تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 دو پیشنهاد
1) حتما فیلم کتاب قانون را ببینید. و به تمام کسانی که می شناسید یا نمی شناسید توصیه کنید بروند.

2) اجرای نمایش ادیپ- به کارگردانی حمید پور آذری، در فرهنگسرای بهمن تا سه شنبه تمدید شد. سعی کنید از دستش ندهید. موکداً توصیه می شود. در دو سانس 4 و 6 اجرا دارند. متن زیر را پیرامون ان در چلچراغ شماره گذشته نوشتم.


ادیپ در میدان هفتِ تیر

گناه، جبر، تقدیر و اختیار، چهار عاملی هستند که در اثر یک تصادف در کنار هم معنا پیدا می کنند  یا به عبارت بهتر معنا می شوند. این معنا شدن توسط کاراکترهایی صورت می گیرد که خود در اثر جبر(یا اختیار)بنابر تقدیرشان در محل تصادف( یا  محل وقوع گناه) حضور داشته اند.(انها را فعلاً «شاهد» می نامیم. این معنا شدن و معنا کردن با توجه به بستر زندگی ، ویژگی های فردی و اجتماعی و فرهنگی و...هر شاهد(که مجموعاً تنها چیزهایی هستند که می شود به حساب اختیار انها گذاشت ) برای هر نفر متفاوت است. به هر میزان که انها به جبر معتقدند واقعه(گناه) را سطحی تر می نگرند و به هر اندازه که تصادف را صرف تصادف می بینند و تزلزلی از اختیار انسان، معنای گناه در نظرشان مهیب تر و عقوبتش سخت تر می نماید.

نمایش: در میان هیاهو و یک موسیقی عجیب وارد سالن تاریک می شوید، روی یک گاری شمارا می نشانند و می چرخانندتان لای صحنه های مختلف. همین شیوه عجیب تماشای نمایش کافی است تا حدس بزنید با یک اتفاق تازه طرفید. ماجرای ساده تصادف یک پیک موتوری روایت می شود که قرار است بسته ای را به کسی برساند که آن کس ادیپ است و آن بسته خنچری است که ادیپ چشم هایش را با ان کور می کند . ( ادیپ در بازی تقدیر، با مادرش ناخواسته زنا کرده، و از او صاحب چهار فرزند شده، وی وقتی از این ماجرا مطلع می شود چشم هایش را کور می کند). در این میان افرادی به تماشای صحنه تصادف می آیند. و ما نیز روی گاری متحرک از زاویه های مختلف همان صحنه را می بینیم. (البته این را بعد از پایان نمایش متوجه می شویم)

