تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام/ مهری است بر دهانم و افغانم آرزوست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار....+ یک فیلم شعرخوانی -هدیه رایگان نوروزی!

 

این نیز شعر خوانی بهاریه سال قبل در مراسم دیدار با بچه های خوزستان... که  ویدیوش هم به لطف موبایل آقای نریمیسا موجود شد!

 

------------------------------------و اما....

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

رنگ تازه می زند بر سبزه زار

می شود هنگامه ی گشت و گذار

از ترافیک شب عیدی هوار...

این شده حرف دلم این روزها:

خوش به حال بچه مار   خوش به حال بچه مار

 

توی این وضعیت پوند و دلار...

در می آید دائما از ما دمار

ماربابا صبح ها در گیر کار

مارمادر می رود شب ها شکار

زندکی از این ندیدم ناز تر...

خوش به حال بچه مار   خوش به حال بچه مار

 

این مرفه های ماکسیما سوار

می روند  در ساحل دریاکنار...

عده ای هم مثل ما ها  بی قرار

توی پستو ها...همین گوشه کنار        !    .

مصرعی در بیت بالا حذف شد....

خوش به حال بچه مار   خوش به حال بچه مار!

 

بوی عیدی بوی توپ بوی انار!

بوی کاغذ رنگی و بوی کُنار

بوی  ام شی...بوی گند زهرمار

بوی ترشی سیر در موی نگار

گفت با لب بینی من اینچنین:

خوش به حال بچه مار    خوش به حال بچه مار

 

بوسه مفتی ز چال لپ یار!

دیدن او بی حجاب و بی حصار

لمس اسمایلی زرد گل عذار(smily)  :)

پشت وب کم  بی هراس از سنگسار

روز بعدش امد این پی ام که : آه....

خوش به حال بچه مار    خوش به حال بچه مار

 

بار عام بی ریای شهردار

کسب رای حداکثر -بی شعار-

هی سفر کردن ز قم تا سبزه وار

کرده این مام وطن" پوشک" ویار

توی این وضعیت محمودوار...

خوش به حال بچه مار    خوش به حال بچه مار

 

سال قبلی سال خوب و ماندگار....

عده ای نشئه و یک عده خمار

ساقی امشب می بده.. پپسی بیار

ابر محنت بر سر دنیا ببار!

خیس شد ساقی و با مغبچه گفت:

خوش به حال بچه مار    خوش به حال بچه مار

 

گیر کردن توی دوران گذار

بین سنت و مدرنیته( 2بار)

حکم اجبار قبول اختیار...

هرمنوتیکی بنابر اضطرار..

کانت هم می گفت در هر منبری...

خوش به حال بچه مار    خوش به حال بچه مار

 

احترام واجب میتی کومان

قافیه ی انتصابی جای " آر"

بحث تجدید نظر در اقتدار...

خربزه دارد بهاران با خیار...

قالب شعر جدیدی ساختم....

خوش به حال بچه مار    خوش به حال بچه مار

 

انقباض دفعی نصف النهار

شوتمان کردند بیرون از مدار

بعد چاوز...شاه ماداگاسکار....

درد مارا نیست درمان الفرار!

وصل مارا نیست هجران...الغیاث...

خوش به حال بچه مار ؟!   خوش به حال بچه مار

 

سیستم نوآوری در احتکار

با شعار هر نفر=یک رانت خوار

اخذ رشوه واسه ی پایان کار

کشور اخلاق و علم و ابتکار

گشته استثنائاً این مصرع چنین:

{...}لق بچه مار!     خوش به حال روزگار

 

شستشوی مغزها در چند بار

بار اول توی تشت دسته دار

بار دوم در تیزی؟!گوانتانامو(؟!!!گور بابای وزن)- بند چهار

توی سطل توی لگن توی تغار

بعد شستن  تازه می فهمی چرا:

"خوش به حال بچه مار   خوش به حال بچه مار"

 

توی کانال یک و پنج و چهار

با دو و شیش و سه و بازم چهار!

یک نفر با وعده های بی شمار...

