پرچم به این گندگی رو کجا می بری؟
اینو بانو میزانو پرسید.
-هه. این که پرچم نیست....یه جورابه...
مهم نیست اسم اونی که این جوابو داد چیه...فقط این مهمه که اون واقعا نه یه پرچم بود نه یه جوراب....یه خلال دندون ساده بود که ازش چند تا تیکه گوشت و جرم دندون داشت می چکید.
حالا کی می تونه باور کنه همه ی این اتفاق ها داخل لوزالمعده ی بانومیزانو رخ می داد؟
اومی دستش رو گرفت بالا و گفت آقا اجازه ما باور می کنیم.
آقای تی آروم آروم رفت سمت نیمکت اومی و گفت جدا؟ تو می تونی باور کنی؟....می شه برای ما هم توضیح بدی؟
اومی گفت بعله آًا می تونم...چون من یه بار خودم با چشای خودم یه خلال دندون دیدم.....
خنده ی همه بچه های کلاس و همهمه ی اونا و شروع کردنشون به پچ پچ کلیشه ای ترین تصویریه که می شه در این صحنه ساخت....پس بهتره آقای تی کار دیگه ای بکنه...
شاید حق با شما باشه...ولی آقای تی مرد متشخصیه خواهش می کنم انتظار نداشته باشین کار عجیب غریب و خلاف عرفی ازش سر بزنه...
من نمی دونم ولی واقعا فکر می کنی با یه سری بچه و یه خلال دندون که بهش جرم دندون و تیکه های گوشت آویزونه و یه داستان تخیلی چی کار کرد....باید آقای تی یه عکس العملی از خودش نشون بده...
حق با شماست..ولی آقای تی سکوت می کنه...اما اینا توی ذهنش در حال چرخیدنه:
یک) این پسر یه روانیه موذیه...
دو) این پسر داره منو دست می اندازه...
سه) غیر از من یکی دیگه هم اونجا بوده...
و چهار) لنت های ماشین رو باید امروز عوض کنم...
شاید برای شما که تا اینجا داستان رو خوندین این گزینه ی چهار یه کم احمقانه باشه...اما اگر آقای تی هم مثل شما اینطور فکر نمی کرد.....برادرزاده ی جوون و دو دختر سه و هفت ساله اش رو از دست نمی داد.
می می میکروفن رو گذشات روی کاناپه...با پای راستش دکمه ی جاروبرقی رو زد و دوید به سمت تلفن..
می می هستم شما؟
رررررروزها تکراری...شب های تیره.....یه روز می رسی که خیلی دیره...
کاروبار تو تموم نمی شه...خسته می شی و گریه ات می گیره...
تو توی خونه ات...من توی خونه ام...اون توی خونه اش...داره می میره
یکی می رسه....از یه جای دور...ساده و قوی....خسیس و پر زور...
لم می ده روی کاناپه ی تو....کاناپه ی تو خم می ///
-اوه اوه معذرت می خوام آقای تیمو....هدفون تو گوشم بود.....متوجه نشدم چی گفتین..ممکنه تکرار کنین؟
-وای خانوم می می ....من یک ساعت دارم با خودم حرف می زنم پس؟ عرض کردم از فردا لازم نیست تشریف بیارین...
-پرستار جدید پیدا کردین؟
-نه دخترم....ولی سی زو.....از فردا قراره بره مدرسه...ما هم که تا عصر بر می گردیم.....پس فعلا نیازی به حضور شما نیست.
-اوه یادم نبود..از طرف من ببوسینش و بگین امیدوارم درسای خوب خوب یاد بگیره...
-حتما...اتفاقا همین الان مینی بوس مدرسه اش رسید..می خواین باهاش صحبت کنین...نه کلی کار دارم...نامزدم بعد از سه ماه می آد پیشم
باشه....شب خوبی داشته باشین دخترم...