روایت تلفیقی شخصیت  ادیپوس،در بستر یک صحنه تصادف(بخوانید گناه) پیوند زدن ذهنیت آشفته انسان در مقابله با تقدیر است. گناه ادیپ، تقدیر لایتغیر او در یک نقطه تلاقی با زندگی یک پیک موتوری گره می خورد. و تمام شاهدان، به واقع  گوشه هایی از برداشت های متفاوت نسبت به تقدیر و اختیارند که به نظاره واقعه تصادف پیک با انسانی می نشینند. انسانی که مرده است و در طول نمایش و در طول تمام بحث ها و کشمش های گاه فلسفی و گاه اجتماعی به کل فراموش شده است.این فراموشی را در شخصیت زیرک دزدها هم می بینیم که در تمام این شلوغی ها و بازی ها بی توجه به بزرگترین سوال فلسفی انسان جیب بازیگران را خالی می کند و در اخر -در صحنه کوتاه عروسی- رستگار هم می شود . شاید این تمام حرف کارگردان و نویسنده باشد. اما به هر حال بعد اجتماعی اثر، تاثیر گذار تر از ان است که تنها به ادیپ بپردازیم و پیام نویسنده.  ویژگی مشترک تمام شاهدان «نارضایتی» انهاست. و مهم تر، «نداری» شان: مردی نابینا(که چشم ندارد) مرد دیوانه(که عقل ندارد) مادر فقیر(که پول ندارد).. آنها به «تقدیر» تن داده اند و با « ا ختیار»ی که دارند از «جبر» حاکم بر آن شکایت می کنند. همانقدر که این جمله گیچ کننده است تقدیر شخص ادیپ نیز گیچ کننده است و همانقدر که درام ادیپ عجیب است، واقع شدن تمام این حوادث در یکی از مناطق –احتمالا جنوبی و فقیر نشین- همین شهر عجیب می نماید.(لذبتخشی این تلفیق انجاست که اتومبیل روانپزشک ادیپ را در میدان هفت تیر قفل زده اند و برده اند پارکینگ)  لذا کارگردان رسالتی فراتر از انقال پیام ماورایی و فلسفی ادیپ(در جایگاه ان درام کلاسیک مشهور) ونیز رسالتی بزرگتر از نمایش یک هنر را دارد، که همانا وی بازیگران تازه کار –اما پر انرژی و قوی-خود را بسیج می کند تا شبه درامی بسازند مملو از تکنیک های اجرایی مدرن و بی نظیر در تجربه نمایش یک انتقاد اجتماعی بسیار فراتر از مرزهای تئاتر امروز ایران .تا تماشاگران این نمایش سوال پیچ ، شوکه، سرخوش و شاید با چشم هایی تر، سالن را ترک کنند و همچنان همراه با آن حسرت همیشگی که کاش انهایی که باید- این نمایش ها را می دیدند.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 4 آبان1388  |
 نامه ای برای پدر...
(کور خواندید! این پست به هیچ وجه احساسی نیست! و صرفا یک اختلاط خانوادگی است)

فقط چون پدر محترم هر روز از سر کارشان وبلاگ بنده را مرور می نمایند گفتم حرف های دلم را اینجا بنویسم!


به نام خدا

پدر عزیز تر از جان! بی مقدمه شرع می کنم . باور کن تقصیر من نبود...خب هر انسانی در زندگی ضعف هایی دارد و من گیجم!

قبول حرف شما...خنگ هم هستم و شلخته...

حالا گم شده دیگر...آسمان که به زمین نیامده.

باشد می دانم..همان سی لیتر که قرض دادی بس است...(حالا آقای شاهین هم اینجا را می خواند و می داند آن را هم با چه خفتی جلوی همکارانت ازت کش رفتم!)

اما مرامی یک لطفی کن ...و بر سر این فرزند کمترین منت نهاده...و بیا فردا برویم این کارت را بسوزانیم یک دانه نو بگیریم....به خدا خواری پیش این و آن به خاطر دو لیتر بنزین به ادب شدن من نمی ارزد!

از همین راه دور دور و به صورت مجازی دستتان را می بوسم...آن ده تومن را هم خودم می ریزم به حساب فقط رضایت بده یک کارت سوخت نو بگیریم که مردیم در بی بنزینی...

قربان شما.ارادتمند. فرزند حقیر شما -نیما ی حواس پرتِ خنگ!


---

(پی نوشت: ای هم هدیه امروز من به شما:http://www.teachertube.com/viewVideo.php?video_id=128877)

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 13 مهر1388  |
 +18

با آقا پژمان آشنا شوید:



|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 10 مهر1388  |
 دختری به نام...


خرچنگی در سینه...

ماری بر دوش...پرتقالی در دست-

ناخن بر سنگ می کشد...

با مچ بند سبز.

دختری به نام....{هیس}...


بر کتیبه ای سترگ چشم گذاشته است...

اساطیر رفته اند قایم شوند.  

 

ده-    بیست-     

در تاریخ به هم می خورد.قایم-

هیس...

یکی از خدایان-با شک- از خواب می پرد-

و الهه پیمان- میترا- ایمان می آورد به تئوری چشم های الکترونیکی.

اس-ای -ای

«مادربزرگ» «مرد نقاش» را نفرین می کند. کته اش سر می رود.

خواهر- گریان- با آن ور آب ها چت می کند...

2khtari_be_nameh...هیس...