می دهد امارهای خنده دار

حال کردم...قافیه تکرار شد

خوش به حال بچه مار   خوش به حال بچه مار

 

جُنگ های لوس و جلف و گریه دار

منع پخش  سازهای شبهه دار

کردن دائم به دولت افتخار

وقت شام و ناشتایی و نهار

خوش به حال مردمان این دیار....

گور بابای فک و فامیل مار  

خوش به حال بچه مار خوش به حال بچه مار

 

چند دانشجو نما در انحصار

جملگی از زندگیشان شرمسار...

شاعری می گفت با حال نزار...

زیر مشت و سیلی و زیر  فشار

منقطع...آرام...با لحن رمانس:

خوش به حاااال بچه مار....   خوش.... به حال.... بچه مار


توی این وضع حمار اندر حمار

شیر تو شیر یمین اندر یسار

ریزعلی انگشت کرده در قطار

حفره ی سد کرده پتروس را مهار

این شده تصمیم کبری تازگی:

خوش به حال بچه مار   خوش به حال بچه مار


مار ماهی می کند هی قار قار

شیر ماده می خورد برگ چنار

سگ نشسته توی کارتون خیار

می نویسد گربه هی حرف قصار:

نرم نرمک می رسد اینک بهار....

خوش به حال بچه مار    خوش به حال بچه مار

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در پنجشنبه 29 اسفند1387  |
 بی-ژن مفید ... مردی با عبای سیاه و بقیه ماجرا...
گویند که وقت طرب و امّید است             

برخیز...بیا ...بخند...گویا

                           عید است

عیدی که شروع شده است با رفتن او؟   

"عید" است که به ریش شما خندیدست.



نیز حالا این ترانه افتاده توی مغزم...مغز باحالی داریم ها!



می‌روی و مژگانت...
 فتنه‌ها می‌انگیزد،
می‌روی و می‌ریزی
                    خون خلق و می‌دانی...






ادامه در بلاگ لیلی نیکو نظر...

http://blog.looliyan.com/?id=595

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در سه شنبه 27 اسفند1387  |
 کرموها 60

دوست عزیز ...ما که با هم شوخی نداریم....عرض کردم لطفاً کلیک نکنید.

حالا برای بار دوم عرض می کنم  روی خط زیر کلیک نفرمایید.

تذکر: مسئولیت عواقب بعدی به عهده خود کلیک کننده می باشد.


-------------------------------------


|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در شنبه 24 اسفند1387  |
 بروبچه های اهواز.....وین عبّود دلاور....
 

ما از سفر خوزستان بر گشتیم  ّ

راستش منتظر بودم اول عکس ها را آپلود کنم بعد یک سفرنامه حسابی بنویسم...اما خوب نشد دیگه!..

به هر حال این پست صرفا وظیفه اش تشکر خیلی خیلی زیاد از بچه های باحال اهوازه که این دو سه روزه واقعا سنگ تموم گذاشتن و ماها رو لطفمال کردن...

به ویزه استقبال پر شور در فرودگاه که به نوعی شبیه سازی بازگشت تیم ملی جودوی بانوان به فرودگاه امام خمینی بود از بازی های مقدماتی غرب آسیا که واقعا انتظارش رو ند شاتم و فوق العاده بود....

فرهاد...میلاد..محمد...سید ها(حعفر و حسین) سینا و رعناشون و زینب و بشیر و فاطمه و پدرام و آقای محسنی و خیلی های دیگه که من خنگ اسم هاشون تو ذهنم نمونده...خاک تو سرم....

خلاصه انقدر به ما خوش گذشت....که قبل از پرواز تمام سعیمون از قفل کردم آسانسور تا گم کردن کارت شناسایی ها رو انجام دادیم که یه شب بیشتر بمونیم...ولی خوب اینا انقد هماهنگیشون قوی بود که آخر مارو رسوندن به پرواز...

حالا ایشالا به زودی مطلب مفصلی درباره سفر خواهم نوشت..

