیش از حد آن موجب خنده مخاطب شود اما...

باید اقرار کنم همین وضعیت معمولی اما دشوار -از دیدگاه من- بدون هیچ مشابهه ی یک به یک و غرضورزی، وضعیت فعلی کشور من است در روزگار کنونی.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 18 فروردین1387  |
 دیالوگ های پرگل و بابایش
بابایی!!!....... ایدز چیه؟

ایدز چیزه دیگه.....یه بیماریه...

خوب می دونم..چه بیماری ای؟

خوب یه چیزی مثل سرماخوردگی...

یعنی آدم هی فین فین می کنه؟

خوب...فین فینم می کنه...اما یه کم بیشتر!

بعد آب دماغش هی راه می افته؟

خوب ممکنه....

بعد آمپول ایدز درد داره؟

نمی دونم بابا...احتمال داره!

بابا!

هوم؟

میگما!

چی میگی؟

چی میشه آدم ایدز می گیره؟

ام م م...خوب راه های مختلفی داره...

مثلا؟

خوب مثلا معتادا ایدز می گیرن

چرا؟

چون سرنگ هاشون کثیفه!

خوب چرا نمی شورنش؟

وقت ندارن!

آهان!

..

بابا!

جانم؟

میگما!

هان؟

دیگه چه راه هایی داره؟

دیگه مثلا تزریق خون آلوده!

خوب اینو می دونم چیه!

آفرین به تو!

...

بابا!

جانم؟

میگما!

چی میگی؟

دیگه چه راه هایی داره؟

ای بابا!!...خوب یه سری راه های دیگم داره که من بلد نیستم!

بلدی... دروغ می گی!!

خوب مثلا یکیش رفتارهای پرخطره....

رفتار پرخطر چیه؟

خوب چیزه...

چیزه؟

رفتارایی که خطر ناکه!

مثلا آدم سرشو از شیشه ی اتوبس بیرون کنه؟

آفرین!

یا مثلا بره رو سکوی توالت فرنگی وایسه؟

احسنت!

یا مثلا...از راست سبقت بگیره؟

باریکللا...چه دختر دانایی!

بازم بگم؟

بگو عزیزم!

مثلا...ام م م...مثلا....قند خالی خالی بخوره....تو خیابون از رو جدول بپره!....میره دسشویی دمپایی پاش نکنه....تو مدرسه از لیوان بقیه آب بخوره....صابون مایع ها رو خالی کنه تو چاه توالت!....سس بریزه تو نوشابه ی ملت!....هی دکمه ی شیشه ی ماشینو بالا پایین کنه!....سرشو بکنه تو داشبورد!!!....قرصای مامان بزرگو عوضی بده بهش....

باریکللا تو که خودت استادی!!

بابایی!؟

جانم؟

یعنی اینا رفتارای پرخطره دیگه؟

آره بابا...

یعنی می خوای بگی من از زیر بته به عمل اومدم؟

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 16 دی1386  |
  امرسان نام ديگر باباهای زمين است!

نامطبوع(؟!) در هفته نامه چلچراغ! شماره قبل.

 

 

  

بزرگي مي گفت:

يك وقت هايي مي خواهي كشاورزي كني...زمينش را داري...ولي بذرش را نداري. يك وقت هايي بذرش داري ولي زمينش را نداري...يك وقتي هم زمينش را داري هم بذرش را داري، ولي هوا مناسب نيست...

يك وقت هايی...( سه فاكتوريل حالت را خودتان حساب كنيد)

اما ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 21 آذر1386  |
 خارج خر است!
مطبوع در هفته نامه چلچراغ- شماره قبل!

