تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 چگونه هشتاد در صد مخاطبانمان را از دست بدهیم یا..

 

45 تهمت علمی –عملی در راستای اینکه زنان...

(بقلم  امیرنیما دهقان زاده-)

 

 تذکر ۱: خانم ها نخوانند!

یک) نمی توانند! خب نمی توانند،بله واقعاً نمی توانند در کاری مربوط بهشان نیست دخالت نکنند. اگر الان یک تصویر ماهواره ای از تمام کامپیوترهای در سراسردنیا داشته باشیم، خیل عظیم زنان کنجکاو را می بینیم که نفس زنان خود را رسانده اند پشت مانیتورهایشان  و در حال خواندن این مطلب هستند. خانم عزیز! وقتی می گوییم خانمها نخوانند، دلیل دارد...باشد عیبی ندارد، اگر جنبه اش را داری، بخوان.

 

دو) زود بهشان بر می خورد ولی ادعا می کنند:  نه من اوکی ام!اگر خانم هستید و هنوز دست از خواندن نکشیده اید، از دوستتان بخواهید یک آینه روبروی صورتتان بگیرند(چون الان موس در یک دستتان است و طبق قاعده نمی توانید دو کار را با هم انجام دهید) و ببینید چرا هنوز هیچی نشده زیر چشم هایتان گود افتاده است و صورتتان دارد کم کم قرمز می شود. از دوستتان بخواهید درجه قرمزی شما را در تمام مراحل این مطلب ثبت کند.

سه)به هر حال هر موجودی نقطه ضعف هایی دارد. زن ها نمی توانند زبانشان را به آرنجشان برسانند.آخی.

 ...

 

 

 

چار) سعی می کنند همیشه ثابت کنند همه کاری را می توانند انجام دهند، لطفاً از دوستتان که آینه را نگه داشته است، بخواهید این حرکت مضحک شمارا نادیده بگیرد.نه خانی آمده نه خانی خودش را کشته زبانش را بزند به آرنجش. خب قبول کنید دیگر.

پنج)سریع در برابر حقایق موضع می گیرند. در مخیله ام هزاران انگشت اشاره متعلق به دخترانی را می بینم که هنوز به شماره هفت نرسیده ام، به سمت آیکون compose mail رفته است تا یک نامه جدی و پرخاشگرانه بنویسند و هر چه از دهانشان در آمد نثار نویسنده مذکر این ستون کنند.

 

تذکر جدی: خانم عزیز لطفا روی لینک زیر کلیک نکنید. ممنون.

لینک زیر

 

 

شش) در کمال تعجب وقتی زیادی بهشان چرت و پرت می گویی خوشحال می شوند!...الان با بند قبلی نود در صد آنهایی که موضع گرفته بودند لبخندی به لبشان آمده...بله درستش هم همین است، بخندید تا دنیا به شما بخندد.

هفت)* لطفاً به پاورقی نگاه نکنید. حرف های مردانه ای نوشته شده که خیلی مودبانه نیست.

هشت) اگر چهل سال دیگر با نوه تان رفتید اسکیت فروشی و یکهو نوه تان دوستش را دید و این اصوات را شنیدید: شلام.. می سی عسیسم...آآآششششقتم... قلبونت بوسبوس. معذب نباشید،آنها دارند یک احولپرسی ساده می کنند، و نیک است بدانید مادربزرگهای نسل نوه ی شما تاثیرگذارترین عامل به خاک و خون کشیده زبان شیرین فارسی بوده اند. (تازه همین که این را هم به صورت پینگیلیش نمی گوید، جای شکرش باقیست)

 

نه) یک عده ماهیگیری دوست دارند، یک عده آشپزی دوست دارند، یک عده همسرشان را دوست دارند، یک عده کتاب های علمی-تخیلی دوست دارند...اما هنوز دانشمندان در عجبند که چه حکایتی است خانم ها اینقدر به «کمپین» ها عشق می ورزند؟ کمپین حمایت از ملوک خانم، کمپین دفاع از گربه های ماده که سرزا رفته اند.جمعیت حمایت از مردان بی سر. جمعیت بی سرپرست کردن زنان و...

