تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 روزی که رئیس سیرک مرد

 

از همون روز اول به همه گفت که دوست داره دوچرخه سواری روی بند رو یاد بگیره....اما از همون روز اول با مخالفت همه مواجه شد. برای همین مجبور شد بره نزدیک قفس فیل ها و با بچه فیل ها حرکات اکروباتیک تمرین کنه. اما با اینکه سال ها از همون اون روز اول می گذره و اون مسول نگه داری از فیل هاست...هنوز هیچ کسی حاضر نیست دوچرخه بندبازی رو حتی برای دقایقی به م-ر غرض بده. اما اون از شغلی که داره راضیه و سعی می کنه تمام حقوقش رو صرف خانواده اش کنه.

 

شاید به نظرتون این یک داستان بی سر و ته باشه. بنابراین ممکن اطلاعات زیر بتونه کمکتون کنه:

 

یک)

اون در هشت سالگی متوجه شد گوش چپش نمی شنیده برای همین مدام مجبور بود از اطرافیانش بخواد حرفهاشونو تکرار کنن.

 

دو)

 مربی ترتبیت فیل ها به همسر مربی ترتبیت شیر ها حسادت می کرد.

 

سه)

زین تمام دوچرخه های سیرک چوبی بود.و پدر م-ر در یکی از جنگ های داخلی چچن کاملا بی دلیل در حال خریدن سوغاتی برای همسر و سه فرزندش در اثر انفجار مین کشته شد.

 

 

خوب گمون می کنم حتی اطلاعت بالا هم در هیجان انگیز کردن داستان نقش خاصی نداشت.

شاید گفتن بعضی از رازهای  م- ر   بتوونه نشون دهنده ی گوشه ای از هیجانات زندگی او باشه

یک)

اون هیچ وقت عاشق هیچ مردی نشد.و هیچ وقت نتونست به رام کننده ی اسب ها بفهمونه چقدر از پاپیون قرمز مسخره روی موهای بلند وبلوندش متنفره.

دو)

سقوط بندباز ژاپنی در سیرک سال 99 بلاشک زیر سر م-ر بود.شل شدن پیچ ایمنی لاستیک ها کاری بود که فقط از دستهای ظریف و ناخن ها بلند م-ر بر می اومد.

سه) اون یازده شب تور دور تورین رو بدون زدن هر شبانه مسواک گذروند.و هشت شب در فلورانس ماریجوانا کشید.

جهار)

اون در سن بیست و سه سالگی اولین تجربه جنسی اش رو درست پشت قفس شیرها داشت.و در سن بیست و چهار سالگی ازدواج کرد. با همون مرد.

 

 

هوم....به هر حال نمی دونم واقعا شما از یه داستان انتظار دارین به چه چیز هایی برسید...اما گمون می کنم خلاصه داستان رو با تمام هیجانات و اتفاق های زیر بتونم در یک خط این طور بیان کنم.

 

اون در 17 آگوست 1986 مبیلادی به دنیا اومد. در سالهای 89 تا 2006 توی سیرک بندبازی کرد و در سال 2009 درست پشت قفس میمون ها به صورت کاملا طبیعی مرد.

 

 

هر چقدر این زندگی خیلی معمولی  بود اما برای همه ی ما بندبازان سیرک این ارزش داشت که اون هیچ وقت حاضر نشد سرش رو بکنه توی دهن گنده و بوگندوی شیرهای ماده. برای همین فقط  مسولیت کبریت زدن به دایره ی چدنی پرش فیل ها و شیر ها از توی حلقه آتیش با اون بود.

من خودم شب ها دیدم که اون برای شیر ها شعر می خوند و برای اونها آرزو می کرد تا وقت پریدن از توی حلقه آتش به چیزی جز مرگ فکر نکنند.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387  |
 از فکر افتادن
خواب مادربزرگت را دیدم. نوشابه سیاه می خورد. و در دلش به کسی فحش می داد. از آن فحش هایی که تنها خودش می دانست معنایش چیست.

بعد نگاهش را از من می دزدید و سعی می کرد خودش را سرگرم پیدا کردن چیزی داخل جیب های مانتویش نشان دهد که از او نپرسم چرا آنطور آنجا کنار نرده ها ایستاده و زل زده به ما.

 

اینها را که گفت تنم لرزید. انگار از جایی مابین پوست و عضلات دو بازویم سرمای زمستان سال قبل رخنه ای نو پیدا کرده باشد خودش را چپاند بین من و خودم. انگار لحظه ای از خودم بیرون افتادم. انگار غلت خوردم روی حجمی مسطح و البته بزرگتر از خودم و مدام دور شدم و دور تر. درست چیزی شبیه سرگیجه ای که وقتی پا در موتورخانه ی ساختمان غریبه ای می گذارید دچارش می شوید.

مادر بزرگ. آه مادر بزرگ. اضافه وزن آن هم در پیرزن ها بدترین حرکتی است که خداوند می تواند در برابر مخلوقاتش به رخ سایر خداوندگاران بکشد. خدای زیبایی. خدای ثروت. و خدای آرتروز.