صدای فقر می آید. بوی جنگ. و ترک موتور مرد سه کلاس سواد نشستن همانا و نشستن همان.

 

روده ی سینماها بریده شده.

راننده تاکسی ها در صف اسکناس اند جای پنبه.

قحطی الکل است و دوا گلی.

دکتر ها..قطع امید کرده اند...

نانواها- مثل یک ملیون سال گذاشته با زیر پیرهنی سفید  کلاه شمدی بر سر، خمیر ورز می دهند پشت تنور های داغ.

«امید مقطوع دکتر ها-در تنور نانواها- »

سرفصل گزارش کمیته صیانت

پاییز. فصل هشتم.

از پی اش لابد بهار

از بس تابستان است اینجا-لابد-...از بس سیب ها شکوفه می دهند و دختر از سایه شان بالا می رود و مادربزرگ قی می کند: هنوز زود است مادر!


جهیزیه!

کاسه، قوری،کوسن،روتختی، همزن برقی سه کاره، دیگ

با روی سفید.

جهیزیه دختری...

دختری به نام...هیس

حلیم دوست ندارد، بوی دیگ شنیده....

هول کرده.

روسری اش-افتاده....

عیبی ندارد.

زیرش چادری است- صورتش در آن پیچیده-

چادرش را می درند...

ملالی نیست...

ماسک بر دهان دارد هنوز...

می افتد..

موردی نیست...

خواستگار سمجش زحمت اسید را کشیده بود پیش از این.

کسی به گناه نمی افتد.

                                        {سجده شکر}

هیس.!....صدای  فکر دختری می آید...

با قدم های آبی...

                                   آقای خورشید، فوت می کند،

رد پایش رنگی می شود...

جاده

 رنگ می شود.

دختری به نام هیس

با خرچنگی در سینه...ماری بر دوش...پرتقالی در دست...

ناخن بر صخره تاریخ تاریک  می کشد،

بر صخره تاریک تاریخ می کشد...ریخ می کشد....ریغ می کشد....جیغ می کشد

و به ضرب و زور آسپیرین و لیبرالیسم

 خوابش می برد...و یقین پیدا می کند:

مردمان سرزمین مادری اش، به مادرش خیانت نخواهند کرد..

از بس تابستان است اینجا..

از بس سیب ها شکوفه می کنند...

لابد.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 14 شهریور1388  |
 پاورقی
"

ملانصرالدین خرش راگم کرده بود و در کوچه و بازار خدا را شکر می کرد.

پرسیدند: شکر برای چیست؟

گفت: برای اینکه اگر سوار خر بودم، حالا یک هفته بود که خودم هم گم شده بودم.


                                                                                                                      "


پاروقی 3:اخ طنز سیاسی! دلم برایت تنگ شده و چقدر جا دارد این ایام...هلو!...زن!....کابینت!....حیف که در خطر آق والدین ام!

کی با یه جمله مثل تو...می تونه داغونم کنه؟

این لحظه های آخر از ...رفتن پشیمونم کنه؟


آخه هلو چی بود؟! ترکیدم به خدا! نکن برادر نکن....


پاورقی 4: ندارد

پاورقی 5: «عاق والدین» درست است نه « آق»!

پاورقی 6: http://www.babak-arbabkhosro.blogfa.com  برو حال کن!

و اما پاروقی 7: http://www.kalam.tv/fa/video/8217/index.html

نیز پاورقی 8: دییشب کتاب " غریب آذری" اولین اثر نسبتاً داستانی دکتر صادق زیبا کلام رو خوندم و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم. لذا خواندنش را توصیه می کنم.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 31 مرداد1388  |
 تقدیر


حقیقتاً این موبایل ها با مرام ترین آدم های دنیا هستند.

طفل معصوم ها هر چقدر هم باتری نداشته باشند و سایلنت باشند و حتی خاموش باشند..

باز سر ساعتی که بهشان سپرده ای...زنگ می زنند که بیدارت کنند. کاری که برادر در حق برادر نمی کند این روزها.

