تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 شنیدم...

 

(مطبوع در هفته نامه چلچراغ هفته پیش- صفحه ی "لاک ژشت ها هم..." )

 

شنیدم که در مصر آهنگری ...        لگد زد به آهنگر دیگری

و آهنگر دیگر از درد مرد...         نه مثل زنان مثل یک مرد مرد

و آهنگران جمله گرد آمدند...      و در باب این قصه گپ ها زدند

یکی زان میان گفت باید که او     به چاهی معمق بگردد فرو

و آهنگر دیگری گفت که            نشاید گنه ساده زو سفت که

دگر گفت باید که دارش زنیم       نه یک مرتبه بل دوبارش زنیم

خلاصه یکی گفت و آن یک شنید   یکی کوک می زد دگر می برید

و آهنگران بحث کردند و-مکث-     میان فلاش و رپرتاژ و عکس...

هیاهو به  ظاهر به آخر رسید       که پشمک فروش یمن سر رسید

به مجمع در آمد چو شیر دژم       که وصفش ندانم که من چون کنم

گشوده دهان را صدا پشت سر..   نهاده و غران و سینه سپر

و آهنگر مصری از جا پرید      و انگشت حیرت به لب بر گزید

و اندامش از ترس لرزید... زید      به شدت بلرزید چون بید...بید

خدایا که است او چنین شاکی است؟   ز مصر است او، یا خدایا کی است؟

مبادا که پور همآنهنگر است؟       و یآهنگر از خطه ای دیگر است؟

روان شد به سمت ظنین حقیر     همه در کف هیئت نره شیر

و پشمک فروش یمن یک لگد     به یک جای آهنگر مصر زد

و آهنگر مصر از درد مرد     نه مثل زنان مثل یک مرد مرد

و آهنگران جمله گرد آمدند      ودر باب این قصه گپ ها زدند

ولی کس ندانست قصه چه بود   و پشمک فروش مهاجم که بود؟

چنین شد که پشمک فروش یمن   بشد نقل مجلس به هر انجمن

از آن پس به هر محفل و منبری    به جز او نشد صحبت دیگری

تو هم گر طرب خواهی و نام و نوش

چنان کن که بنمود پشمک فروش

 

 

گفتگوی جدی جدی خانم گوجه فرنگی با آقای سیب زمینی را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 26 اردیبهشت1388  |
 یاهوی اصلاح طلب!


    قبل از حمایت  -------------------------------------->   بعد از حمایت

                                                  



|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388  |
 ی


شنیدم که در مصر آهنگری               لگد زد به آهنگر دیگری

و آهنگر دیگر از درد مرد         نه مثل زنان...مثل یک مَرد مُرد..

...


پی نوشت:

ی - 44 نظر

نویسنده: اوا
دوشنبه 21 اردیبهشت1388 ساعت: 13:36
درد........ مثل زنان مردن لیاقت می خواد

نویسنده: a
دوشنبه 21 اردیبهشت1388 ساعت: 14:17
ببخشید واقعآ معذرت میخوام اما فکر نمیکردم اینقدر کوته فکر باشید

نویسنده: خاطره
دوشنبه 21 اردیبهشت1388 ساعت: 14:19
مثل مرد مردن دقیقا چطوریه؟

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در دوشنبه 21 اردیبهشت1388  |
 در کلمزار حکم

آورده اند مجنونی از گذری می گذشت. پیش رو در اواسط مسیر چاهی دید معمق. سر در جاه فرو برد فریاد بر اورد کسی نشنفت. جز خودش ان هم چند بار. دور چاه گردید و از بالا هی نظاره کرد کف چاه را که پیدا نبود و درک کرد از قضای روزگار "زهی خیال باطل" را. کف چاه کجا و زاویه المنظر العیون وی کجا...

خلاصه ان کنج و کنار قلوه سنگی یافت. قلوه سنگین سنگین بود و نیوتون کاشف و جاذبه-زیادش- در کف چاه. بر ان شد سنگ در ته چاه افکند- افکندنی. شاید از محاسبه حاصلضرب سرعت صوت بر نیم مقدار زمان رسیدن صدا و غیره و ذلک عمق چاه را تشخیص دهد.

چنین کرد مجنون.

سنگ افتاد و صدایی نیامد.

صد عاقل فرداش جمع امدند. از پسر دکتر حسابی بگیر تا اندی. هر یک شیوه ای پیدا کرد تا سنگ کف چاه را بیرون آورند...مغنی اوردند و بدلکار و عمله و کاردار سفارت...لیک پند هر یک و راه حل هیچ یک کارساز نیفتاد.

شاعری نشسته بود انجا...هر چه زور زد شعرش نیامد لذا چنان منثور در ریخت و چنین منصور شکر شکست:

یک دیوانه یک سنگ انداختی ته چاه....صد عاقل جمع شدی و نتوانستی سنگ را بیرون آوردی...