باد در کمرش می پیچد. زانوانش در هم در می رود. دلش نمی رود لیوان لب خور دیگری را و این ها شعر نبود و غر های مدام مادر بزرگ بود وقتی می خواست از محدوده ی مدت ها نشستنش بر خیزد و دست اویزی نمی یافت جز زانوانش که باد در ان می پیچید و و چون بالرین های جوان و حسود روسی از کمر ۹۰ در جه خم می شد تا یک دست بر زمین و دست دیگر بر زانوانش که باد در انها می پیچید بلند شود و برود در محدوده ی دیگر مدت ها نشستن که شاید مادر کله قندی بیاورد که خرد کند یا پسته ای که پوست کند یا سبزی ای که پاک.

خدواند به اندازه تمام مادر بزرگ های دنیا تنهاست. خدواند اگر خودش به وجود خودش اعتقاد داشت حتما کافر می شد. خداوند اگر می دانست چقدر نوشابه های گازدار برای سلامتی مضر هستند هر گز زنان را دختر دار نمی کرد که نوه ها  ببیند مادر بزرگشان چقدر نوشابه دوست دارد . چقدر دکتر ها مدام می گویند قند نخور و مادر بزرگ شب ها که مطمئن از خواب بودن ما مخصوصا پدر- می شد یواش آهسته روی نوک پاهایش پیر و کوچکش می رفت سر یخچال ساید بای ساید و نی را می انداخت در دریاچه ی کوچک شیشه ای تا شاید از آن آب گازاألود یک قلپی ماهی صید کند انگار.

 

دستهایم را گرفت. رویش را کرد به سمت تابلوی آفرینش میکل انژ و طوری که من نشنوم گفت. مادر بزرگم دیشب مرد.

خنده دار نیست؟

آیا زن پیری را که مادر مادر کسی است که اولین بار است او را ملاقات می کنی که او کسی نیست جز نوه ان زن پیر که اولین بار است نوه اش را ملاقات کرده ای و در اولین ملاقات می گوید خواب مادربزرگت را دیدم که نوشابه....که نوشابه ام را نیمه کاره بگذارم و غصه بخورم به حال زن پیری که مادر مادر کسی است که اولین است بار است ملاقاتش می کنی....و مادر بزرگ ها همه شان نوشابه دوست دارند .و لعنت به مادر بزرگ ها یا چه می دانم نوشابه ها و یا لعنت به این خواب ها. که من چرا باید خواب ببینم که با کسی ملاقات کرده ام که اولین بار است مادر بزرگش می میرد یا بهتر بگویم در اولین باری که با او ملاقات می کنم مادربزرگش می میرد یا چه می دانم مادرش بزرگ می شود....بزرگ می شود آنقدر بزرگ که از بالون های گازی اوج تر می گیر. و آسمان تر می شود هر چه مماس تر می شود با هاله های سفید که آدم ها اسمشان را گذاشته اند ابر. و اغلب شکل کشکک زانوی پیرزن های هستند وقتی در انتهای جوانی که هنوز پیر نشده اند اما برو رویشان را از دست داده اند آرتروز می گیرند و مدام زیر لب فحش هایی می دهند که تنها خودشان می دانند معنیش چیست و باد دائم در آنها می پیچد.

 

هر چه گشت در جیب مانتویش چیزی پیدا نکرد. برای همین زل زد به پاخور پله ها که سه شیار نیم میلیمتری بودند که داخلشان پر بود از خاطرات پیرزنی که سه شنبه ها می آمد برای نظافت.

پیرزنی که سه شنبه ها می آمد برای نظافت همیشه جیب مانتویش پر بود از پول خرد. بلیط های باطله اتوبوس ها و قبض های آب و بر قو گاز و هر چیز دیگری که ممکن بود مربوط به اهالی ساختمان باشد و نپرداختن آنها به هر نحوی موجب بدبختی یا بهتر بگویم اذیت شدنشان بشود.

چه کسی می داند. شاید پیر زن نظافتچی-اسمش نصرت خانم بود- هم نوشابه دوست داشته باشد.

شما نوشابه دوست دارید؟

نع..

گریه دار نیست؟

آیا دختر جوانی که برای اولین بار ملاقات می کنی دقیقا نوه همان کسی باشد که سالهاست ملاقاتش می کنی و در همان لحظه اول بی درنگ بگوید خواب مادربزرگت را دیدم که مقنعه سیاه بر سر داشت و در غم عزیزی می گریست.

هر بار که مادر بزرگ می خوابید انتظارش را داشتم دیگر بیدار نشود.  این حس چندش آور هشت سال است که با من است. حتی از فکر کردن به آن شرمم می شود. حتی از نوشتنش خجالت می کشم. اما این هم مثل هزاران چیز دیگر قبحش ریخت.و من می نشستم و ساعت ها....یک ساعت...دو ساعت ...سه ساعت...چهار ساعت و حتی گاهی هشت ساعت زل می زدم به سینه مادر بزرگ که چادرش روی اندامش مچاله می شد تا ببینم هنوز چادر ش که روی شکمش مچاله- بی هدف - افتاده بود هنو زبالا و پایین می رود-هر چند ناچیز؟

راستی دیشب خواب مادر بزرگم را دید. که نوشابه سیاه می خورد .در پاگرد خانه قبلیتان.