تازه اسنوز بعدش و اصرار و یاداوری های پشت بندش بماند.

لذا...اینجانب از همین جا مراتب تشکر و قدردانی خود را از جامعه تلفن های همراه به پاس یک عمر وفاداری و احساس مسئولیتشان به جا می آورم.

-

به احترام این عزیزان یک دقیقاً سقوط.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 21 مرداد1388  |
 عید...


رب اشرح لی صدری...

نمی دانم این مرز لعنتی دوست و دشمن چیست که دارد از گلوی ما رد می شود.

و یسر لی امری....

اینکه حالا من و دوستان قدیمی ام سر یک رای مثل سگ به هم می پریم...اینکه به خاطر چیزهایی  که نمی نویسم فحش می خورم ...تهدید می شوم،اینکه این سیاست گه دست از سر من و مادربزرگم بر نمی دارد...اینکه وقتی با دوستان قدیمی ام که فرقمان در یک کارت بسیج بود فقط...سر یک سفره که می نشینیم ...همدیگر را نگاه نمی کنیم.....اینکه مشت ها نمونه خروار شده است و اگر یک نفر اتش زد می شود همه و یک نفر چاقو...تمام. اینکه همه گیچ شده اند...اینکه کل این ماجراها به یک شوخی می ماند....اینکه ما قرار بود کنار هم اسممان مردم باشد....اینکه چند نفر نشسته اند یک جایی و خودشان هم نمی دانند چه کار می کنند...این که...

و احلل عقدةً من لساني

---


محمد رضا جلایی پور را یکی دوبار بیشتر ندیدم. و یکی دوبار هم تلفنی حرف زدیم. که هر دوبارش دعوایمان شد!یعنی من خیلی از دست او و دوستانش دلگیر بودم....و مثل همیشه که سر چیزهای کوچک عصبی می شوم؛ با او هم تندی کردم. بعد تر فرصتی نشد از دلش در بیاورم...

زیاد نمی شناختمش....فقط یادم است ان دو سه باری که دیدمش دائم لبخند بر لب داشت..از سوابق سیاسی اش هم فقط پدرش را می شناختم...از روزنامه های دوم خردادی آن زمان که بچه بودیم...که زیاد نمی فهمیدیم...

امروز این کلیپ را دوستی برایم فرستاد. نه برای جلایی پور..نه برای همسرش....نه برای خودم...برای چیزهایی که دیدم ...که دیدیم...چشم هایم خیس شد.

----

باور کنید....ما فقط می خواستیم....مردم خوشحال تر باشند. حالا...لطفا این را ببینید. شاید برای مدتی این وبلاگ غیر فعال باشد...

---دانلود

----

پ.ن:

رنجی که از این زمانه بردیم دگر...

هر آنچه که غصه بود..خوردیم دگر..

خوردیم دگر! بیا فراموش کنیم..

ما زنده به آنیم... که مردیم دگر!

-----

میلاد امام زمان...برای آنهایی که به هر ترتیبی منجی آخرالزمان را  باور دارند-مبارک.


l

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در پنجشنبه 15 مرداد1388  |
 ...

 

قصه ای تازه را رقم زده اند:          "حالمان را ز هم به هم زده اند"     

زیر مشتی دروغ له شده ایم...      روی احساسمان قدم زده اند...

....


بهت زده...

در خود مچاله...

با مشت هایی گره..

چانه ای لرزان...

فقط نگاه می کنم.

...

فقط؟!

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در پنجشنبه 28 خرداد1388  |
  فرمال ولی با معنا

کمی تئاتر-

پیرامون اجرای «عجیب ولی واقعی»

(مطبوع در صفحه "تئاتر " چلچراغ این هفته)

 

1 )

«عجیب ولی واقعی» با دو نیم آدم- دو نیم تنه شروع می شود. آدمی را از کمر دو نیم کنید، بالا-پایین- این دو نیمه یکدیگر را جستجو می کنند، می یابند، می شناسند ،طرد می کنند، درک می کنند، و یکی می شوند تا نهایتاً زایشی-خلقتی شکل گیرد، این بار ارادی-خود آگاه.