هنوز گوشی رو قطع نکرده بود که سی زو با اون کیف صورتی احمقش و جوراب شلواری رنگو وارنگ و موهای دمب موشی اش که حالا بیشترش باز شده بود ریخته بود روی گوش هاش دووید تو خونه...
بابا می دونی امروز تو مدرسه چی شد؟
چی شد؟
خانم معلم یه داستان برامون تعریف کرد و کلی نقاشی کشیدیم...
جه خوب...
ولی اینا مهم نیست....مهم اینه که سی زو وسط کلاس سه بار خون بالا اورد...
سی زو؟....راستی سی زو کجاست؟...چرا با هم نیومدین؟
خانم پرسلی گفت بگو پدرت بیاد دنبالش باید باهاش صحبت کنم...
وای دوباره؟....تو بهش چی گفتی؟
من گفتم پدرم هزار سال پیش توی جنگ کشته شده...و رفته پیش خدا...
(با بغض)ولی اون می دونی چی گفت؟
چی گفت؟
گفت دختره ی خیالباف احمق دیوانه ی ننر بی لیاقت خسیس
(می خندد)حالا چرا خسیس؟
چون وقتی ظهر سی زو مداد رنگیام رو می خواست بهش ندادم....اون هم با قیچی کاردستی افتاد به جون دندوناش....اخه اون خلال دندونایی که عمو تی برامون اورده بود تموم شده بودن...تازه من دیگه این کیف رو نمی خوام..می تونین بدینش به سی زو...راستی فردا با ما میاد مدرسه؟
خوب شاید تا اینجای داستان متوجه شده باشین....که اسم تمام دخترهای آقای تیمو سی زو ئه ...قبول دارم که این یه کم فانتزی و غیر عادیه اما عجیب تر اینه که سی زو به خانوم مدیر گفته بود آقای تیمو هزار سال پیش در جنگ کشته شده...
-مگه کشته نشده بود؟
-خوب چرا...اما سی زو یه مقداری اغراق کرده بود...بالاخره تخیلات کودکی گاهی کار دست بچه ها می ده...البته گاهی لازمه که با چند تا فحش آبدار کاری کنه که این تخبلات تبدیل به دروغ گفتن نشه....به هر حال من همین جا حرف سی زو اصلاح می کنم...
آقای تیمو هزار سال پیش در یه تصادف رانندگی جونش رو از دست داد.
خارجی- اتومبیل آقای تیمو- روز(آفتابی بدون باد یا هر چیز دیگر که سکوت جاده را بهم بزند- هر چند به خاطر سرعت زیاد اتومبیل ممکن است تصور شود باد شدید از روبرو به صورت آقای تیمو می خورد)
آقای تیمو با بادگیر شمعی سفید ی که مدام باد تویش می پیچد و پشتش رابر آمده می کند دو دستی فرمان را چسبیده و به پشتی صندلی محکم فشار می آورد...فرمان ماشین شبیه اتومبیل های انگلیسی در سمت راست قرار دارد. البته کمی متمایل به وسط....آقای تیمو عینک احمقانه ی رانندگی عمویش را به چشم زده و زیر لب چیزی می خواند که به علت صدای باد زیاد ما متوچه نمی شویم چه می گوید....فقط دندانهایش را می بینم و حدس می زنیم که می خندد و از چیزی خوشحال است. این صحنه حدود دوازده دقیقه بدون کوچکترین تصویری دیده می شود. ناگهان آقای تیمو ترمز می کند. از اتومبیل پیاده می شود تا لاستیک ماشین را چک کند....لاستیک های سمت راننده مشکلی ندارد. نفسش را از ته سینه بیرون می دهد. به سمت دیگر می آید.یه لحظه تصویر سیاه می شود چون کامیونی با سرعت از ما دور می شود. دوربین زوم می کند روی ساعت مچی آًای تیمو که تنخها عنصری است که سالم مانده....باد توی بادگیر سفید و شمعی آقای تیمو می پیچد....کمی به جنازه حجم می دهد.
