تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 کرموها17
13+3 آذر

عده ای به ما نوشته اند چرا راجع به 15+1 آذر خبر ننوشته اید؟
مگر من خبرگزاری ام دوست من...اولا
و دوما مگر این همه در تلیوزیون گفتند شما به گوشتان نرفت؟
عجب ها....باشد خودتان خواستید! فقط پیشاپیش برای در جریان قرار گرفتن..مرامنامه زیر را خوانده روی یک کاغذی چیزی یک مربع بکشید تویش تیک بزنید...و روی این کلیک کنید:

من کرم دارم و می خواهم بدانم حقیقتا در 16 آذر امسال چه گذشت؟من به اخبار رسانه ملی که گفت هیچ تظاهراتی صورت نگرفته و هیچ سبز لجنی پوشی در خیابان و دانشگاه بوده اعتماد ندارمو بدنبال یک خبرگزاری بی طرف می گردم که حقیقت را بگوید و دنبال منافع شخصی خود و امپریالیسم نباشد.  من تاکید می کنم کرم از خودم است و در حضور خانواده ادب را رعایت کنم و نیز فاش می گویم  مسئولیت کلیه عواقب بعدی این کلیک بر عهده خود کرمویم می باشد.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 16 آذر1388  |
 
محبوبه حقیقی...آزاد شد.




/////

--آزادی...به هیبت دوشیزه ای می ماند...

با ردای صورتی..

شال سفید و دمپایی های ابری

..

بی صدا می آید...بی صدا می رود...

حقیقت محجوبی است ...باکره دختری،عجول با صورتی سرخ از سیلی- سهم موعود هر روزه اش.

..

حرف که می زند لولای در تمام درهای اهنی می قیژد...

اشک که می ریزد...تمام مین های جامانده در مناطق جنگی خنثی می شود...

حبس که می شود....مین ها لای لولاها می لولند و لالایی محزونی تلاوت می کنند :...لااله الا انت..

                                                                                                       الغوث الغوث الغوث...

                                                                                                      خلصنا من النار یا رب...


نوعروسی است آزادی...

وقتی به حجله می رود باید اشک ریخت...یا باز که می آید....کل کشید؟


----

این است که مرددم بگویم..

حقیقت محجوب...محبوبه حقیقی دوست داشتنی آزادی ات مبارک...

/یا نه؟

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 13 آذر1388  |
 تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون... نک کش کشانت می برند انا الیه راجعوه
دقت کرده اید آقای عزارئیل اخیرا به اهالی هنر و فرهنگ علاقه مند شده؟

اول پرویز مشکاتیان را برد، بعد مسعود رسام، بعد آقای سحابی، بعد نیکو خردمند، بعد هم گیر داد به بهروز بقایی، و معلوم نیست کی نوبت حمیرا می شود!

به هر ترتیب طی یک نتیجه گیری استنتاجی نتیجه چنین حاصل می شود:

عزرائیل سراغ هنرمند ها می رود، سراغ آقای کردان هم رفت، نتیجه: کردان هنرمند بود.

درگذشت زود هنگام این هنرمند بزرگ و پیشکسوت را به جامعه فرهنگدوست ایران تسلیت عرض می نمایم.

Free Image Hosting by Photolava


( جدی: پریشب خواب آقای کردان رو دیدم،(اینکه چرا میان همه سوژه و آدم خواب ایشان را دیدم جای تعجب ماورایی دارد) با لباس شیک و مرتب و تر و تمیز مشغول صحبت بودند، هی دنبال فرصتی بودم یک چیزی اشتباهی بگوید و بزنم زیر خنده و سوژه کنم و یک تکه ای بندازم ولی بنده خدا دلم را بدست اورد از خوب بود، دیروز که شنیدم که فوت کرده خیلی ناراحت شدم و به شدت عذاب وجدان گرفتم از این همه دری وری که پشتش گفتم و نوشتم و خواندم...یه دانشگاه زده آکسفورد اینجا...اخی...خلاصه که ایشالا خدایش بیامرزاد..شما هم اگه دستو دلتون رفت یگک فاتحه بفرستید، طفلک انقدر زجرش دادن به این روز افتاد...)