روایت داستان آفرینش، به کمال رسیدن آدمی، و باز نیست شدن او، چرخه ی مانایی است که در تاریخ نمایش و ادبیات جزء لاینفک نیازهای بنیادین شخصیت ها بوده، که برای آن می جنگیده اند. داستانی تکراری اما پر فراز و نشیب که هنرمند به زعم خود گوشه ای از آن را تغییر می دهد تا تحمل این روند برای مخاطب-که همان انسان مسلول در این چرخه است- را آسان تر کند.

هنر کارگردان این است که مخاطب با علم به تقدیر اندام واره ها، که در واقع اجزای خود اویند، تا آخرین لحظه نمایش انتظار می کشد تا یکی شدن آنها را ببیند. انگار آدم باز خودش را می شناسد، و وقتی سالن را ترک می کنی، دست ها، پاها و دهانت، برایت معنی دیگری دارند، شاید بی اختیار آنها را لمس کنی و سرخوش از کشف دوباره خودت و اجزاء خودت، دنبال گوشه ای از تقدیر محتومت بگیری و تغییری و باقی ماجرا...



عکس از باباک برزویه (babak.akkasee.com/13949)

2)

نمایش «عجیب ولی واقعی» یاسر خاسب را می شود تلاشی نو یا حداقل ادامه ای جاندار، از نمایش های اجرایی(Performance art ) با تکیه بر فرم دانست.

با اینکه این سال ها در تئاتر ایران، اجراهای فرم کم نداشته ایم، اما این بار فرم و معنا طوری به هم گره خورده اند که هر کدام بی واسطه- بی انتزاع، تعریف دقیقی از یکدیگرند. یعنی دقیقاً حرکات «فرم» بازیگران همان «مفهوم» است. در واقع می شود گفت این «اجرا»، «نمایشی» است که بدن دیالوگ هایش را می گوید.

رسالت هنرهای مفهومی، شیوه ای از انتقال مفهوم است که شاید در اغلب هنرهای اجرایی با یک یا دو واسطه صورت می گیرد، یعنی همان عملی را می کند که استعاره در ادبیات. اما اینجا بازیهای فرم، مستقیماً توسط ارکانی صورت می گیرند که خود روایتگر مفهوم و سرنوشت خود اند.(به عبارت یک کمی تخصصی تر! : سوژه همان آبژه است یا حداقل آبژه – بی واسطه - روایتگر شرح حال سوژه است: اندام های یک انسان(آبژه)، راوی سرنوشت آن انسان، تکامل، و عاقبت آنهاست( سوژه). )

خلوص حرکت ها و دراماتورژی قوی(البته تا دو سوم پایانی کار) و این که مخاطب نباید بیشتر تمرکزش را بگذارد برای درک کردن المان های ریزی که کارگردان در سوراخ سمبه های فرمش پنهان می کند تا شاید-شاید- چیزی دستگیرش شود،دو فاکتوری است که تماشاگر را با آرامش می نشاند روی صندلی اما از درون می کشاند پی خود. ( دقیقاً بر عکس اجراهای قوی – اما پیچیده آتیلا پسیانی که اگر «کشتی شیطان»ش در ادامه سریال های فرمال-ابزوردش، رگه هایی از روایت داستان پیدا نمی کرد، بی شک او را به زمره هنرمندان بیش از حد آوانگارد که تقدیرشان طرد شدن از ذهن مخاطب عام تئاتر است، منتقل می کرد).

...

