تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 کرموها(11)
لطفاً روی شکل زیر کلیک  نکنید.


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 31 تیر1388  |
 چند مورد لازم الذکر... 18+

یک هایکو ...برای کامران.نون (و سیما.صاد)


یکی به نعل...

یکی دیگه به نعل...

دو تا به نعل..

سه تا به نعل..

چهار تا...

پنج تا...

...

یازده به نعل...

...

صد و نود و هشت تا به نعل...

..

دوست عزیز عمه ی نعل را عروس کردی!

                                                                         دوستدار تو- میخ.



ی

خس و خار...خار و خاشاک و ...


ما خس و خاشاک ها خیلی بدیم!

غالباً با خار...ما می آمدیم

دوش دیدم عالمی با نوچه اش...

گفت: تا می خورد، خارش را زدیم!




|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 29 تیر1388  |
 

از شوق اشکمان به ما گاز می زدند

بی هیچ گونه رعایت و اغماض می زدند

یا صاحب الزمان تورو جان خدا بیا....

این جمعه هم نیامدی و باز می زدند

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 26 تیر1388  |
 کرموها (10)


از اول راه...تفرقه! : «ای» بی «سی» ست!   (a-b-c)

این ویژگی زبان «این گی لی سیست» !

«بهرام! که گور می گرفتی همه عمر»* (!؟)

دیدی که همش زیر سر «بی بی سی» ست؟

 

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 22 تیر1388  |
 گلدان قیمیتی

مادر بزرگ یک گلدان عتیقه داشت. خیلی قدیمی و خیلی زیبا.آنقدر که نمی شد برایش قیمتی گذاشت.

گلدان همیشه بالاترین نقطه ی قابل دسترسی خانه بود. معمولا بالای رف قطور خانه مادر بزرگ.

گلدان همیشه آن بالا بود..کنار عکس آقاجان و کنار قرآن خطی و چند سرمه دان عتیقه یادگار جوانی مادربزرگ.

گلدان درست عین قرآن خاک خورده وسوسه انگیز می نمود اما بنابراین عهدی قدیمی هیچ کس اجازه نداشت به او دست بزند. جز خود مادر بزرگ و بگُم خانم- کلفت مخصوصش. و حتی خود آنها هم هیچ وقت توی ان گل نمی گذاشتند. می گفتند فقط دست های آقاجان اجازه دارد تویش گل بگذارد...آن هم نه هر گلی.

نمی دانم چه شد که درست روزی که به این فکر می کردم که اخر حالا که آقاجان مرده چه ماجرایی است این بالا نشینی گلدان؟-گلدان قیمتی از بالای رف افتاد و شکست.

می دانستم مادر بزرگ بلوا به پا می کند و زمین و زمان را به هم خواهد دوخت.

خرده هایش را جمع کردم و بردم توی خرپشته کنار خمره ممره های قدیمی قایم کردم.

تا شب به خود لرزیدم اما مادر بزرگ اصلا نگاهش هم به جای خالی گلدان نیفتاد. فردا صبح مادر بزرگ توی تخت خواب قدیمی اش مرده بود.

نه نه مرگ مادر بزرگ هیچ ربطی به شکستن گلدان نداشت. یعنی داشت اما نه چون گلدان به جانش وصل بوده مرده باشد.

بعد ها کاشف به عمل آمد بگم خانم-کلفت مخصوصش او را به خاطر اینکه عهد چندین و چند ساله را شکسته...زهر خورانده بود. عمو جان آن موقع اصطلاحی را استفاده کرد در مورد داغی و ظرف و کاسه

و اینها...که آن روزهای برایم جالب بود. حالا فکر می کنم الان هم برایم جالب است.


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 19 تیر1388  |
 کرموها(9)
تذکر:

تذکر: فراموش نکنید شما هم می توانید با حل این معما یکی از ما(کرموها) باشید!



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در پنجشنبه 18 تیر1388  |
 کرمو ها (8)
فصل شکار:


یه روز یه آقا خرگوشه افتاد دنبال بچه موشه:

- چرا یک خرگوشی-آن هم آقا- باید بیفتد دنبال یک بچه- آن هم موش؟- تازه معلوم نباشد موشه مذکر است یا مونث؟

موشه پرید تو سوراخ...خرگوشه گفت: آخ!

- چرا وقتی موشه می پرد توی سوراخ خرگوشه باید بگوید اخ؟....احتمالا با پریدن موش داخل سوراخ سرش می خورد به سقف سوراخ  یا دیوار سوراخ یا جایی دیگر و دردش می گیرد...اما باز سوال باقی است که چرا آخش را خرگوشه می گوید؟....شبهه دیگر این است که این موش اینقدر برای خرگوش اهمیت داشته کاز رفتنش تا این حد احساس ناراحتی می کند؟

بیا بیا کارت دارم...من خرگوشی بی آزارم...بیا از خونه تون بیرون..نمی خوای مهمون؟

نمی دانم چرا فکر می کند موش باید اینها را باور کند؟...به هر حال

يواش موشه اومد بيرون ....................... يه نگاهي کرد به مهمون
ديد که گوشاش درازه ..................... دهنش بازه


دید که گوشاش درازه...دهنش بازه! توصیصفات خیلی قابل محاجه نیست و به عقیده بنده داستان را پیش نبرده و صرفا وقت تلف کنی است...اخر باز بودن دهان خرگوش چه اهمیتی دارد؟ گوشش را هم که همه می دانند.....به هر حال این چیزی است که موشه می بیند، قاعدتا همین را قبل از توی سوراخ امدن هم دیده بود..اما این دفعه بیشتر ترسید:
شايد مي خواد بخوردم ...................... يا با خودش ببردم
پس مي رم پيش مامانم ...................... آنجا مي مانم.


