با اینکه خودم اونجا نبودم ولی باید اعتراف کنم داستان از جایی شروع شد که خانم ایکس درست در یک متری جاده منفجر شد.
خوب شاید قضیه خیلی ساده باشه...اما واقعا یه همچین اتفاقی برای من...منی که تمام عمرم رو گذاشته بودم روی شرط بندی اسب سواری یه مقداری هیجان انگیز باشه.
یادمه اون روز صبح یه پنج پر بسته بودم رو اسب کولاژ.....با اینکه من و آقای ایگرگ هر دو با اطمینان کامل پنج پر رو بسته بودیم...ولی سر مسابقه دست چابک سوار رگ به رگ شد...و همه اون چیزی که حدس می زدیم برعکس از آب در اومد...
بعد از اون باخت اساسی...برگشتم خونه...همسرم برای دومین بار توی این ماه منو ترک کرده بود...و من باید با ظد کوچولو تمام شب رو سر می کردم...و این در حالی بود که پرستار دبلیو....طبق قرار دوشنبه ها با دوست پسرش رفته بود کافه نونو و بعد حاشيه شهر و ساير ماجرا...
خوب...تا اینجای داستان با اتفاقی که در یک روز گند ممکن بود برای من اتفاق بیفته آشنا شدین...ولی شاید براتون جالب باشه بدونین...روز های هیجان انگیز من معمولا بعد از ساعت هفت عصر شروع می شه... مثل اون روز كذایی....که از مانژ شماره یک اصلی به سمت جاده شمال در حرکت بودم...
ماشین مثل همیشه با صدای پت پت یا بهتر بگم قر قر....و به قول زنم(خانم میم) قژ قژ دوست داشتنی و به تعبیر خواهر همسرم(خانم زی) رغت بار و به قول پدر همسرم(آقای نون)شهوت انگیز...توی جاده خودش رو خر کش می کرد.....این در حالی بود که عقب ماشین من دو تا از اون دائم الخمر های موقرمزي که گاها حس می کنن توی تگزاس یا کانزاسیتی زندگی می کنن و زندگی سگی خودشون رو توی ده کوره های روستای مرزی از یاد بردن...لم داده بودن. البته که دلم براشون سوخته بود.
صدای رادیوی ماشین رو زیاد کردم....رادیو چیزی در مورد اسب های پیست اصلی گفت و اینکه امروز چه جوری شاشیدن به شانس ما و بعد راجع به تئوری موسیقی موتزارت و یه چیزایی را جع به بورس کوفتی ورق آلمینیوم..و آخرش هم راجع به تورم و وضع هوا....
-سیگار هم سیگارای قدیم!
-هان؟
-هیچی گفتم عجب هوایی شده...
-مزخرفه...
-چی؟
سیگارای امروز...
آره انگار نم کشیده...
اوهون...گه به این هوا...
و به این شانس..
به چی؟
به این شانس!
آقاي راننده!
با من بودين؟
نه با شما بودم!....يوها ها ها ها۱
تو با اون دو تا پيك اول مست كردي .ولي شايد برات جالب باشه بدوني...اون دو تاي اولي همه اش آب بود...
شوخي مي كني؟
آره...يو ها ها ها ها!
آقايون مي تونم خواهش كنم پياده شين...من سر اين دوراهي مسيرم از شما جدا ميشه...
مگه كدوم وري مي ري{...}طلا؟
{...}طلا!...ههه ه ه ه .....آفرين...عالي گفتي....عالي.....حالا كدوم وري مي ري خوشگله؟
از لطفتون ممنون ولي من مي رم سمت غرب....
خوب ما هم مي ريم سمت شرق...
عرض كردم من مي رم سمت ...
آره شنيدم خوشگله.....ولي گفتم كه با هم هم مسيريم به سمت غرب...
خوب! اين بخشي از حرفاي اون تا عوضي بود كه توي تمام مسيري كه تا مرز غربي با هم بوديم....كشف كرديم كه دوران دبستان توي مدرسه ال-تي .... همسايه بوديم.اونا سرايدار كاخونه ي چاقو سازي مجاور مدرسه بودن.