ظفر؟

اوهوم. هنوز سر پاست؟

گفتم نه. فروختیمش به منوچهر خان بنگاهی.

گفت نمی شناسمش.

راست می گفت. اخر اولین بار بود که هم را می دیدیم. که هم را می دیدند.

گفتم خوب بود؟مادربزرگم؟

گفت خوب بود و سرحال.ایستاده بود روبروی پنجدری و انگار کلیدش را گم کرده باشد مدام سراغ شما را از من با نگاهش می گرفت.گفتم نیستید. شاید رفته اید شمال.

بعد دستش را که هنوز توی جیب های مانتویش نگار جا مانده باشد یا فراموش کرده باشد به حالت جستجو برای یافتن کلیدی که هر گز قفلی برای ساخته نشده باشد چند بار تکان داد و رویش را کرد به سمت دیکری که قرار بود سالهای بعد مردی با ریش و موی قرمز تابلوی آفرینش  میکل آنژ را بکوبد.

بعد انگار از جایی افتاده باشیم. سالم مانده باشیم هر دو زیر لب چیز هایی گفتیم.

...................................

...................................

دیشب خواب مادربزرگش را دیدم که قبض های برق در پوشه ای آبی گذاشته بود و دائم به منوچهر بنگاهی تذکر می داد. قند براتان خوب نیست آقا. دیشب همه نوشابه ها سیاه بودند.

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 12 اسفند1386  |
 دکه دوزاری کنج گاراژ سیفل افریط

 

 

پخش شده از "سفید مثل شب"- رادیو جوان-

(هر شب ۲۰:۳۰تا ۲۱:۳۰)

 

گفت:

سید تو چه حالی؟ عیدی بچه هارو گذاشتی رو تاقچه یا نه؟ چشم این گدا گشنه هابه دست شماست با مرام....لوطی خورش نکنی با صفا ....که به جون صفا سلطانی یه ماهه رنگ گوشت ندیدیم

گفتم:

سید روزای گنده لاتی و لوطی گری تن لششو گذاشته زمین.....چشش به لولای اون در آهنیه است و دستش تو زنجیز چرخ و تسمه پروانه لگن لکنتی های چارتا از خودش اواره تر....

گفت:

سید اولاد پیمبر هر جا باشه رو چش ما جا داره....

گفتم:

حالا که اینجاس... کنج دکه دوزاری گوشه گاراژ سیفل افریطه و از دار دنیا یه موتورگازی وسپا بیخ قلب پت پتیش...خر خر می کنه.....

گفت:

نگو سید....

گفتم:

سید مرد. همون سید غلافی که وقتی نوچه هاش به صف سینه شو ماچ می کردن و حرص دوزار عیدی مباداشو می زدن..یه دور گره لنگ رو مچشو شل تر می کرد و هر بار زبونشو می کشید رو تارای عرقی سیبیلشو بعد انگار ته مونده غنیمت کره خوری دیشبو ملاخور کرده باشه کیف می کرد و دست آخر هفت تا بطر عرق سگی- به نیت هفت تا زنش این ور اون ور تهرون- سور می داد به جماعت مفت خور نوچه صفتش...

گفت: ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 7 بهمن1386  |
 وقتی گربه ای پشت پنجره ی اتاق خواب شما پهلو به پهلو می شود
زل زدن به تقاطع قاشقی های کنج دیوار اتاق خواب....انگار شده بود وظیفه عدول ناپذیر دکتر قبل از خوابیدن.

دقیقا مثل سیما که تا عینکش را به چشم نمی زد و پنج صفحه از کتاب روی پاتختی را نمی خواند خوابش نمی برد.

-نخوابیدی؟

-نه خیر

-نمی خوابی؟

-نه خیر

-جهنم

این معمولا آغاز ماجرا بود. در حالیکه بود که سیما نگاهش روی سه چهار خط اول صفحه دومی که شروع کرده بود به خواندن می چرخید...و دکتر برای سومین بار انگشتانش را که دور شیار های قاشقی از پایین به بالا کشیده می شد تصور کرده بود.

... ...
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 28 آبان1386  |
 وقتی از عشق حرف نمی زنیم از چه چیزی حرف می زنیم. یا ...سالاد-سالامی-هاریبو

انگار خودش هم باورش شده بود مادر واقعيمه. زنيكه ي چيرليدر!

 

سه روزي مي شه كه دارم فكر مي كنم اگه اين چيرليدر يه كلمه ي فارسي بود يا ما به ازاي خارجي نداشت..مي تونست ازاون فحش هاي پدر و مادر دار درست- درمون باشه. آخ آخ اين درمون بعد از درست هم بد جور رو اعصابه. اخه اوردن اسم درمان بعدز از صفت درست....در يه عبارت وصفي....از اون چيزاييه كه تا آدم تهش رو در نياره...نمي تونه بي خيالش بشه.

 ۱يه جوري فارسي رو صحبت مي كرد كه انگار يه كيلو سالاد الويه با سس زياد چپوندن ته حلقش..اصلا

۲سر همين سس سالاد اوليه هم شد كه كنترل از دستم در رفت و كشتمش.