 

 

از دیر زمان تا کنون پرسشی است همواره مطرح که اصولا خارج چیست و خارجه کجاست؟

من باب خارج بحث بسیار رفته است و حنجره بسیار جر خورده است و ایضا همین فعل من باب سایر نقاط....لکن من حیث المجموع می توان به واحد من العالمین النکات فی هذالمورد بسنده کرد به این نکته که برای کشوری به نام "خارج" حداقل 48 واژه ذکر شده است که اگر در بطن مطلب فرو رویم هر یک را با اندک جزئیاتی می توان از این اتوپیای افلاطونی"خارج" سوا دانست. خارج،خارجه، فرنگستان، اجنبی گاه، بی ناموس کده،بلاد کفر، سرلخت خانه، جهان اول، مهد بی ادبی، تکولوژستان،فرنگ، بی غیرت آباد! و..

 

خارج کجاست؟

به عرض جغرافیایی 12/ 5 از شمال شرقی و کد ارتفاعی 439832....کمی جنوبگان تر از ایالات متحده و دارای مرز مشترک غربی با تایلند، منطقه ای است خوش آب و هوا که  هشت فصل در خود دارد:

ابو پدرام مشیرالدوله در این باب می فرماید:

خارج را بزرگ دیدم و خارق المناظر العادیه، خوف آور وعجیب. انگشت حیرت به دهان خاییدم که هوایش در زمستان گرم بود و در تابستان گرم از بس در مصرفه البسه صرفه می جوییدند.شهری دیدم در خارجه کان را(که آن را) هشت فصل بود یکی از یکی {...} تر!

هر چند در شرحی که شیخ اسحاق مراغه ای بر حاشیه ی این متن رقم زده است اینطور نگاشته:

ابوپدرام را آب و هوای فرنگ به وضع مزاجیش خوش نیامد(ابوپدرام را جهاز هاضمه ذکر کرده اندش اساسی) از آن رو خواست نفرت ابراز دارد که این گونه جو داد و از فرط عصبیت چهار را هشت ادا و آن ناسزا را بر زبان راندی.

لیکن محراب فاطمی در سخنرانی 14 جولای در یکی از همان دانشگاه های خارج بر این اصل صحه گذاشت که هر هشت فصل شما خوب است و گل و بلبل ولی این بابا در صدد تیریپ وطن دوستی و هیچ چیزی اینجا نمی شود و...بر آمده و باقی ماجرا.

 

 

 

خارج شناسان:

در باب خارج و خارج شناسی بسیار مقالات و کتب مطبوع و موجود است لیکن اثر جاودان" به خارج رفتم و بازگشتم" را می توان به جد اثری متمایز دانست از استاد هوشنگ قارپوز آبادی. و اما مدخل این کتاب چنین است:

آقا جای شما خالی ...اینجا اصولا ملالی نیست حتی دوری شما ....دیروز متصدی هتل از ما پرسید اتاقتان رو به چی باشد؟

ما گفتیم "رو به دیوار" و قارت قارت خندیدم و مستفیض شدیم از تکه ی بیمزه مان لیکن هشت سویه اتاقی بر ما نشان داد که برید کفمان و سپس کولمان -بریدنی ها-. اتاق سوی جنوبش را دید دریا بود و سوی شرقپش را دید جنگل و بالا کهکشان راه شیری که بس نزدیک می نمود...و سوی غربش رو به استخر بانوان...و سمت دیگر مگو و مپرس ...

الغرض امشب دخترکی موبور و نازک اندام و سبک خطوه و میزامپلی موی، مارا وارد شد(یعنی وارد اتاق شد) همراه ما که مردی نا متعهد بود گمان برد در نوشابه (؟!) مان زههرماری قاطی کرده اند ودر مخیلات سیر می کنیم و یا شو.کران نخورده جام باقی سر کشیده ایم و مدام فک می زد "پیسر عجب حوری ای(هلو هم ذکر شده)! و ما در کف بودیم که شاید افتاده ایم در کانال فشنی، ایران موزیکی، جایی!...و همراه دیگرمان که تا حدی متعهد بود و لب به نوشابه ی غیر وطنی نمی زد،گفت ملکه الیزابت خارجستان است...لیکن هیچ کدام نبود و خاک بر سر خدمتپیشه ای بیش نبود و انعانمکی دادیشمش و رفت....