من فقط نمی دونم فقط کردان زبون بسته  اهل هنر بود آقای عزرائیل؟باور کنید هنرمندای زیادی وجود دارند ها...کافیه با چشم دل نگاه کنی!

بیت: بهرام که گور می گرفتش همه عمر    دیدی که چگونه گور کردان گرفت؟

---

پ ن: شعر پایین تقدیم  شد به رفیقش که یک ذره تپل بود...مشاور بود اگر چه عقل کل بود-مرد هفتصد میلیون دلاری)

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 2 آذر1388  |
 دو پیشنهاد
1) حتما فیلم کتاب قانون را ببینید. و به تمام کسانی که می شناسید یا نمی شناسید توصیه کنید بروند.

2) اجرای نمایش ادیپ- به کارگردانی حمید پور آذری، در فرهنگسرای بهمن تا سه شنبه تمدید شد. سعی کنید از دستش ندهید. موکداً توصیه می شود. در دو سانس 4 و 6 اجرا دارند. متن زیر را پیرامون ان در چلچراغ شماره گذشته نوشتم.


ادیپ در میدان هفتِ تیر

گناه، جبر، تقدیر و اختیار، چهار عاملی هستند که در اثر یک تصادف در کنار هم معنا پیدا می کنند  یا به عبارت بهتر معنا می شوند. این معنا شدن توسط کاراکترهایی صورت می گیرد که خود در اثر جبر(یا اختیار)بنابر تقدیرشان در محل تصادف( یا  محل وقوع گناه) حضور داشته اند.(انها را فعلاً «شاهد» می نامیم. این معنا شدن و معنا کردن با توجه به بستر زندگی ، ویژگی های فردی و اجتماعی و فرهنگی و...هر شاهد(که مجموعاً تنها چیزهایی هستند که می شود به حساب اختیار انها گذاشت ) برای هر نفر متفاوت است. به هر میزان که انها به جبر معتقدند واقعه(گناه) را سطحی تر می نگرند و به هر اندازه که تصادف را صرف تصادف می بینند و تزلزلی از اختیار انسان، معنای گناه در نظرشان مهیب تر و عقوبتش سخت تر می نماید.

نمایش: در میان هیاهو و یک موسیقی عجیب وارد سالن تاریک می شوید، روی یک گاری شمارا می نشانند و می چرخانندتان لای صحنه های مختلف. همین شیوه عجیب تماشای نمایش کافی است تا حدس بزنید با یک اتفاق تازه طرفید. ماجرای ساده تصادف یک پیک موتوری روایت می شود که قرار است بسته ای را به کسی برساند که آن کس ادیپ است و آن بسته خنچری است که ادیپ چشم هایش را با ان کور می کند . ( ادیپ در بازی تقدیر، با مادرش ناخواسته زنا کرده، و از او صاحب چهار فرزند شده، وی وقتی از این ماجرا مطلع می شود چشم هایش را کور می کند). در این میان افرادی به تماشای صحنه تصادف می آیند. و ما نیز روی گاری متحرک از زاویه های مختلف همان صحنه را می بینیم. (البته این را بعد از پایان نمایش متوجه می شویم)