در کنار تمام اینها، موسیقی قوی کار و اجرای زنده افکت های صوتی توسط فرشاد فزونی، آهنگساز جوانی که این روزها موسیقی تئاتر را در انحصار خود در آورده است، در انتقال حس و ساختن فضای ذهنی مخاطبف نقش بسزایی داشت، آنقدر که شاید بشود نقص در نورپردازی و خرده ایرادهای صحنه پردازی، را با قوت این بخش از کار یر به یر کرد. هر چند به زودی با او و آثارش به بهانه اجرای موسیقی نمایش «مادر مانده» در هفته آینده بیشتر آشنا خواهید شد، اما لذت چشیدن «صداهایی از جنسی دیگر» را در این نمایش از دست ندهید.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 10 خرداد1388  |
 چارلی و کارخانه شکلات سازی

چند وقتی است جمعه شب ها حدود ساعت یازده و نیم به بعد، سیل عظیم اس ام اس ها عاری از کوچک ترین خلاقیتی امان گوشی هایمان را می برد...تا جایی که یک وقت هایی ترجیح می دهی دوروز اول هفته موبایلت را خاموش کنی.

بحث بحث سلیقه ی عمومی، فرار از فرصت های صاف و صوف برای فکر کردن، ایجاد انگیزه های ریز ریز برای ضدیت، و استمرار عقیده حاکم بر اصحاب بالا دستی رسانه ایست، که نمی شود گفت رسالتش چیزی جز ا فرم دادن(و گاه دفرماسیون ) سلیقه، عقیده، و باورهای اجتماعی و فردی است.

سریال حضرت یوسف، یا همان یوزارسیو خودمان را می گویم.

من فیلسماز نیستم که بخواهم از دکوپاژ و شات های نا مناسب و گریم و اینها شکایت کنم،شارع نیستم که بخواهم نحوه ی تحقیق و نحوه ی نمایش حوادث تاریخی و مذهبی و وفاداری به نص قرآنی داستان را زیر سوال ببرم... اما در مقام نیمچه نویسندگی خود حق دارم به نحوه ی دیالوگ نویسی و سیر ضعیف داستان و غیره و نیز اعتراض کنم که آن هم خیلی حالش را ندارم!...

اما بحث دیگر بحث این است که به عنوان یک ایرانی- نیز به عنوان یک مسلمان و اصلا به عنوان یک یکتا پرست، وقتی می بینم در مملکت اسلامی این طور با پیامبر خدا شوخی می شود، و ملت طناز ما به هر حربه ای شده زورشان جمع می کنند در شست هایشان تا جمعه شب بعد از دیدن سریال یک سری ناسزا و روابط مشابه بتراشند بین یوسف پیامبر و اعوان و انصارش با مقامات کشوری هر چه سر دلشان گیر کرده است از قبض برق بگیر تا قیمت بنزین و تصمیمات فراکسیون فرهنگی مجلس و...، دق دلی اش را خالی کنند توی پیامک هایشان و گوشت شود به تن برو بچه های همراه اول و غیره.(کل اینها جمله پایه بود ها!)...خلاصه...ناراحت می شوم...

نه بهتر بگویم می سوزد یکی دو جایم. که این طور نشسته ایم و به عینه می بینم در فراغت از رنگ سبز ون های عزیز، این طور باور های دینی مردم را به خاک و خون که چه عرض کنم..همان به خاک و خون کشیده می شود.

دوستان- برادران- آقایان...از ما که گذشت...اما حس می کنم صدا و سیمای ما و به طور کل عقیده حاکم بر بیشتر سیستم های رسانه ای و گاه حکومتی به سمتی می رود که هر ارگان دولتی که کوچکترین امکانی در جهت بر قراری ارتباط با مردم را دارد، به دلیل ضعف در شناسایی ذهنیت مخاطب، و نیز بعضا ضعف در مدیریت فکری پروژه، تبدیل می شود به یک کارخانه دشمن سازی.

پیشنهاد من این است به جای اینکه  شروع کنیم به خط کشی ها و دسته بندی ها، به جای اینکه فعلا به این سوال مهم  فکر کنیم که مشکل مردم با مذهب است اینجا یا با سیاست..(در شبیه سازی های سیاسیون به اشخاص سریال )...فکر کنیم چه طور می شود هر دوی این مواضع را از خطر خارج شدن از جرگه ی خودی ها حفظ کرد. نع؟



|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 28 فروردین1388  |
 
 
 
بالا