 

بيا...تو اين دو خط فاصله چرت ... داشتم تو لغتنامه دنبالش مي گشتم: روبروش نوشته درمان: دواء ، شفاء   همين.

به هر حال داستان ما با اين خانوم فرنگيه از جايي شروع شد كه عكساي دانشگاهشو آورد عكاسي مهدي پاناسونيك. مهدي پاناسونيك اصولا جزو انتلكتوال هاي فيلم بينه....خانوادگي علاقه ي شديد به ست سوني دارن...از دي وي دي پلير بگير تا همزن سه كاره شون..همه و همه سونيه....اخيرا كه تو عكاسي دايي اش مشغول شده داريم كم كم يه پروسه راه مي اندازيم يه تغيير نام بديمش و احتمالا اسمشو بذاريم مجيد پاناسونيك...يا ميثم كداك...و بعد هم زنش بديم.

خلاصه....اين يارو از اولش هم تابلو بود..كه سرو گوشش مي جنبه...البته گوشش خيلي نمي جنبيد معلوم بود بيشتر سرش مي جنبه...هر چند كه وقتي سر ادم بجنبه...قاعدتا گوشش هم مي جنبيه...ولي  طرف تيز تر از اين حرفا بود.

مي دونم كه اين انتلكتوال دو سه خط بالاتر رو اعصاب شما هم هست. انتلكتوال از اون صفتهاييه كه مهدي پاناسونيك به عنوان شرط گذاشته تا بهش بتونيم پاناسونيك..و گرنه جر(احت)مون مي ده.

عكاسيه هم از اون عكاسيا بود....اصلا بذار جريان داييه رو تعريف كنم. داستانش حتي از اون زنيكه ي چيرليدر هم ناز تره.

يه لحظه گفتم اگه چيرليدر فحش بود...معني اش چي مي شد...به زنايي مي گفتن كه شوهرشون بدون اجازه همسر اول زن مي گرفتن....يا نه....زنايي كه شوهرشون رو تو عكاسي تور مي كردن...دهنش رو سرويس مي كردن..و دست اخر سر يه ساندويچ الويه ناقابل آبروي مرده رو مي بردن.

مث دايي مهدي پاناسونيك. يارو معلوم نبود از كجا اون همه پول به جيب زده و زرتي فلنگو بسته و اومده اينحا...يه مغازه دو دهنه عكاسي زده عنتر اسمشم گذاشته اتليه هنري داوينچي....اي به قبر تو و داوينچي....حاضرم ده به دو ...شرط ببندم... تنها فيلم زبون اصلي اي كه تو عمرش ديده همين داوينچي كد بوده....اونم از دختره خوشش اومده...اسم مغازه شو گذاشته داوينچي...ازشم بپرسي داوينچي كي بود...مي گه باباي دختره...والا به خدا.

آقا سيگار هم سيگاراي قديم. جدي جدي اگار تو نوشتن تاثير داره ها....با يه مارلبرو ي لايت معمولا...مي توني 9 تا خط بدون غلط تايپي و فحش و بدو بيراه...تيكه ورود به داستان رو ببندي...ولي با اين بهمناي نم كشيده كه معمولا آخراي برج يادشون مي افتي...عمرا اگه بتوني بري سر اصل مطلب. اينم نمونه اش.

 

 يعني اصلا حسش نمي اد....عجالتا يكي دو تا پاستيل احتمالا بتونه حداقل زوركي هم شده يه كاري كنه داستانه رو تعريف كنيم. حساب كن دكتره بر گشته مي گه پاستيل بخور جاي سيگار...آخه فدات شم...پاستيل و نمايشنامه نوشتن؟.....اوسكل! .به هر حال ما هم عين ساير مريضايي كه تو مطب و پيش منشيه فحش خواهر و مادر مي دن..ولي تا رسيدن خونه...كم كم لاي كتابه رو وا مي كنن...بعد يكي دو تا از اون قرصاشونو مي اندازن بالا...و آروم اروم شروع مي كنن...تيريپ مهربون گذاشتن و خلاصه مي شن بره ي رام دكتره...

(يك لحظه اوغم گرفت از اين تشبيهه...عجيب مزخرف بود- هر چند كه استفاده از اين كلمه ي اوغ هم چندان دلنشين نبود...به ويژه وقتي نمي دوني املاش درسته يا نه؟...آخ كه سر اين غلط املايي چه كلي گذاشتم با ويراستار مجله....شرط بستيم عمرا نمي تونه يه غلط املايي ازم بگيره....خداييش هم تا حالا نگرفته....مگه ديروز كه به لطف مثلا سردبير...نفوذ بد مي زني اصلاح شد به نفوس بد مي زني...خدايي هم نمي دونستم.عوق با عين بهتره راستي. بر گشته مي گه از الويه هاي اين زنه اوقم مي گيره! (حالا كه فكر مي كنم مي بينيم لهجه ي مزخرف فارسيه چيرليدره اوق با الف رو بيشتر مي طلبه). اينو سري آخري گفت كه رفته بوديم خونه ي عمه اينا.تازه برگشته بود. رفته بود خرت و پرتاشو بياره ايران. نكرد دو تا بشقابم بياره بگيم جهيزيه اورده. فقط  عكساي چيرليدريش تو تيم واليبال دانشگاهشونو اورد و كلي پاستيل هاريبو و قرصاي سفارش دكتر ديوونه هه رو.( حاضرم شرط ببندم اگه از اين داستان رمانتيك- جنايي بود..ته ته قصه با همين دكيه مي ريختن رو هم)