روایت تلفیقی شخصیت  ادیپوس،در بستر یک صحنه تصادف(بخوانید گناه) پیوند زدن ذهنیت آشفته انسان در مقابله با تقدیر است. گناه ادیپ، تقدیر لایتغیر او در یک نقطه تلاقی با زندگی یک پیک موتوری گره می خورد. و تمام شاهدان، به واقع  گوشه هایی از برداشت های متفاوت نسبت به تقدیر و اختیارند که به نظاره واقعه تصادف پیک با انسانی می نشینند. انسانی که مرده است و در طول نمایش و در طول تمام بحث ها و کشمش های گاه فلسفی و گاه اجتماعی به کل فراموش شده است.این فراموشی را در شخصیت زیرک دزدها هم می بینیم که در تمام این شلوغی ها و بازی ها بی توجه به بزرگترین سوال فلسفی انسان جیب بازیگران را خالی می کند و در اخر -در صحنه کوتاه عروسی- رستگار هم می شود . شاید این تمام حرف کارگردان و نویسنده باشد. اما به هر حال بعد اجتماعی اثر، تاثیر گذار تر از ان است که تنها به ادیپ بپردازیم و پیام نویسنده.  ویژگی مشترک تمام شاهدان «نارضایتی» انهاست. و مهم تر، «نداری» شان: مردی نابینا(که چشم ندارد) مرد دیوانه(که عقل ندارد) مادر فقیر(که پول ندارد).. آنها به «تقدیر» تن داده اند و با « ا ختیار»ی که دارند از «جبر» حاکم بر آن شکایت می کنند. همانقدر که این جمله گیچ کننده است تقدیر شخص ادیپ نیز گیچ کننده است و همانقدر که درام ادیپ عجیب است، واقع شدن تمام این حوادث در یکی از مناطق –احتمالا جنوبی و فقیر نشین- همین شهر عجیب می نماید.(لذبتخشی این تلفیق انجاست که اتومبیل روانپزشک ادیپ را در میدان هفت تیر قفل زده اند و برده اند پارکینگ)  لذا کارگردان رسالتی فراتر از انقال پیام ماورایی و فلسفی ادیپ(در جایگاه ان درام کلاسیک مشهور) ونیز رسالتی بزرگتر از نمایش یک هنر را دارد، که همانا وی بازیگران تازه کار –اما پر انرژی و قوی-خود را بسیج می کند تا شبه درامی بسازند مملو از تکنیک های اجرایی مدرن و بی نظیر در تجربه نمایش یک انتقاد اجتماعی بسیار فراتر از مرزهای تئاتر امروز ایران .تا تماشاگران این نمایش سوال پیچ ، شوکه، سرخوش و شاید با چشم هایی تر، سالن را ترک کنند و همچنان همراه با آن حسرت همیشگی که کاش انهایی که باید- این نمایش ها را می دیدند.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 4 آبان1388  |
 نامه ای برای پدر...
(کور خواندید! این پست به هیچ وجه احساسی نیست! و صرفا یک اختلاط خانوادگی است)

فقط چون پدر محترم هر روز از سر کارشان وبلاگ بنده را مرور می نمایند گفتم حرف های دلم را اینجا بنویسم!


به نام خدا

پدر عزیز تر از جان! بی مقدمه شرع می کنم . باور کن تقصیر من نبود...خب هر انسانی در زندگی ضعف هایی دارد و من گیجم!

قبول حرف شما...خنگ هم هستم و شلخته...

حالا گم شده دیگر...آسمان که به زمین نیامده.

باشد می دانم..همان سی لیتر که قرض دادی بس است...(حالا آقای شاهین هم اینجا را می خواند و می داند آن را هم با چه خفتی جلوی همکارانت ازت کش رفتم!)

اما مرامی یک لطفی کن ...و بر سر این فرزند کمترین منت نهاده...و بیا فردا برویم این کارت را بسوزانیم یک دانه نو بگیریم....به خدا خواری پیش این و آن به خاطر دو لیتر بنزین به ادب شدن من نمی ارزد!

از همین راه دور دور و به صورت مجازی دستتان را می بوسم...آن ده تومن را هم خودم می ریزم به حساب فقط رضایت بده یک کارت سوخت نو بگیریم که مردیم در بی بنزینی...

قربان شما.ارادتمند. فرزند حقیر شما -نیما ی حواس پرتِ خنگ!


---

(پی نوشت: ای هم هدیه امروز من به شما:http://www.teachertube.com/viewVideo.php?video_id=128877)

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 13 مهر1388  |
 +18

با آقا پژمان آشنا شوید:



|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 10 مهر1388  |
 دختری به نام...