توهم توطئه ای که است که مامان موشه از بچه گی با داستان هایش در ذهن موش بچه جا انداخته است...و کاری کرده است از هر خر غریبه ای مثل سگ بترسد حتی اگر خرگوش باشد.ولی به هر حال بچه موش عاقلانه ترین کار را می کند و به دامن مادر پناه می برد کهه او هم دارای محسنات بسیاری است به چشم خواهری:

مامان موشه عاقل بود..زنی باهوش و و کامل بود

این اطلاعاتی است که شعر به ما می دهد..و ناچاریم به صحت آن اعتماد کنیم..چون اگر مامان موشه دارای چنین شرایطی نباشد عملا قصه در همین پیچ تا ابد باقی خواهد ماند و پیشرفتی نخواهد کرد... اصلا از شرایط مامان موشه بودن عاقل بودن...زن بودن و کامل بودن است.

يه نگاهي کرد به مهمون ................... گفت اي بچه جون!
اين خرگوشه ..............                   خيلي خوب و مهربونه
پس برو پيشش سلام کن ................... بيارش خونه

به همین راحتی! موش بدبخت از ترس خودش را خیس کرد..سرش خورد به دیوار...داشت سکته می کرد...مامان خرگوش با یه جمله همه چیو تموم کرد...
و اما سوال!
یک)مامان موشه اصلا خرگوشه را از کجا می شناخت که با یک نظر فهمید که اولا او مهمون است...دوما خیلی خوب است..سوما خیلی مهربون است؟
دو) چرا بلافاصله دستور داد اورا بیاور خونه؟
سه) پدر موشه کجاست؟

برداشت ها:
مادر موشه حتما عاقل و کامل بوده...چون از وجناتش پیداست و موش را به سلام کردن به میهمان توصیه می کند.لذا این احتمال وجود دارد در تشخیص مهمان و مهربان بودن خرگوش اشتباه تکرده باشد.
دو حالت برای دستور پایانی می شود پیش بینی کرد: یکی اینکه مامانه دستش بند بوده و داشته ظرف می شسته می خواسته بچه موشه رو از سرش وا کنه...گفته: اره آره این مهمونه برو باهاش بازی کن...
حالت دیگر اینکه: اصلا از اول قرار و مدارهایش را با خرگوشه گذاشته بوده و اشنا بوده اند و باقی ماجرا...
اما حالت اول خیلی محتمل نیست چون: چرا گفت خرگوش را بیاور داخل خانه؟ خب می گفت بروید توی کوچه ای دشتی جایی بازی کنید...ها؟
بعدش هم اصلا موشه یک طفل بیشتر نبوده.اما خرگوشه یک آقا بوده و سن و سال دار....پس نمی تواند صرفاً برای بازی با بچه موش امده باشد...

نتیجه گیری:

اول سلام کنید.
مهمان حبیب خداست.
کبوتر با کبوتر...باز با غاز .
بهشت زیر دمب مادران است(ددر مورد موش ها)
احترام به حرف والدین.
و ...
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در پنجشنبه 18 تیر1388  |
 کرموها (7)

نویسنده ای ذهنش عرق سوز شده بود...

لای دکمه های کیبوردش پودر بچه* می ریخت.

                بیت:

                ای سایه ی تو داغ چو خورشید امرداد

                شب می رسد از راه و تو محتاج چراغی...    (ی بده)


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 14 تیر1388  |
 کرموها (6)
 

 

 

 

دانکشده علوم پزشکی میناسوتا-۷ اکتبر ۲۰۰۸:

"علم روانشناسی وحوش ثابت کرده است روباه ها هیچ علاقه ای به پنیر ندارند ."

لذا بر ما مشخص نیست آن روباه چرا زاغکی که قالب پنیری دیده بود را گول زد؟

آیا صرفاْ کرم داشت؟...

 

 

پ.ن:

روبهی قالب پنیری داشت              برد و آن را درون دشتی کاشت  

زاغ طفلک که کار او را دید             جست و از روبهک چنین پرسید:

 گر نمی خوردی اش بگو که چرا؟          آن قدر گول می زدی تو مرا؟

نیش روبه گشوده شد به دو ور     گفت :می خوای درش بیار  و ببر!

عالمی می گذشت از انجا گفت:     به چه جالب و به چه زیبا گفت:

روبهان گرچه رند و حیله گرند           گاهی اما مریض و خیره سرند...

مثل باقی که نیست آن روباه            «روبه کرمکی» است آن روباه!

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 12 تیر1388  |
 کرموها (5)
 

کروموسیوس می گوید: سگی که پارس می کند گاز نمی گیرد.

سگ همساده ما هم پارس می کند...هم گاز می گیرد...هم بهش رو بدهی...پدر فرزندانت هم می شود.

دیروز عضویت سگ همساده مان در گروه کرموها را جشن گرفتیم.

بزن کف قشنگه رو.به افتخار تازه کرمو...

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 12 تیر1388  |
 
 
 
بالا