اين پاستيل هاريبوهاي ميوه اي خداييش تكه. يعني اصلا بين كنت و نستله و هاوانا....اين يكي يه چيز ديگه اس. دكتره ي ديوانه. به خدا اگه سرويس گيلاس هاي  شامپاين خوري اش رو نشكسته بودم....تهش يه چيزي بارش مي كردم. هنوز خرده ريزاش تو پامه...حالا فكر نكنين جدي جدي رواني شدم ها...نع.....دستم خورد.يعني داشتم گوشه مطبشو واسه يه فلاور باكس رولووه مي کردم كه دستم خورد. يارو تا فهميد تو كار ديزانم...همون جوري لخت- لخت گفت بيا يه اندازه بگير اينجا مي خوام يه بنيامين دو متري بكارم. تو مطب. مي گم اوسكوله بگين. نه.

اين لخت- لخت كه گفتم لخت- لخت لخت هم نبودها. صرفا كفشام رو در اورده بودم..نمي دونم چرا از بچه گيم وقتي كفشامو در مي ارم مي گم لخت شدم....خوب..اينم يكي از اون داستان هاست كه جاي پيشينه سازي داره. اخه يه بار بابائه سر همين قضيه لخت شدن و كفش و اينا بدجور سرم داد زد...منم گفتم عمرا اگه از اين به بعد بابا صدات كنم.خدايي لخت شدنم ضايع است ديگه.هر چند مگه من به اون ابلهايي كه فعل در آوردن كفششون...كندنه چيزي مي گم؟...يارو كفشش رو كند!...باقالي!...مگه دست باربيه كه كنده بشه؟

خلاصه كه اگه آبروريزي هاي اين چيرليدره نبود ما هم الان پاستيل خور نشده بوديم. جاش داشتيم...بي خيال.

ولي خداييش حس مي كنم  ميوه اي شيبا در برابراين نوشابه اي هاي كنت..مثل بهمن كوتوله مي مونه جلوي اين كاپتان بلكاي ميوه اي. يارو نمي دونه چيه فقط شنيده سيگار يعني تيريپ. مي ره ميوه ايش رو مي گيره...گلابي...مگه قليونه؟!

اصلا جريان اين دايي مهدي پاناسونيك هم از همطظين قليون شروع شد...اونم قليون دو سيب. حساب كن يارو از فلسفه ....فرحزاد مي شناسه و ساحل جميراشو....بعد جلوي من شروع كرده واسه - مثلا-نامادري ام از فلسفه قليون دوسيب حرف مي زنه....اخه....استغفرالله.

تو كل خونواده ي ما يه دونه عمه ام سواد درست و حسابي داره....يه دونه من...كه اونم اشتباهي –نمي دونم سر قضيه 18 مرداد بود..چي بود- قر خورديم لاي دانشجو ها.

عمه ام از همون اوايل به من و مهدي پاناسونيك زبان ياد مي داد. اونم نه فقط انگليسي كه فرانسه هم مي ذاشت تنگش....بعدشم آب طالبي و سالاد الويه....من فرانسه هه رو خوب ياد گرفتم...ولي انگليسيه سخت بود. يعني مي دوني فرانسه رو چون مي دونستم بعدش مي شه باهاش كلاس گذاشت ،خر- دركش كردم...ولي انگليسي زمان بچه گي ما خز شده بود....به ويژه كه بچه ها اون موقع به مهدي پاناسونيك مي گفتن بيژن....طفلكي ها فكر مي كردن بيژن يه فحش فرانسويه..آخه من يادشون داده بودم از بس زبانش خوب بود!...اصولا از بچه گيم تخصص داشتم رو فحش سازي هاي اساسي و اوسكل كردن ملت. سر همين بيژن هم كلي از مامان مهرداد كتك خوردم. عمه ام عمرا عصباني نمي شد...اما از اون به بعد اون به من ديگه زبان ياد نداد...منم از لجش اسم بجه اشو گذاشتم مهدي پاناسونيك. اخه عمه هم عشق سوني بود.

اون شب هم داشتم خير سرم رسيورشون- كه اونم از غذا سوني بود- رو تنظيم مي كردم. اومدم كنترل رسيور رو بندازم سمت ميثم كداك و خودم برم رو پشت بوم... *كه نامادري خانوم با اون لهجه ي نابالغانه اش برگشت گفت : از الويه هاي اين زنه اوقم مي گيره. خوبيش اين بود كه به هيچ كي بر نخورد...همه ته دلشون قند آب شد كه عروس فرنگيشون جدي جدي اوسكوله يا داره واسه شون شيرين زبوني مي كنه...(فكر كنم به خاطر حال دادن به حذف به قرينه ي لفظي لازم باشه خط اول اين بند رو تا * دوباره بخونين).... كه زارتي خورد پس كله ي خانم چيرليدر و  سه ساعت و نيم بيهوشش كرد.