خرچنگی در سینه...

ماری بر دوش...پرتقالی در دست-

ناخن بر سنگ می کشد...

با مچ بند سبز.

دختری به نام....{هیس}...


بر کتیبه ای سترگ چشم گذاشته است...

اساطیر رفته اند قایم شوند.  

 

ده-    بیست-     

در تاریخ به هم می خورد.قایم-

هیس...

یکی از خدایان-با شک- از خواب می پرد-

و الهه پیمان- میترا- ایمان می آورد به تئوری چشم های الکترونیکی.

اس-ای -ای

«مادربزرگ» «مرد نقاش» را نفرین می کند. کته اش سر می رود.

خواهر- گریان- با آن ور آب ها چت می کند...

2khtari_be_nameh...هیس...

صدای فقر می آید. بوی جنگ. و ترک موتور مرد سه کلاس سواد نشستن همانا و نشستن همان.

 

روده ی سینماها بریده شده.

راننده تاکسی ها در صف اسکناس اند جای پنبه.

قحطی الکل است و دوا گلی.

دکتر ها..قطع امید کرده اند...

نانواها- مثل یک ملیون سال گذاشته با زیر پیرهنی سفید  کلاه شمدی بر سر، خمیر ورز می دهند پشت تنور های داغ.

«امید مقطوع دکتر ها-در تنور نانواها- »

سرفصل گزارش کمیته صیانت

پاییز. فصل هشتم.

از پی اش لابد بهار

از بس تابستان است اینجا-لابد-...از بس سیب ها شکوفه می دهند و دختر از سایه شان بالا می رود و مادربزرگ قی می کند: هنوز زود است مادر!


جهیزیه!

کاسه، قوری،کوسن،روتختی، همزن برقی سه کاره، دیگ

با روی سفید.

جهیزیه دختری...

دختری به نام...هیس

حلیم دوست ندارد، بوی دیگ شنیده....

هول کرده.

روسری اش-افتاده....

عیبی ندارد.

زیرش چادری است- صورتش در آن پیچیده-

چادرش را می درند...

ملالی نیست...

ماسک بر دهان دارد هنوز...

می افتد..

موردی نیست...

خواستگار سمجش زحمت اسید را کشیده بود پیش از این.

کسی به گناه نمی افتد.

                                        {سجده شکر}

هیس.!....صدای  فکر دختری می آید...

با قدم های آبی...

                                   آقای خورشید، فوت می کند،

رد پایش رنگی می شود...

جاده

 رنگ می شود.

دختری به نام هیس

با خرچنگی در سینه...ماری بر دوش...پرتقالی در دست...

ناخن بر صخره تاریخ تاریک  می کشد،

بر صخره تاریک تاریخ می کشد...ریخ می کشد....ریغ می کشد....جیغ می کشد

و به ضرب و زور آسپیرین و لیبرالیسم

 خوابش می برد...و یقین پیدا می کند:

مردمان سرزمین مادری اش، به مادرش خیانت نخواهند کرد..

از بس تابستان است اینجا..

از بس سیب ها شکوفه می کنند...

لابد.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 14 شهریور1388  |
 پاورقی
"

ملانصرالدین خرش راگم کرده بود و در کوچه و بازار خدا را شکر می کرد.

پرسیدند: شکر برای چیست؟

گفت: برای اینکه اگر سوار خر بودم، حالا یک هفته بود که خودم هم گم شده بودم.


                                                                                                                      "


پاروقی 3:اخ طنز سیاسی! دلم برایت تنگ شده و چقدر جا دارد این ایام...هلو!...زن!....کابینت!....حیف که در خطر آق والدین ام!

کی با یه جمله مثل تو...می تونه داغونم کنه؟

این لحظه های آخر از ...رفتن پشیمونم کنه؟


آخه هلو چی بود؟! ترکیدم به خدا! نکن برادر نکن....


پاورقی 4: ندارد

پاورقی 5: «عاق والدین» درست است نه « آق»!