وقتي پياده شدن ديگه شب شده بود. تصميم گرفتم همون نزديكي ها يه مسافرخونه اي هتلي چيزي پيدا كنم و يكي دوساعتي چرت بزنم و باز بزنم به جاده...
البته قبلش از بار اصلي ده كوره ي مرزي سين- ام زنگ زدم به كارچاق كن اصطبل آقاي پوپو.....سه به يك بستم روي مادياني كه نازه واسشون رسيده بود...و گفتم اگه چابك سوار كولاژ...فردا دهنه رو بكشه حاضرم دوبرابر حقوق دو ماهشو يه جا بريزم تو صورتش...
مسافرخونه گير نياوردم...شب توي ماشين چرت زدم و دوبار راه افتادم به سمت شرق....
صداي ضبط ماشين رو زياد كردم كه خوابم نبره...يه آواز بومي كه نوارش رو يكي از اون دائم الخمرهاي موقرمز بهم داده بود.
م م م م م ن ن ن// از خوشبختي تو.....خوشحال م......م م م م ن....از ز ز ز .... بد بختي ...خود.....ناااااالااااا ن ا م مم م م .....م ن ن ن ن ن...امشب ....تمام جا ا اا اده ها را كوچ.....خو و و و واا ا ااااااهوم كررررررد.....من گرسنه ام مم م م م...يااااااااا مريم مقد ددددددس! هوووووووووووووووووووووووووووووووممم
ساعت پنج و بيست دقيقه صبح بود....همونجا كنار جاده دو تا در ماشين رو باز كردم سرپا شاشيدم و با گالن شربتي كه توش يه مقداري آب بود دست و صورتم رو شستم..كمي لابلاي درخت ها پياده رفت و همون وسط مسطا روي تنه ي پت و پهن يه بلوط كه معلوم بود تازه قطعش كردن نماز صبحمو خوندم...و هنوز تو خواب وبيدار بودم كه مجبور شدم به خاطر اينكه يه گراز وحشي احتمالا از بوي جورابام ناراحت شده بود فرار كنم به سمت ماشين كه حالا درش قفل بود.
به همي سادگي در ماشين قفل شده بود و من كودن سوييچ رو روي ماشين جا گذاشته بودم....حضور من روي كاپوت ماشين و گرازه كه پوزه شو مي ماليد به سپر ماشين منو ياد چيزي جالبي انداخت....
شايد گفتنش يه ذره ناراحت كننده باشه...اما دقيقا توي اون شرايط بود كه حس كردم اگر يه روزي بتونم از دست گرازه فرار كنم....مطمئنم يه داستان مي نويسم كه با اين جمله شروع شه: زني كه در يك متري جاده اصلي شرق به غرب در اثر مصرف بيش از بخار فريون يا هر زهر مار ديگه اي منفجر شد و يا يك چيزي تو همين مايه ها.
خوب اون شب من از دست گرازه نجات پيدا كردم. فرداش توي خونه ي خودم و كنار همسرم خوابيدم. پس فردا توي يه شرط بندي افتضاح ديگه به گه خوردن افتادم و حدودا يك هفته بعد با همسرم از همون جاده شرق به غرب رفتيم واسه ديدن دختر كوچولوي خوهر زنم كه تازه به دنيا اومد.
راستي دختر من همون شبي كه من توي بار روستاي مرزي بودم....توي خواب ملافه پيچيد دور گردنش و خفه شد. طفلك بيچاره. به هر حال يه نفر مجبور بود. يا من مجبور بودم يه نفر رو مجبور به اين كار بكنم. هر چند اگر زنده مي مون ممكن بود يه روزي در سي و يك سالگي اش كنار جاده اصلي شرق به غرب....در اثر استشمام بيش از حد گاز فريون و يا مطالعه بي موقع اريك امانوئل كانت و تي-تي و هيده توشي موريكامي....منفجر بشه. درست در يك متري لبه جاده.
|
+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در چهارشنبه 7 شهریور1386
|