ده) از کل مکاتب ایدئولوژیک، فلسفی ،هنری،و غیره....یک فمینسیم است که همه شان تاریخچه و خاستگاه و سروصداهایش را از برند. و از کل ریاضیات و مبحث معادلات یک برابری زنان را یاد گرفته اند که هر چه می شود می کوبند در سر این مردهای بدبخت. اما همچنان این نسل مظلوم مردان است که باید آشغال ها را دم در بگذارد و دستگیره سیفون را تعمیر کند، آقایان! به احترام مظلومیت خودمان، یک دقیقه سکوت می کنیم و سراغ بند بعدی نمی رویم...

ده و نیم) یعنی واقعاً یک دقیقه هم نمی توانند...!

یازده)یک ادعاهایی می کنند یک وقت هایی که آدم چیز می شود...بزرگترین آشپز زن بوده،اولین تربیت کننده خرس قطبی زن بوده، تنها آدمی که توانسته چهل و دو ساعت خودش را از میل پرده حمام آویزان نگه دارد زن بوده.اولین کسی که سابون را به درخت اوکالیپتوس پیوند زده، زن بوده. آفرین بر جماعت به استلاح :همیشه در صحنه زنان! .ولی معدل این ترم شما چند شده است؟!

دوازده)همیشه کمین کرده اند یک سوتی از جنس همیشه مظلوم مذکر بگیرند! باشد! ما بی سواد،شما ماری کوری! ما نمی دانیم سابون با صاد است.

 اصتلاح که دیگر هیچی!

سیزده) خب آقایان عزیز! نفس عمیقی بکشید چون در این شماره خودمان تنهاییم. نه که خرافاتی باشند ها....نع! فقط  فالگیره پریروزگفته بود :هر چی سیزده داشت دس بهش نزن که سرت هوو می آد. احتیاطم که شرط عقله.

چهل و سه) به هر حال همه ی اینها جای خود. اما در پایان باید بگویم من همیشه برای قشر بانوان  تاسف ویژه ای خورده ام،و روزی صدهزار بار خداراشکر می کنم از زمره آنها نیستم؛ چون خودمانیم به نظرم یکی از سخت ترین کارهای جهان است، تحمل کردن این مردها.

 

چهل و چهار)در ضمن اسم نویسنده این سطور مستعار نیست و هر گونه تشابه با شخصیت های حقیقی و حقوقی، اتفاقی است....خب چیزه... اصلاً غلط کردم! همین راه می خواستید بشنوید؟

 

پاورقی-----------------------------------------------------

*اونایی که باید بفهمن، خودشون فهمیدن!

نیز توجه شما را به یک زن بازی از وحید نیک گو جلب می کنم در پایان!

 

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 14 فروردین1388  |
 لایحه! لایحه! حمایتت می کنیم!

 

حاشیه ای بر لایحه حمایت از خانواده(مطبوع در ۴۰چراغ این هفته)

 

از آنجا که با پیشنهاد لایحه ی حمایت از خانواده(به ویژه بندهای 23 و 25) و استقبال جمعی از بانوان حاضر در مجلس، شیر فهم شدیم که اساساً مرد و زن-فمیسنیت و آنتی فمینیست-مرد سالار و مرد سالاد!  با هم هیچ فرقی ندارند؛ بر آن شدیم تا چند پیشنهاد تقدیم  مجلسیان عزیز کنیم تا در صورت تصویب لایحه ی مذکور هر چه سریع تر اقدام به تولید و نشر سی-دی های آموزشی کنند تا خدایی نکرده در جامعه متمکن مان -که درد فقط یکی است و آن درد تک همسری بودن است- شاهد مورد حمایت قرار نگرفتن برخی خانواده ها ازطرف همسران نباشیم.

( توضیح ضروری: در شیوه نگارش این متن «خانواده» یعنی شوهر و «همسران» صرفاً به زنان خانواده ها(شوهران) اطلاق می گردد. برای آشنایی بیشتر با ادبیات موجود در متن خواهشمند است پیش از مطالعه تمرینات زیر را به صورت دو به دو یا تک نفره با صدای بلند انجام دهید.