نامادريم نمرد. اوني هم كه اول داستان نوشتم چرت بود. هر چند كه واقعا تو اين سه ساعت فكر مي كردم ممكنه بميره. اما يه مقدار خالي بندي و هيجان كاذب هم واسه داستان لازمه.

 به هر حال اگه مرده بود هم يه سوژه خوب مي شد واسه دكتره. هم از اون داستاناي عامه پسند.

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در سه شنبه 13 شهریور1386  |
 مادياني به نام ايكس...يا گوزني كه از گرسنگي پيامبر شد.

با اینکه خودم اونجا نبودم ولی باید اعتراف کنم داستان از جایی شروع شد که خانم ایکس درست در یک متری جاده منفجر شد.

خوب شاید قضیه خیلی ساده باشه...اما واقعا یه همچین اتفاقی برای من...منی که تمام عمرم رو گذاشته بودم روی شرط بندی اسب سواری یه مقداری هیجان انگیز باشه.

یادمه اون روز صبح یه پنج پر بسته بودم رو اسب کولاژ.....با اینکه من و آقای ایگرگ هر دو با اطمینان کامل پنج پر رو بسته بودیم...ولی سر مسابقه دست چابک سوار رگ به رگ شد...و همه  اون چیزی که حدس می زدیم برعکس از آب در اومد...

بعد از اون باخت اساسی...برگشتم خونه...همسرم برای دومین بار توی این ماه منو ترک کرده بود...و من باید با ظد کوچولو تمام شب رو سر می کردم...و این در حالی بود که پرستار دبلیو....طبق قرار دوشنبه ها با دوست پسرش رفته بود کافه نونو و بعد حاشيه شهر و ساير ماجرا...

خوب...تا اینجای داستان با اتفاقی که در یک روز گند ممکن بود برای من اتفاق بیفته آشنا شدین...ولی شاید براتون جالب باشه بدونین...روز های هیجان انگیز من معمولا بعد از ساعت هفت عصر شروع می شه... مثل اون روز كذایی....که از مانژ شماره یک اصلی به سمت جاده شمال در حرکت بودم...

ماشین مثل همیشه با صدای پت پت یا بهتر بگم قر قر....و به قول زنم(خانم میم) قژ قژ دوست داشتنی و به تعبیر خواهر همسرم(خانم زی) رغت بار و به قول پدر همسرم(آقای نون)شهوت انگیز...توی جاده خودش رو خر کش می کرد.....این در حالی بود که عقب ماشین من دو تا از اون دائم الخمر های موقرمزي که گاها حس می کنن توی تگزاس یا کانزاسیتی زندگی می کنن و زندگی سگی خودشون رو توی ده کوره های روستای مرزی از یاد بردن...لم داده بودن. البته که دلم براشون سوخته بود.

صدای رادیوی ماشین رو زیاد کردم....رادیو چیزی در مورد اسب های پیست اصلی گفت و اینکه امروز چه جوری شاشیدن به شانس ما و بعد راجع به تئوری موسیقی موتزارت و یه چیزایی را جع به بورس کوفتی ورق آلمینیوم..و آخرش هم راجع به تورم و وضع هوا....

-سیگار هم سیگارای قدیم!

-هان؟

-هیچی گفتم عجب هوایی شده...

-مزخرفه...

-چی؟

سیگارای امروز...

آره انگار نم کشیده...

اوهون...گه به این هوا...

و به این شانس..

به چی؟

به این شانس!

آقاي راننده!

با من بودين؟

نه با شما بودم!....يوها ها ها ها۱

تو با اون دو تا پيك اول مست كردي .ولي شايد برات جالب باشه بدوني...اون دو تاي اولي همه اش آب بود...

شوخي مي كني؟

آره...يو ها ها ها ها!

آقايون مي تونم خواهش كنم پياده شين...من سر اين دوراهي مسيرم از شما جدا ميشه...

مگه كدوم وري مي ري{...}طلا؟

{...}طلا!...ههه ه ه ه .....آفرين...عالي گفتي....عالي.....حالا كدوم وري مي ري خوشگله؟

از لطفتون ممنون ولي من مي رم سمت غرب....

خوب ما هم مي ريم سمت شرق...

عرض كردم من مي رم سمت ...

آره شنيدم  خوشگله.....ولي گفتم كه با هم هم مسيريم به سمت غرب...

خوب! اين بخشي از حرفاي اون تا عوضي بود كه توي تمام مسيري كه تا مرز غربي با هم بوديم....كشف كرديم كه دوران دبستان توي مدرسه ال-تي .... همسايه بوديم.اونا سرايدار كاخونه ي چاقو سازي مجاور مدرسه بودن.

وقتي پياده شدن ديگه شب شده بود. تصميم گرفتم همون نزديكي ها يه مسافرخونه اي هتلي چيزي پيدا كنم و يكي دوساعتي چرت بزنم و باز بزنم به جاده...