 

صنایع خارج:

اصولا در امد خارج از فرار مغزهای سایر کشورها تامین می شود. واردات مغز. صنعت اصلی بازرگانی این کشور بوده و اخیرا نیاز مبرم خود را به تعداد محدودی کلیه ی چپ اعلام داشته است.

دلالی نفت، فروش اسلحه، ، صادرات لباس های بی غیرتی، ویرس های خفن اعم از ایدز، هپاتیت و ... و تولید نوشابه های گازدار با رنگ غیر طبیعی...از دیگر فعالیت های خارجه است.   (برگرفته از مقاله ای با همین عنوان ازیکی از مقامات داخلی.)

 

آثار تاریخی:

بر خارج آثار تاریخی بسیار نوشته اند . از آن جمله می توان به برج پیتزا در جنوب شرقی این منطقه اشاره کرد. برج پیتزا در میدان اصلی شهر و برج پیتزای مرکزی (که البته در جریان جنگ جهانی دوم دچار آسیبدیدگی شده است)البته به قول رئیس سازمان میراث فرهنگی شان : تعدادی هم در دست احداث داریم که هم پوز تخت جمشیدتان را بزند هم پوز پاسارگادتان را..وی خاطرنشان کرد: .تازه داده ایم زیرش آب هم بیناندازند و حولش استخر بسازند که پس فردا که مال شما آب داشت، مال ما بی آب نماند.

رئیس میراث فرهنگی خودمان هم در آخرین سخنرانی خود در دانشگاه آزاد خارجستان واقع در امفی تئاتر خارج-مرکز ابراز امیدواری کرد کارمام که در عراق تمام شد می آییم برج پیتزایتان را بازمی سازیم . گور بابای

 

برج پیتزا: میرزا وحید الملک رونقانی-مستشار اول ریاست صنایع توریسم قاجار ، در جهانگردی های خود از این اثر بازدید کرد و چنین نگاشت:

از خارج مستقیم رفتیم سمت میلان. مملکت چکمه پوشان را دیدیم که از برجی پیتزا نام در خارجه تققلید کرده اند. ناراحت شدیم و بی درنگ برای وزیر صنایع مستظرفه شان رقعتی پیچاندم که:  آی یابو....چرا مال مردم را می دزدی؟ پاسخ امد: کدام مال مردم؟.. جواب دادیم: همان که بلند است واندک خمی در شکم اورده است و پیتزا خوانندش...

گفت: مال خودمان است..گفتیم: نیست..

گفت :چرا به جان مادرمان...سکوت کردیم و بی خیال شدیم که پای ناموس در میان باشد ،کظم غیظ به.

 

زبان رایج:

زبان رایج خارج، خارجی (در بخش جنوبی) و خارجنکی (در سایر نقاط )است، قومی ساکن در جنوب خارج که خود را از نژاد برتر می داند هر گز به اتحاد فرهنگی-زبانی با سایر خارج تن در نداده است و همین امر موجب این است که جنوب غربی خارج همواره شاهد در گیری های زبانی بین گروهک های جدایی طلب باشد.

دکتر جوانشیر رها، در جلسه ای که پس از بازدید به منظور تبادل فرهنگی از خارج داشت با دستی پر بازگشت و چنین نطق فرمود:

نمی دانم به چه زبانی صحبت می کردند و با چه لهجه ای تلکم، لیکن یک حرف را بسیار خوب گرفتم که همان مارا بس: پیر و جوانان را ادا می کردند و احیانا تهش ضمایر مختلف می چسباندند و گاها ادای احترام به مادر طرف می کردند لابد، خلاصه که مدام در حین شادی و غم ان را تمکرار می کردند. گلاب به رویتان نمی توانم بگویم اما که اولش "ف" داشت.