       الف) چه کسی شایسته تر از همان دیوانه؟...حداقل خودش می داند چه گندی زده.

       ب) آن عاقلان همانا صد باره زان مجنون، دیوانه که چه عرض کنم...اوسکل ترند که به واسطه ی یک قلوه سنگ بی ارزش اینچنین خود و ملت را علاف کردند سر چاه.

...

پی نوشت چار سال بعد : عاقلان به غمزه ی مجنون رفتند ته چاه. سه سالی می شود انجایند و پی سنگ می گردند و کف کارون چه گلبارون می خوانند و بندری می زنند بندری زدنی.


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 18 اردیبهشت1388  |
 کاندیدای دیگر

با توجه به نزدیکی انتخابات و عدم شفافیت ذهنی مردم در راستای شناخت کاندیداهای احزاب و عدم شفاف سازی دسته های سیاسی و ... در راستای تببین آرمان ها و اهداف و معرفی کاندیداها به صورت واضح و منسجم....با تکیه بر خستگی مردم از بازیهای سیاسی...و حاکمیت ججو سیاست زدگی میان احاد ملت، در جهت یک حرکت کاملا ضد سیاسی....فرضی می کنیم:

افراد شناخته شده ی زیر ...تحت عنوان کاندیدای مستقل و هر کدام نماینده قشر و طبقه ای که از ان برخاسته اند کاندیداتوری خود را به صورت علنی اعلام کرده اند و  فرض دیگر این که همه ی آنها از فیلتر شورای نگهبان گذشته و تایید صلاحیت شده اند؛ خواهشمند است با شناختی که از خود...و مردم پیرامون خود دارید...با دقت تمام گزینه مورد نظر را انتخاب کنید....

(تذکر این نظر سنجی کاملا جدی است و جنبه ی یک امارگیری مستدل و علمی را دارد- با تشکر)


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 11 اردیبهشت1388  |
 مسایجه

:مسایجه(مشاعره اس ام اسی) من و حسام الدین مقامی کیا در طول سفر اهواز را هم در زیر میخوانید::

...

 (مطبوع در چلچراغ چند هفته ِش)

 

در اهواز:

حسام:

می فرستم اس. ام. اس از اینجا

خدمت یار همسفر؛ نیما 

خوش گذشته درون طیاره؟

نظرت را بگو در این باره 

نیما:

عارضم به حضور انورتان

و به روی کمی منورتان 

سفر نسبتا غریبی بود

واقعا سیر دلفریبی بود 

کیفمان کوک و رو به را گردید

می گم آقا شما چه ها کردید؟ 

حسام:

چشمم از شب پیش بوده به در

تا مسیجت رسید  صبح سحر 

ظاهرا نیست خواب خوش مقدور

بس که خرناسه می کشد منصور 

از اتاق شما همین الآن

به هوا رفته قل قل ِ قلیان 

توی این هیر و ویر قلیان را

چه کسی جور کرده بهرِ شما؟ 

 

نیما:

 

ای به قربان خُر خُر ِ منصور

البته صرفا از مسیر دور 

قل قلی که از آن سخن راندی

آن که تا صبح در کفش ماندی 

مال بنده نبود آن قلیان

مال فرهاد خان بود آن 

او که مسوول تور اهواز است

و به چشم برادری ناز است 

او و احمد کدیور و نیما

با عموزاده اصغر و نیما    (عموزاده اصغر: عموزاده کوچکتر: حمید عموزاده خلیلی) 

قافیه است این ردیف نیست "نیما"

اولی من و دومیست "نیما" (نیما پاشاک منظور است) 

 

حسام:

 

اصل پرونده ی تمام شما

هست روشن برای ما، اما 

از کدیور بعید بود این کار

زیر پایش نشسته اید انگار 

بنده هستم سوای هر سمَتی

نگران امور تربیتی 

 

نیما:

 

"تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است"

مصرع فوق شد جواب شما 

گرچه وزنش ضعیف و لنگ است... ها

 خودمانیم ولی قشنگ است.. ها !

 

حسام:

 

کرد مصرع زبان من قاصر

چون که مصراع زد به اوزان... 

راستی دیده ای که این ژوله

در سفر هم فقط پی پوله؟ 

بست توی اتاق بنشسته

می نویسد به طور پیوسته 

دائما در تفکر و غوره

تیم مهران مدیری اینطوره 
 
چند قسمت نوشته و داده

باغ ِ مهران مدیری آباده 

 

بعد از سفر:

 

 

نیما:

 

ای حسام مجرد(!) طناز

حال کردی تو هیچ با اهواز؟ 

آن همه شور و حال را دیدی؟

مثل بنده دل تو هم شد باز؟ 

 

حسام:

 

شد در آن مثنوی کمی تاخیر

خستگی ها نبوده بی تاثیر 

عارضم خدمت سراینده

کشف کردم در این سفر بنده:

می شود هر مسافری راضی

گر شود میهمان اهوازی 

ولی از دستِ ما در آن هفته

هتل ِ نادری هوا رفته! 