البته قبلش از بار اصلي ده كوره ي مرزي سين- ام  زنگ زدم به كارچاق كن اصطبل آقاي پوپو.....سه به يك بستم روي مادياني كه نازه واسشون رسيده بود...و گفتم اگه چابك سوار كولاژ...فردا دهنه رو بكشه حاضرم دوبرابر حقوق دو ماهشو يه جا بريزم تو صورتش...

مسافرخونه گير نياوردم...شب توي ماشين چرت زدم و دوبار راه افتادم به سمت شرق....

صداي ضبط ماشين رو زياد كردم كه خوابم نبره...يه آواز بومي كه نوارش رو يكي از اون دائم الخمرهاي موقرمز بهم داده بود.

م م م م م ن  ن ن//  از خوشبختي تو.....خوشحال  م......م م م م  ن....از ز ز ز .... بد بختي ...خود.....ناااااالااااا ن   ا م مم م م .....م ن ن ن ن ن...امشب ....تمام جا ا اا  اده ها را كوچ.....خو و و و واا ا ااااااهوم كررررررد.....من گرسنه ام  مم م  م م...يااااااااا مريم مقد        ددددددس! هوووووووووووووووووووووووووووووووممم

ساعت پنج و بيست دقيقه صبح بود....همونجا كنار جاده دو تا در ماشين رو باز كردم سرپا شاشيدم و با گالن شربتي كه توش يه مقداري آب بود دست و صورتم رو شستم..كمي لابلاي درخت ها پياده رفت و همون وسط مسطا روي تنه ي پت و پهن يه بلوط كه معلوم بود تازه قطعش كردن نماز صبحمو خوندم...و هنوز تو خواب وبيدار بودم كه مجبور شدم به خاطر اينكه يه گراز وحشي احتمالا از بوي جورابام ناراحت شده بود فرار كنم به سمت ماشين كه حالا درش قفل بود.

به همي سادگي در ماشين قفل شده بود و من كودن سوييچ رو روي ماشين جا گذاشته بودم....حضور من روي كاپوت ماشين و گرازه كه پوزه شو مي ماليد به سپر ماشين منو ياد چيزي جالبي انداخت....

شايد گفتنش يه ذره ناراحت كننده باشه...اما دقيقا توي اون شرايط بود كه حس كردم اگر يه روزي بتونم از دست گرازه فرار كنم....مطمئنم يه داستان مي نويسم  كه با اين جمله شروع شه: زني كه در يك متري جاده اصلي شرق به غرب در اثر مصرف بيش از بخار فريون يا هر زهر مار ديگه اي منفجر شد و يا يك چيزي تو همين مايه ها.

خوب اون شب من از دست گرازه نجات پيدا كردم. فرداش توي خونه ي خودم و كنار همسرم خوابيدم. پس فردا توي يه شرط بندي افتضاح ديگه به گه خوردن افتادم و حدودا يك هفته بعد با همسرم از همون جاده شرق به غرب رفتيم واسه ديدن دختر كوچولوي خوهر زنم كه تازه به دنيا اومد.

راستي دختر من همون شبي كه من توي بار روستاي مرزي بودم....توي خواب ملافه پيچيد دور گردنش و خفه شد. طفلك بيچاره. به هر حال يه نفر مجبور بود. يا من مجبور بودم يه نفر رو مجبور به اين كار بكنم. هر چند اگر زنده مي مون ممكن بود يه روزي در سي و يك سالگي اش كنار جاده اصلي شرق به غرب....در اثر استشمام بيش از حد گاز فريون و يا مطالعه بي موقع اريك امانوئل كانت و تي-تي و هيده توشي موريكامي....منفجر بشه. درست در يك متري لبه جاده.

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 7 شهریور1386  |
 زاویه دید

به هر حال اتفاقي بود كه بايد مي افتاد...مرگ سيما را مي گويم.

