رب اشرح لی صدری...
نمی دانم این مرز لعنتی دوست و دشمن چیست که دارد از گلوی ما رد می شود.
و یسر لی امری....
اینکه حالا من و دوستان قدیمی ام سر یک رای مثل سگ به هم می پریم...اینکه به خاطر چیزهایی که نمی نویسم فحش می خورم ...تهدید می شوم،اینکه این سیاست گه دست از سر من و مادربزرگم بر نمی دارد...اینکه وقتی با دوستان قدیمی ام که فرقمان در یک کارت بسیج بود فقط...سر یک سفره که می نشینیم ...همدیگر را نگاه نمی کنیم.....اینکه مشت ها نمونه خروار شده است و اگر یک نفر اتش زد می شود همه و یک نفر چاقو...تمام. اینکه همه گیچ شده اند...اینکه کل این ماجراها به یک شوخی می ماند....اینکه ما قرار بود کنار هم اسممان مردم باشد....اینکه چند نفر نشسته اند یک جایی و خودشان هم نمی دانند چه کار می کنند...این که...
و احلل عقدةً من لساني
---
محمد رضا جلایی پور را یکی دوبار بیشتر ندیدم. و یکی دوبار هم تلفنی حرف زدیم. که هر دوبارش دعوایمان شد!یعنی من خیلی از دست او و دوستانش دلگیر بودم....و مثل همیشه که سر چیزهای کوچک عصبی می شوم؛ با او هم تندی کردم. بعد تر فرصتی نشد از دلش در بیاورم...
زیاد نمی شناختمش....فقط یادم است ان دو سه باری که دیدمش دائم لبخند بر لب داشت..از سوابق سیاسی اش هم فقط پدرش را می شناختم...از روزنامه های دوم خردادی آن زمان که بچه بودیم...که زیاد نمی فهمیدیم...
امروز این کلیپ را دوستی برایم فرستاد. نه برای جلایی پور..نه برای همسرش....نه برای خودم...برای چیزهایی که دیدم ...که دیدیم...چشم هایم خیس شد.
----
باور کنید....ما فقط می خواستیم....مردم خوشحال تر باشند. حالا...لطفا این را ببینید. شاید برای مدتی این وبلاگ غیر فعال باشد...
---دانلود
----
پ.ن:
رنجی که از این زمانه بردیم دگر...
هر آنچه که غصه بود..خوردیم دگر..
خوردیم دگر! بیا فراموش کنیم..
ما زنده به آنیم... که مردیم دگر!
-----
میلاد امام زمان...برای آنهایی که به هر ترتیبی منجی آخرالزمان را باور دارند-مبارک.
l
|
+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در پنجشنبه 15 مرداد1388
|