تمرین1: جمله زیر را معنی کنید:       «لایحه ی حمایت از خانواده »                                                  

            پاسخ: زن باید از مردش حمایت کند


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 20 شهریور1387  |
 شنبه
پرچم به این گندگی رو کجا می بری؟

اینو بانو میزانو پرسید.

-هه. این که پرچم نیست....یه جورابه...

مهم نیست اسم اونی که این جوابو داد چیه...فقط این مهمه که اون واقعا نه یه پرچم بود نه یه جوراب....یه خلال دندون ساده بود که ازش چند تا تیکه گوشت و جرم دندون داشت می چکید.

حالا کی می تونه باور کنه همه ی این اتفاق ها داخل لوزالمعده ی بانومیزانو رخ می داد؟

اومی دستش رو گرفت بالا و گفت آقا اجازه ما باور می کنیم.

آقای  تی آروم آروم رفت سمت نیمکت اومی و گفت جدا؟ تو می تونی باور کنی؟....می شه برای ما هم توضیح بدی؟

اومی گفت بعله آًا می تونم...چون من یه بار خودم با چشای خودم یه خلال دندون دیدم.....

خنده ی همه بچه های کلاس و همهمه ی اونا و شروع کردنشون به پچ پچ کلیشه ای ترین تصویریه که می شه در این صحنه ساخت....پس بهتره آقای تی کار دیگه ای بکنه...

شاید حق با شما باشه...ولی آقای تی مرد متشخصیه خواهش می کنم انتظار نداشته باشین کار عجیب غریب و خلاف عرفی ازش سر بزنه...

من نمی دونم ولی واقعا فکر می کنی با یه سری بچه و یه خلال دندون که بهش جرم دندون و تیکه های گوشت آویزونه و یه داستان تخیلی چی کار کرد....باید آقای تی یه عکس العملی از خودش نشون بده...

حق با شماست..ولی آقای تی سکوت می کنه...اما اینا توی ذهنش در حال چرخیدنه:

یک) این پسر یه روانیه موذیه...

دو) این پسر داره منو دست می اندازه...

سه) غیر از من یکی دیگه هم اونجا بوده...

و چهار) لنت های ماشین رو باید امروز عوض کنم...

 

 

شاید برای شما که تا اینجا داستان رو خوندین این گزینه ی چهار یه کم احمقانه باشه...اما اگر آقای تی هم مثل شما اینطور فکر نمی کرد.....برادرزاده ی جوون و دو دختر سه و هفت ساله اش رو از دست نمی داد.

می می میکروفن رو گذشات روی کاناپه...با پای راستش دکمه ی جاروبرقی رو زد و دوید به سمت تلفن..

می می هستم شما؟

رررررروزها تکراری...شب های تیره.....یه روز می رسی که خیلی دیره...

کاروبار تو تموم نمی شه...خسته می شی و گریه ات می گیره...

تو توی خونه ات...من توی خونه ام...اون توی خونه اش...داره می میره

یکی می رسه....از یه جای دور...ساده و قوی....خسیس و پر زور...

لم می ده روی کاناپه ی تو....کاناپه ی تو خم می ///

 

-اوه اوه معذرت می خوام آقای تیمو....هدفون تو گوشم بود.....متوجه نشدم چی گفتین..ممکنه تکرار کنین؟

-وای خانوم می می ....من یک ساعت دارم با خودم حرف می زنم پس؟ عرض کردم از فردا لازم نیست تشریف بیارین...

-پرستار جدید پیدا کردین؟

-نه دخترم....ولی سی زو.....از فردا قراره بره مدرسه...ما هم که تا عصر بر می گردیم.....پس فعلا نیازی به حضور شما نیست.

-اوه یادم نبود..از طرف من ببوسینش و بگین امیدوارم درسای خوب خوب یاد بگیره...

-حتما...اتفاقا همین الان مینی بوس مدرسه اش رسید..می خواین باهاش صحبت کنین...نه کلی کار دارم...نامزدم بعد از سه ماه می آد پیشم

باشه....شب خوبی داشته باشین دخترم...