 ماجرا دقيقا از آن لحظه اي شروع شد كه پاي سيما گير كرد به لبه فرش. جمعه ها صبح موقع آب دادن گلدان بنجاميني بود كه عموي سيما براي سالگرد ازدواجمان آورده بود. دو بار گلدان بنجامين را عوض كرده بودم. اما معلوم نبود چه طور انقدر زود به زود گلدان براي ريشه اش تنگ مي شود. عموي سيما نمايشگاه مبلمان و تجهيزات دكوراسيون داخلي  داشت. منوچهر هم اوايل طبقه پايين فروشگاه كار مي كرد كه بعد ها عموجان اورا به ما معرفي كرد. اين گلدان آخري كه سفالي بود و كفش را خودم سنگ گذاشته بودم كه سوراخش را تا حد امكان ببندد. آب را به شدت پس مي داد. اتفاقا منوچهر گلدان را آورد خانه. يعني خودم سفارش دادم ولي منوچهر چون يك جورهايي راننده ي پدر محسوب مي شد و خريد هاي خانه را انجام مي داد ، وظيفه اش بود كه گلدان را بياورد خانه. هر چند اغلبا هزار جور منت سر ادم مي گذاشت...اما به هر حال براي همين چيزها حقوق مي گرفت. مرتيكه ي نمك نشناس. ساعت 11 و نيم ظهر بود كه با جيغ سيما از روي مبل روبروي تلويزيون افتادم پايين. من نمي دانم اين زنها چرا انقدر براي چيزهاي كوچك عكس العمل هاي عجيب و غريب از خودش بروز مي دهند. درست مثل دو سال پيش كه به خاطر افتادن نمكدان از روي ميز رستوران بين راهي چالوس طوري جيغ كشيد كه دست آشپز رستوران رفت لاي تيغه ي همزن برقي. به هر حال اگر شما هم جاي من بوديد چهار تا فحش بيشتر به او مي داديد كه به خاطر نشت كردن آب گلدان روي پاركت اينطوري شمارا از  خواب پرانده است. گوساله! اين تكه كلام من بود....كمتر پيش مي آيد كه كه كسي از شنيدن يك فحش خوش خوشانش شود! اما سيما يك حس خوبي به اين واژه داشت! اول يك خنده ي زير زيركي مي كرد و طوري كه انگار اتفاق خاصي نيفتاده زير لب طوري كه من هم بشنوم يك" بيشعور":- با كش دادن ش مي گفت و در حاليكه هنوز لبخند بر لبش بود و معلوم بود از شنيدن گوساله مطمئن شده است هنوز هم دوستش دارم و پاي زن ديگري در زندگي مان نيست و هزاران چيز ديگر كه مي تواند خيال يك زن را نسبت به تعلق خاطر داشتن همسرش به او راحت كند، راهش را مي كشيد و مي رفت سراغ كارهايش. البته منوچهر هم معمولا پسرش را با اين لقب خطاب مي كرد. ولي گوساله ي او كجا و سيماي من كجا.نمي داننم كه عاشق هم بوديم يا نه. اما عاشقانه همديگر را دوست داشتيم. شايد حالا وقت خوبي باشد كه كمي حسرت بخورم چرا وقت بيشتري براي هم صرف نكرديم. به هر حال آب از زير گلدان بنجامين نشت كرده بود روي پاركت و كم كم داشت نزديك مي شد به حاشيه فرش هفتاد رج تبريز كه آقاجان براي تولد سيما از كانادا فرستاده بود. به خدا عقل هم چيز خوبي است. چقدر دوست داشتم شب جشن تولد 25 سالگي سيما آن آقايي كه ضرب المثل زيره به كرمان بردن را ساخته بود در ميان مدعوين حضور داشت. اخر اينكه پدر تاجر فرش بود و در تورنتو براي كله گنده هاي داخلي و خارجي فرش هديه مي فرستاد. دليل نمي شد كه دو تخته از آن عزيز كرده هايش را بفرستد اينجا. به هر حال براي او منطقي داشته حتما. همان طور كه منطقي كه من داشتم ايجاب مي كرد طبق معمول لبه فرش را بر گردانم تا لكه ي آب كه با سرعت چهار مربع پاركت در دقيقه نزديك مي شد خودش را به فرش نرساند. تي و سطلش را از توي حمام برداشتم و با نهايت دقت و سرعت به سمت گلدان بنجامين كه آب مثل خون يك مجروح جنگي از كف و بدنه اش تراوش مي كرد راه افتادم. كه صداي زنگ در متوقف كرد. آيفون را كه برداشتم صداي منوچهر كه شبيه ايميل هاي فورواردي بوي دهانش را هميشه همراه داشت، مزرخف ترين چيزي بود كه مي شد از سوراخ هاي يك گوشي آيفون ژاپني شنيد. تي را گذاشتم داخل سبد متصل به سطل و رفتم دم در تا ببينم آقا منوچهر چه كار دارد. نمي داننم مي شود اينجا زاويه ديد اول شخص را به داناي كل تغيير داد يا نه. اما به هر حال اينهايي كه مي نويسم حدسيات پليسي خودم و نظر پزشكي قانوني است:

سيما با ديدن آب گلدان كه تا ترنج فرش پيشروي كرده بود خودش را به دو مي خواهد برساند به محل حادثه.پايش گير مي كند به همان لبه اي كه من برگردانده بودم. شقيقه اش مي خورد به لبه ي دسته ي مبل و بيهوش مي شود. احتمالا قبل از همه ي اين ماجرا ها يك جيغ بلند به خاطر گندي كه من و بنجامين و احتمالا گلدان بيچاره به بار اورده بوديم كشيده بود. البته اين آخري جزءگ زارش پزشكي قانوني نبود.حدس خودم بود.

تا ساعت پنج صبح بيمارستان بوديم. دو سه بار به هوش آمد. اما باز در اغما ماند. شايد بايد يك سري اطلاعات جزئي هم راجع به بيماري سيما مي دادم اما گفتم كه نمي خواستم زاويه ديدم دچار مشكل شود. من داناي كل نبودم. همان شب متوجه شدم سيما سرطان داشته . هيچ كس به من نگفته بود. سيما هم مي خواست من همان اول شخص مفرد ساده و صميمي باشم. لعنت به اين زوايا. به هر حال اين اتفاقي بود كه بايد مي افتاد. مرگ سيما را مي گويم.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 8 مرداد1386  |
 
 
بالا