بعد ِ ما یحتمل به سرعت ِ تیر

اطّلاعیّه داده شخص ِ مدیر: 

"طبق قانون و بند ِ موضوعه

چلچراغی ورود ممنوعه"! 

 

بعد از سال نو:

 

 

نیما:

 

سال نو شد  اس ام است آمد

بعد آن مکث و فس فست آمد

 

خاطرات گذشته احیا شد

پیچ درد دل منم وا شد... 

 

از گناوه بگیر تا منجیل

من ندیدم به از چغازنبیل

 

یک بنای عجیب معماری

هی حسام...با توام...بیداری؟

 

یک غرور نهفته در تبعید

گنج خاموش...حاصل تردید...

 

...بین آن چه که بوده و شده ایم

آره ارواح-{بییب}- نو شده ایم

 

بحث تکراری پس و پیش از...

شکوه ی بی دلیل درویش از...

 

...مرد تاجر...و همچنین بر عکس

قرن ها..روی آن نمودن، مکث...

 

سرستون ها رها شده در دشت

سر اسب هخامنش در تشت

 

ما "کرشمن" ..."گودار" می خواهیم 

                                    (کرشمن: باستان شناس، کاشف چغازنبیل- گودار: معمار و ایران شناس فرانسوی)

اجنبی در کنار می خواهیم

 

دزد بی مادر و پدر ای لوور!

تخت چمشید را دودر ای لوور...

...کرده ای...خب...به قول توکا پس:   (توکا نیستانی مراد است)

بقیه را هم بیا ببر ای لوور!

...

بسه دیگر غم و  گله کاری

خواب رفتی تو یا که بیداری؟

..

بعد از آنجا صفای خرمشهر

دیده شد هر کجای خرمشهر

 

در شلمچه به یاد آن ایام

بهت بود و بغض ناهنگام

 

توی دالبی محشر کبری

خیس کردم جسارتا خود را

 

حس و حال غریب و نابی بود

شمه ای از خفن کتابی بود

 

آن همه  مردی و رشادت را

وان همه عشق و خرق عادت را

 

دیدی آیا و پاسخی داری(م)؟

ای...حسام...با توام..بیداری(م)؟

...

توی بازار شهر آبادان

رفت از دست چشم من، دامان

 

رنگ بود و عطر ادویه ها

بوی سمبوسه در ته ریه ها

 

هر دو متر یک فلافلی بود و...

الغرض عیش کاملی بود و...

 

آن همه چیز مانده در ته لنج

پاستیل و سس و دوای قلنج

 

عینک ریبن و از این چیزا

خوش گذشت  کلهم به ما آنجا

...

شهر اهواز حال دیگر داشت

هر جوابش...سوال دیگر داشت...

 

 بچه های کتابخانه ی خرد و....

غنچه های قشنگ سر سبد و...!

 

لطف بی حد شان به بنده و به شما

گشت شامل به حال تو و به ما

 

 جنب کارون - درون ریور ساید!( river sideنام معروف ترین رستوران اهواز)

       (hide) کلهم غصه های ما شد هاید!

 

رود کارون و وهم آغاسی!

وهم فعل قبیح رقاصی

 

 (خوب شد که شب رسیدیم ها

و از آن چیزها ندیدم ها!)

 

رود کارون هوالعجب رودی

خودتان هم که دیدی و بودی...

 

خودتان هم که بودی و دیدی؟

ای حسام....با توام...خوابیدی؟

 

باشه آقا بخواب شاید که

توی خوابت کسی بیاید که...

 

و به من چه که که بیاید ها!

آه از این باید و نباید ها!

 

 (چرت گفتن رو فوت آبم ها

بهتره که منم بخوابم ها!)

 

!...شادی روح رفتگان حسام

یک دقیقه سکوت- ختم کلام.

 

 

حسام:

 

هرچه گفتی به گوش ِ خود دیدم!

جان تو لحظه ای نخوابیدم

 

بابت اختلاط با سرکار

مانده بودم تمام شب بیدار

 

گاه اما چنان که خود بَلَتی(!)

می روم من به خوابِ مصلحتی

 

فرض وقتی که سرستون ها را

بار وانت زدند از اینجا

 

به صلاح است نسبتا علنی

تو خودت را به خواب خوش بزنی

 

بپذیرید ساده و مجمل:

سرستونی نبوده از اوّل!

 

یا اگر کس –به فرض- فرموده:

"آب کارون شده است آلوده"...

 

در ِ گوشی و یا به جمع و به شور؛

من که نشنیده ام! بگو تو چطور؟!

 

چشمها بسته است و بی تابیم

الغرض ما به مصلحت خوابیم! 

 

 

-------------------------------------------

-هر آنچه در شلمچه چکیده بود- یادی از شلمچه

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388  |
 
 
بالا