مادر بزرگ یک گلدان عتیقه داشت. خیلی قدیمی و خیلی زیبا.آنقدر که نمی شد برایش قیمتی گذاشت.
گلدان همیشه بالاترین نقطه ی قابل دسترسی خانه بود. معمولا بالای رف قطور خانه مادر بزرگ.
گلدان همیشه آن بالا بود..کنار عکس آقاجان و کنار قرآن خطی و چند سرمه دان عتیقه یادگار جوانی مادربزرگ.
گلدان درست عین قرآن خاک خورده وسوسه انگیز می نمود اما بنابراین عهدی قدیمی هیچ کس اجازه نداشت به او دست بزند. جز خود مادر بزرگ و بگُم خانم- کلفت مخصوصش. و حتی خود آنها هم هیچ وقت توی ان گل نمی گذاشتند. می گفتند فقط دست های آقاجان اجازه دارد تویش گل بگذارد...آن هم نه هر گلی.
نمی دانم چه شد که درست روزی که به این فکر می کردم که اخر حالا که آقاجان مرده چه ماجرایی است این بالا نشینی گلدان؟-گلدان قیمتی از بالای رف افتاد و شکست.
می دانستم مادر بزرگ بلوا به پا می کند و زمین و زمان را به هم خواهد دوخت.
خرده هایش را جمع کردم و بردم توی خرپشته کنار خمره ممره های قدیمی قایم کردم.
تا شب به خود لرزیدم اما مادر بزرگ اصلا نگاهش هم به جای خالی گلدان نیفتاد. فردا صبح مادر بزرگ توی تخت خواب قدیمی اش مرده بود.
نه نه مرگ مادر بزرگ هیچ ربطی به شکستن گلدان نداشت. یعنی داشت اما نه چون گلدان به جانش وصل بوده مرده باشد.
بعد ها کاشف به عمل آمد بگم خانم-کلفت مخصوصش او را به خاطر اینکه عهد چندین و چند ساله را شکسته...زهر خورانده بود. عمو جان آن موقع اصطلاحی را استفاده کرد در مورد داغی و ظرف و کاسه
و اینها...که آن روزهای برایم جالب بود. حالا فکر می کنم الان هم برایم جالب است.
|
+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در جمعه 19 تیر1388
|