تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 پاورقی
"

ملانصرالدین خرش راگم کرده بود و در کوچه و بازار خدا را شکر می کرد.

پرسیدند: شکر برای چیست؟

گفت: برای اینکه اگر سوار خر بودم، حالا یک هفته بود که خودم هم گم شده بودم.


                                                                                                                      "


پاروقی 3:اخ طنز سیاسی! دلم برایت تنگ شده و چقدر جا دارد این ایام...هلو!...زن!....کابینت!....حیف که در خطر آق والدین ام!

کی با یه جمله مثل تو...می تونه داغونم کنه؟

این لحظه های آخر از ...رفتن پشیمونم کنه؟


آخه هلو چی بود؟! ترکیدم به خدا! نکن برادر نکن....


پاورقی 4: ندارد

پاورقی 5: «عاق والدین» درست است نه « آق»!

پاورقی 6: http://www.babak-arbabkhosro.blogfa.com  برو حال کن!

و اما پاروقی 7: http://www.kalam.tv/fa/video/8217/index.html

نیز پاورقی 8: دییشب کتاب " غریب آذری" اولین اثر نسبتاً داستانی دکتر صادق زیبا کلام رو خوندم و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم. لذا خواندنش را توصیه می کنم.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 31 مرداد1388  |
 کمی هم آشقانه...

گفتیم" خلاصه"!...شرح مشروح آمد

گفتیم مسیح!... همسر نوح آمد!

هی گفت: که" لن تران" و گفتم " ارنی"

"تو" آن شتری که از دل کوه آمد؟


*


خانوم! بیاحبس ابد را کم کن.

یک جور جدید بنده را آدم کن

از رشوه و اینها خبری نیست بیا....

این بار به قید بوسه آزادم کن


*


خیاط نگاه تو به من نارو زد

از کوک شُل اش دهان من... می سوزد

سوزن-نخ چشم و ابروانت؛ زیگزاگ

چشمان مرا به صورتت می دوزد


*


دیشب نماز دو چشمت قضا شد و...

من ماندم و خیال تو و سوء هاضمه...

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در سه شنبه 27 مرداد1388  |
 تقدیر


حقیقتاً این موبایل ها با مرام ترین آدم های دنیا هستند.

طفل معصوم ها هر چقدر هم باتری نداشته باشند و سایلنت باشند و حتی خاموش باشند..

باز سر ساعتی که بهشان سپرده ای...زنگ می زنند که بیدارت کنند. کاری که برادر در حق برادر نمی کند این روزها.

تازه اسنوز بعدش و اصرار و یاداوری های پشت بندش بماند.

لذا...اینجانب از همین جا مراتب تشکر و قدردانی خود را از جامعه تلفن های همراه به پاس یک عمر وفاداری و احساس مسئولیتشان به جا می آورم.

-

به احترام این عزیزان یک دقیقاً سقوط.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 21 مرداد1388  |
 بابی ساندز!


«با توم»!  من از شما همی می ترسم!

بی توم من از شما ...کمی می ترسم!

ترسیدن من دست خودم نیست دگر...

از میز و هویج ...از «آدمی» می ترسم




---پاورقی:

http://www.rismoon.com/moeenworddetail-4494-fa.html

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 19 مرداد1388  |
 بیاینیه هشت نمایشنامه نویس برجسته ایران


""ما نمايشنامه نويسيم. ما اندکيم. بسيار اندک. با اين همه ما هستيم؛ نشسته در اتاق هايي کوچک، پشت ميزهايي کوچک تر. اما اتاق هاي کوچک ما، پنجره هاي بزرگي دارد که رو به خيابان ها باز مي شود.



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 17 مرداد1388  |
 عید...


رب اشرح لی صدری...

نمی دانم این مرز لعنتی دوست و دشمن چیست که دارد از گلوی ما رد می شود.

و یسر لی امری....

اینکه حالا من و دوستان قدیمی ام سر یک رای مثل سگ به هم می پریم...اینکه به خاطر چیزهایی  که نمی نویسم فحش می خورم ...تهدید می شوم،اینکه این سیاست گه دست از سر من و مادربزرگم بر نمی دارد...اینکه وقتی با دوستان قدیمی ام که فرقمان در یک کارت بسیج بود فقط...سر یک سفره که می نشینیم ...همدیگر را نگاه نمی کنیم.....اینکه مشت ها نمونه خروار شده است و اگر یک نفر اتش زد می شود همه و یک نفر چاقو...تمام. اینکه همه گیچ شده اند...اینکه کل این ماجراها به یک شوخی می ماند....اینکه ما قرار بود کنار هم اسممان مردم باشد....اینکه چند نفر نشسته اند یک جایی و خودشان هم نمی دانند چه کار می کنند...این که...

و احلل عقدةً من لساني

---


محمد رضا جلایی پور را یکی دوبار بیشتر ندیدم. و یکی دوبار هم تلفنی حرف زدیم. که هر دوبارش دعوایمان شد!یعنی من خیلی از دست او و دوستانش دلگیر بودم....و مثل همیشه که سر چیزهای کوچک عصبی می شوم؛ با او هم تندی کردم. بعد تر فرصتی نشد از دلش در بیاورم...

زیاد نمی شناختمش....فقط یادم است ان دو سه باری که دیدمش دائم لبخند بر لب داشت..از سوابق سیاسی اش هم فقط پدرش را می شناختم...از روزنامه های دوم خردادی آن زمان که بچه بودیم...که زیاد نمی فهمیدیم...

امروز این کلیپ را دوستی برایم فرستاد. نه برای جلایی پور..نه برای همسرش....نه برای خودم...برای چیزهایی که دیدم ...که دیدیم...چشم هایم خیس شد.

----

باور کنید....ما فقط می خواستیم....مردم خوشحال تر باشند. حالا...لطفا این را ببینید. شاید برای مدتی این وبلاگ غیر فعال باشد...

---دانلود

----

پ.ن:

رنجی که از این زمانه بردیم دگر...

هر آنچه که غصه بود..خوردیم دگر..

خوردیم دگر! بیا فراموش کنیم..

ما زنده به آنیم... که مردیم دگر!

-----

میلاد امام زمان...برای آنهایی که به هر ترتیبی منجی آخرالزمان را  باور دارند-مبارک.


l

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در پنجشنبه 15 مرداد1388  |
 مد

با گاز ز مردمان تفقد شده است

تابوت وسیله ی تردد شده است

هر روز فشن ؛ ونک- بهشت ِ زهرا...

چندی است که این ورا کفن مد شده است
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در سه شنبه 13 مرداد1388  |
 تیتر ندارد.
  

اللهم عجل لولیک الفرج.

لطفاْ.

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 10 مرداد1388  |
 اکس و فلسفه

گفت روزی بچه ای با مادرش:

ما چگونه آمدیم اندر جهان؟

(مادرش لب را گزید و سرخ شد...

گفت "بی خیلش! " و کودک گفت : هان؟)

گفت مادر: بچه جان فعلا بچسب...

که چگونه می روی بیرون از آن!


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در پنجشنبه 8 مرداد1388  |
 کرموها (13)

"کرم" است شروع هر کمالی ورنه....

پروانه از اولش که پروانه نبود

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 3 مرداد1388  |
 
 
 
بالا