هنوز گوشی رو قطع نکرده بود که سی زو با اون کیف صورتی احمقش و جوراب شلواری رنگو وارنگ و موهای دمب موشی اش که حالا بیشترش باز شده بود ریخته بود روی گوش هاش دووید تو خونه...

بابا  می دونی امروز تو مدرسه چی شد؟

چی شد؟

خانم معلم یه داستان برامون تعریف کرد و کلی نقاشی کشیدیم...

جه خوب...

ولی اینا مهم نیست....مهم اینه که سی زو وسط کلاس سه بار خون بالا اورد...

سی زو؟....راستی سی زو کجاست؟...چرا با هم نیومدین؟

خانم پرسلی گفت بگو پدرت بیاد دنبالش باید باهاش صحبت کنم...

وای دوباره؟....تو بهش چی گفتی؟

من گفتم پدرم هزار سال پیش  توی جنگ کشته شده...و رفته پیش خدا...

(با بغض)ولی اون می دونی چی گفت؟

چی گفت؟

گفت دختره ی خیالباف احمق دیوانه ی ننر بی لیاقت خسیس

(می خندد)حالا چرا خسیس؟

چون وقتی ظهر سی زو مداد رنگیام رو می خواست بهش ندادم....اون هم با قیچی کاردستی افتاد به جون دندوناش....اخه اون خلال دندونایی که عمو تی برامون اورده بود تموم شده بودن...تازه من دیگه این کیف رو نمی خوام..می تونین بدینش به سی زو...راستی فردا با ما میاد مدرسه؟

 

خوب  شاید تا اینجای داستان متوجه شده باشین....که اسم تمام دخترهای آقای تیمو سی زو ئه ...قبول دارم که این یه کم فانتزی و غیر عادیه اما عجیب تر اینه که سی زو به خانوم مدیر گفته بود آقای تیمو هزار سال پیش در جنگ کشته شده...

-مگه کشته نشده بود؟

-خوب چرا...اما سی زو یه مقداری اغراق کرده بود...بالاخره تخیلات کودکی گاهی کار دست بچه ها می ده...البته گاهی لازمه که با چند تا فحش آبدار کاری کنه که این تخبلات تبدیل به دروغ گفتن نشه....به هر حال من همین جا حرف سی زو  اصلاح می کنم...

آقای تیمو هزار سال پیش در یه تصادف رانندگی جونش رو از دست داد.

 

خارجی- اتومبیل آقای تیمو- روز(آفتابی بدون باد یا هر چیز دیگر که سکوت جاده را بهم بزند- هر چند به خاطر سرعت زیاد اتومبیل ممکن است تصور شود باد شدید از روبرو به صورت آقای تیمو می خورد)

آقای تیمو با بادگیر شمعی سفید ی که مدام باد تویش می پیچد و پشتش رابر آمده می کند دو دستی فرمان را چسبیده و به پشتی صندلی محکم فشار می آورد...فرمان ماشین شبیه اتومبیل های انگلیسی در سمت راست قرار دارد. البته کمی متمایل به وسط....آقای تیمو عینک احمقانه ی رانندگی عمویش را به چشم زده و زیر لب چیزی می خواند که به علت صدای باد زیاد ما متوچه نمی شویم چه می گوید....فقط دندانهایش را می بینم و حدس می زنیم که می خندد و از چیزی خوشحال است. این صحنه حدود دوازده دقیقه بدون کوچکترین تصویری دیده می شود. ناگهان آقای تیمو  ترمز می کند. از اتومبیل پیاده می شود تا لاستیک ماشین را چک کند....لاستیک های سمت راننده مشکلی ندارد. نفسش را از ته سینه بیرون می دهد. به سمت دیگر می آید.یه لحظه تصویر سیاه می شود چون کامیونی با سرعت از ما دور می شود. دوربین زوم می کند روی ساعت مچی آًای تیمو که تنخها عنصری است که سالم مانده....باد توی بادگیر سفید و شمعی آقای تیمو می پیچد....کمی به جنازه حجم می دهد.