دوربین نزدیک تر می رود. عقربه دقیقه شمار حرکت می کند. زیر نویس اینچنین بر تصویر نقش می بندد:
آقای تیمو چهل و هشت سال زندگی کرد اما یک بار هم نتوانست لحظه ی روشن شدن چراغ های خیابان ۹ ام را ببیند. در ضمن دیدن لحظه ای که عقربه ساعت شمار جایش را عوض می کند از آرزوهای ان مرد بزرگ بود.
دوربین بیشتر زوم می کند. آنقدر زوم می کند که تصویر پر می شود از سیاه و سفیدی سطح سوراخ سوراخ عقربه دقیقه شمار . و متوجه می شویم که درجه ی بزرگنمایی دوربین مدام در حال زیاد شدن است.
کم کم در سیاه و سفید صفحه که به سفیدی متمایل می شود...نقطه های ریزی شروع می کنند به حرکت انگار جان گرفته باشند...
-پرچم به این گندگی رو کجا می بری؟
-هه...این که پرچم نیست....جورابه...
-جوراب؟ شوخیت گرفته؟
-نه اصلا باور کن...خودم از یه سرباز یونانی غرض گرفتم.
-از کی؟
-از یه سرباز یونانی غرض گرفتم...
-هه....؛یه سرباز یونانی؛ تو عمرش از این چیزا ندیده...اون فقط یه چرخه...
-اون چرخ نیست...فقط کمی پاهاش ضعیف شدن...واسه همین چیزا رو خوب نمی بینه...تازه مادر یه سرباز یونانی بهم گفت که پاهاش به زودی خوب می شه و می تونه همه جا رو ببینه...
-به هر حال نمی تونی ععقیده منو عوض کنی....این هفت تا پرچمه و من از حرفم عقب نمی شینم.
-این هفت تا جورابه و من بهت ثابت می کنم.
-می تونی تا فضا نورد با من بیایی...اون تو همه چی نوشته...با عکساش...توش پر از دکارته.
-کارت؟
-کارت نه خره...دکارت...
-دکارت دیگه چیه؟
-یه چیزاییه ریزیه که یه سوراخ داره که توش همیشه یه چیزی می جنبه...اگه گوشاتو تیز کنی می بینی یه صداهایی از توش در می اد...انگار یکی واقعنکی داره باهات راه می ره....
-من تا حالا راه رفتن درگوشی یه چیز ریزو ندیدم...
-باید ببینیش عاشقش می شی...ولی زیاد نزدیکش نشو چون تو اون سوراخش خیلی بو می ده...
-تازه چند تا دیگه هم پیدا کردم...ولی به هیچکی نگفتم. نمی دونم چرا انقدر زود دیگه تکون نمی خورن..انگار زنده باشن...
-زنده باشن؟ بعد تو چی کارشون می کنی؟
-هیچی مثل هر کسی که زنده می شه...خاکش می کنم و براش مراسم تولد می گیرم....
-(هر دو با هم می خندند)...شوخی می کنی؟
-نه...مامان همیشه بهم می گه تو بچه موندی....ولی من واقعا این کارو دوست دارم...تازه یه بارم بابای ؛ یه سرباز یونانی؛ منو دید که داشتم واسه یکی از دکارتا نفس می کشیدم...اشکامو پاک کرد فکر کرد واقعن یه کسیم چیزیش شده....طفلکی..
-خوب من دیگه باید برم....بچه هام نگرانم می شن...
(کم کم زوم بک صورت می گیرد و صفحه کاملا سفید می شود فقط صداها از دور شنیده می شود)
-باشه من دارم کم کم نگرانم می شم...باید برم یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم....
-دیروز می بینمت...مواظب جاجا باش....فعلن ن ن ن ن ن...
(صدای قطع می شود)
(صدای ضربان قلب یک انسان)
با فونت ریز مشکی زیر نویس می شود:
هزراو یک سال بعد- شهری در جنوب اقیانوس آرام- ساعت دوزاده و بیست دقیقه ظهر.
(تصویر همچنان سفید است)