پاورقی 6: http://www.babak-arbabkhosro.blogfa.com  برو حال کن!

و اما پاروقی 7: http://www.kalam.tv/fa/video/8217/index.html

نیز پاورقی 8: دییشب کتاب " غریب آذری" اولین اثر نسبتاً داستانی دکتر صادق زیبا کلام رو خوندم و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم. لذا خواندنش را توصیه می کنم.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 31 مرداد1388  |
 تقدیر


حقیقتاً این موبایل ها با مرام ترین آدم های دنیا هستند.

طفل معصوم ها هر چقدر هم باتری نداشته باشند و سایلنت باشند و حتی خاموش باشند..

باز سر ساعتی که بهشان سپرده ای...زنگ می زنند که بیدارت کنند. کاری که برادر در حق برادر نمی کند این روزها.

تازه اسنوز بعدش و اصرار و یاداوری های پشت بندش بماند.

لذا...اینجانب از همین جا مراتب تشکر و قدردانی خود را از جامعه تلفن های همراه به پاس یک عمر وفاداری و احساس مسئولیتشان به جا می آورم.

-

به احترام این عزیزان یک دقیقاً سقوط.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 21 مرداد1388  |
 عید...


رب اشرح لی صدری...

نمی دانم این مرز لعنتی دوست و دشمن چیست که دارد از گلوی ما رد می شود.

و یسر لی امری....

اینکه حالا من و دوستان قدیمی ام سر یک رای مثل سگ به هم می پریم...اینکه به خاطر چیزهایی  که نمی نویسم فحش می خورم ...تهدید می شوم،اینکه این سیاست گه دست از سر من و مادربزرگم بر نمی دارد...اینکه وقتی با دوستان قدیمی ام که فرقمان در یک کارت بسیج بود فقط...سر یک سفره که می نشینیم ...همدیگر را نگاه نمی کنیم.....اینکه مشت ها نمونه خروار شده است و اگر یک نفر اتش زد می شود همه و یک نفر چاقو...تمام. اینکه همه گیچ شده اند...اینکه کل این ماجراها به یک شوخی می ماند....اینکه ما قرار بود کنار هم اسممان مردم باشد....اینکه چند نفر نشسته اند یک جایی و خودشان هم نمی دانند چه کار می کنند...این که...

و احلل عقدةً من لساني

---


محمد رضا جلایی پور را یکی دوبار بیشتر ندیدم. و یکی دوبار هم تلفنی حرف زدیم. که هر دوبارش دعوایمان شد!یعنی من خیلی از دست او و دوستانش دلگیر بودم....و مثل همیشه که سر چیزهای کوچک عصبی می شوم؛ با او هم تندی کردم. بعد تر فرصتی نشد از دلش در بیاورم...

زیاد نمی شناختمش....فقط یادم است ان دو سه باری که دیدمش دائم لبخند بر لب داشت..از سوابق سیاسی اش هم فقط پدرش را می شناختم...از روزنامه های دوم خردادی آن زمان که بچه بودیم...که زیاد نمی فهمیدیم...

امروز این کلیپ را دوستی برایم فرستاد. نه برای جلایی پور..نه برای همسرش....نه برای خودم...برای چیزهایی که دیدم ...که دیدیم...چشم هایم خیس شد.

----

باور کنید....ما فقط می خواستیم....مردم خوشحال تر باشند. حالا...لطفا این را ببینید. شاید برای مدتی این وبلاگ غیر فعال باشد...

---دانلود

----

پ.ن:

رنجی که از این زمانه بردیم دگر...

هر آنچه که غصه بود..خوردیم دگر..

خوردیم دگر! بیا فراموش کنیم..

ما زنده به آنیم... که مردیم دگر!

-----

میلاد امام زمان...برای آنهایی که به هر ترتیبی منجی آخرالزمان را  باور دارند-مبارک.


l

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در پنجشنبه 15 مرداد1388  |
 
 
 
بالا