 

دوربین نزدیک تر می رود. عقربه دقیقه شمار حرکت می کند. زیر نویس اینچنین بر تصویر نقش می بندد:

آقای تیمو چهل و هشت سال زندگی کرد اما یک بار هم نتوانست لحظه ی روشن شدن چراغ های خیابان ۹ ام را ببیند. در ضمن دیدن لحظه ای که عقربه ساعت شمار جایش را عوض می کند از آرزوهای ان مرد بزرگ بود.

دوربین بیشتر زوم می کند. آنقدر زوم می کند که تصویر پر می شود از سیاه و سفیدی سطح سوراخ سوراخ عقربه دقیقه شمار . و  متوجه می شویم که درجه ی بزرگنمایی دوربین مدام در حال زیاد شدن است.

کم کم در سیاه و سفید صفحه که به سفیدی متمایل می شود...نقطه های ریزی شروع می کنند به حرکت انگار جان گرفته باشند...

-پرچم به این گندگی رو کجا می بری؟

-هه...این که پرچم نیست....جورابه...

-جوراب؟ شوخیت گرفته؟

-نه اصلا باور کن...خودم از یه سرباز یونانی غرض گرفتم.

-از کی؟

-از یه سرباز یونانی غرض گرفتم...

-هه....؛یه سرباز یونانی؛ تو عمرش از این چیزا ندیده...اون فقط یه چرخه...

-اون چرخ نیست...فقط کمی پاهاش ضعیف شدن...واسه همین چیزا رو خوب نمی بینه...تازه مادر یه سرباز یونانی بهم گفت که پاهاش به زودی خوب می شه و می تونه همه جا رو ببینه...

-به هر حال نمی تونی ععقیده منو عوض کنی....این هفت تا پرچمه و من از حرفم عقب نمی شینم.

-این هفت تا جورابه و من بهت ثابت می کنم.

-می تونی تا فضا نورد با من بیایی...اون تو همه چی نوشته...با عکساش...توش پر از دکارته.

-کارت؟

-کارت نه خره...دکارت...

-دکارت دیگه چیه؟

-یه چیزاییه ریزیه که یه سوراخ داره که توش همیشه یه چیزی می جنبه...اگه گوشاتو تیز کنی می بینی یه صداهایی از توش در می اد...انگار یکی واقعنکی داره باهات راه می ره....

-من تا حالا راه رفتن درگوشی یه چیز ریزو ندیدم...

-باید ببینیش عاشقش می شی...ولی زیاد نزدیکش نشو چون تو اون سوراخش خیلی بو می ده...

-تازه چند تا دیگه هم پیدا کردم...ولی به هیچکی نگفتم. نمی دونم چرا انقدر زود دیگه تکون نمی خورن..انگار زنده باشن...

-زنده  باشن؟ بعد تو چی کارشون می کنی؟

-هیچی مثل هر کسی که زنده می شه...خاکش می کنم و براش مراسم تولد می گیرم....

-(هر دو با هم می خندند)...شوخی می کنی؟

-نه...مامان همیشه بهم می گه تو بچه موندی....ولی من واقعا این کارو دوست دارم...تازه یه بارم بابای ؛ یه سرباز یونانی؛ منو دید که داشتم واسه یکی از دکارتا نفس می کشیدم...اشکامو پاک کرد فکر کرد واقعن یه کسیم چیزیش شده....طفلکی..

-خوب من دیگه باید برم....بچه هام نگرانم می شن...

(کم کم زوم بک صورت می گیرد و صفحه کاملا سفید می شود فقط صداها از دور شنیده می شود)

-باشه من دارم کم کم نگرانم می شم...باید برم یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم....

-دیروز می بینمت...مواظب جاجا باش....فعلن ن ن ن ن ن...

(صدای قطع می شود)

(صدای ضربان قلب یک انسان)

با فونت ریز مشکی زیر نویس می شود:

 

هزراو یک سال بعد- شهری در جنوب اقیانوس آرام- ساعت دوزاده و بیست دقیقه ظهر.

 

(تصویر همچنان سفید است)

 

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 29 مهر1386  |
 
 
بالا