(لازم به ذکر است طفلک نتوانست هیچ وقت جمله اش را تمام کند چون اولش را که گفت رفت فرحزاد و تا کنون رجعت نکرده است)

اهالی این منطقه بسیار اهل ادبند و شعر محبوب و معروفشان را چنین ذکر کرده اند:

تیمم و تیمم و تیمم... این بود تیمتان آیا؟ (متاسفانه دلیل محبوبیت این شعر تا کنون کشف نشده است. البته همین بیت-با کمی اضافات تا دو سال پیش سرود ملی "خارج" محسوب می شد.)

پرفروش ترین کتاب این کشور پس از هری پاتر و جام آنش، دیکشنری  خارجی به فارسی- فارسی به خارجی بوده است.

 

 

مراکز تفریحی توریستی خارج:

خارج را استخری یاد کرده اند مختلط( مخصوص پسران و آقایان).که اصولا وجه تسمیه نام "استخر" از این محل است. این استخر عملا رودخانه ای بوده است که به جلگه ای در جنوب غربی خارج منتهی می شده.

شیخ شرف الدین شیرازی در نسخه ای ناقص، بیتی در باب این استخر سروده است که در حادثه  آتش سوزی کتابخانه دانشگاه تهران یک تکه اش سوخت، خداراشکر.

خوشا خارج و وضع بی مثالش...

و آن استخر و آبوی زلالش...         (و آن استخر و آن آب زلالش)

خودونیم آب استخرو بهونه س....        (خودمانیم آب آن استخره بهانه است)

خوشا ..{....................}ش        (خوشا کروشه- یک سری نقطه-کروشه- ش)

 

 

 

 

 

جملات قصار در وصف خارج:

هر کس ممنوع الخروج نبود و خارج را درک نکرد، گوساله ای بیش نیست.     

                                                                                     خوزه ساراماگو(نویسنده)

وارد خارج شدم....اول انگشت نگاریمان کردند بعد...بماند.                         

                                                                        وحید شمسایی(بازکن تیم ملی فوتسال)

دهنم صاف شد از بس که دویدم پی پاس..

به جهنم! نروم خارج از اینجا و خلاص                                                          

                                        دانشجو-21 ساله از تهران(عضو اسبق شورای  صنفی دانشگاه پیام نور)

 

 

 

ای قوم سفر رفته کجایید کجایید؟

خارج که همین جاست بیایید بیایید..

عمری است پی پاس و گرین کارت، شتابان

.اوسکل شده و  گیر یکی بعله ی مایید

تا کی غم خارج بخورید و غم ویزا؟

تا کی سر خود داده و پا توی  هوایید؟

....

                                                                نیکلای سارکوزی(کارگردان و نویسنده)

 

اگر ونزوئلا خارج بود...

                                                                        سخنگوی  معاون فرهنگی سیاسی قوه ی مجریه

 

 

 

اینان یا دارند نوشابه می خورند و یا قهوه یا لیموناد. بیچاره دستگاه ادراری شان.بیچاره صدا و سیمای ما.                                    

 

                                                                                                      عزت الله ضرغامی

 

هی می گویند در خارج بحران خانواده است. و این حرکتی بود برای حل معضلشان. فیلم هایشان را در همین شبکه های خودی ، ببینید...هر پسر جوانشان که به سن بلوغ رسیده باشد حداقل هشت تا خواهر دارد که مدام مدام با یکدیگر صله رحم می کنند. اگر دیدیم نشد طرف را خواهرش جا بزنیم ، یک وام ازدواج می دهیم ان شا الله به پای هم پیر شوند.بی ناموس ها!

                                                                                                              معاون بالایی

 

 

 

خارج خر است.                                                     خانم- 25 ساله از تهران.

 

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 20 مهر1386  |
 
 
 
بالا