اما از بزرگترین دستاورد های این سفر...اول از همه آشنایی با بچه های واقعا باحال اهواز ـکتابخونه خرد و ...) بود...و پی بردن به این حقیقت که مردم این خطه ذاتا شاد و به قول خودمون رقاصن!..طوری که شب دیگه ضربان قلبمون بندری می زد...

و دیگر دیدن زیگورات که مدت ها بود در موردش مطالعه می کردم ولی ندیده بودمش....و همین طور آشنایی بیشتر با بابک حمدیدیان...و البته عوض شدن عقایدم در مورد توکا خان نیستانی-همکار و همرشته و همدانشگاه و هم محل و بسیاری هم های دیگر..... و حال کردن به شدت با ایشان!

و خیلی چیزهای دیگه که ان شالا در سفرنامه مفصل خواهم نوشت...

اخ الان یادم اومد...و اما آشنایی با شعر های فوق العاده جنوبی بالاخص:

هواپیمایی ایرباس...

وین عبود دلاور....

دو تا موشک به هوا خاست...

وین عبود دلاور....

یکی از چپ یکی از راست...وین عبود دلاور....

مردم چکسولواکی...همه با لباس خاکی...وین عبود دلاور....

یکی گفت شهید بهشتی...چه کتابی بود نوشتی؟....و ادامه ی ماجرا...که به زودی کلیپش رو هم منتشر خواهم کرد....

 

خلاصه که مجموعا صفایی رفت که مپرس!  و مخلص کلام این که:

وین عبود دلاور....

 

نشسته از راست:ایستاده از چپ و غیره!

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 18 اسفند1387  |
 فالوده بستنی- غزل مثنوی- چمن مصنوعی! و غیره

 

یک) فردا با جمعی از اصحاب رسانه ضاله چلچراغ عازم دیار خوزستانیم..همین دیگه...اطلاع رسانیش چی بود..خودم هم نمی دونم. این را هم خواستید بخوانید...دیگه همین دیگه...سفارش نکنم!

در سوگ گل آقا- مرگ جسد نیمه جان طنز در عملیات فجیع خندان -نیما دهقانی

jeld-20golagha.jpg

دو) این هم که غزل بستنی :

ریزعلی پیراهنش بی نفت مانده چاک چاک

شست پطروس گیر کرده داخل سوراخ باک

بحث بحران انرژي در جهان ما را نمود...

...گرچه از چاله رها...اما دمر اندر مغاك

يك صدايي مي‌رسد از گوشه ي دنيا به گوش

گرچه بويش مي كند فردا گروهي را هلاك

یک طرف موشک به اوج آسمان‌ها می رود

یک طرف پوشک ز پای کودکی افتد به خاک

بهر یک بشکه فزون تر عالمی در قوطی اند

بابت یک جرعه از قوطی دهان رفته به …

یک طرف یک عده ای تجمیع آرا می کنند

می کشد بالا به ناگه قیمت نفت اوپاک

واقعا من این همه از معضلاتی دم زدم

مشکلت این قافیه بود و اوپک بودت ملاک؟

بنده می گویم ز بحران و شما نیشت کجاست...

می رسد روزی که من هم بس بخندم خنده ناک:

 کار مردان می‌شود دلالی پوند و دلار

می‌رود از یادشان ..خامه پنير و شير پاک

جمع نسوان هم در این هنگومه شکل سنگ‌پشت

رفته تا گردن فرو در رنگ موی و جنس لاک

...

گرچه روی جعبه ی کبریت حک شد:بی‌خطر

در کنارش گر نشیند نفت...باید زد به چاک

الغرض این بازی نفت است و کبریت و خطر

انفجارش نرم و موزون چون نوای هارد راک

بازی با دمب شیران آخرش گاز است لیک...

گنده گازان را چه ترس و دم کلفتان را چه باک؟

بنده از هسته بنتوانم نویسم لیک هست:

تخم انگوری به روی شاخه آویزان ز تاک

ماجرای هسته هم خود شرح درد دیگری است

کو نمی‌گنجند ثنایش طی این  وقت و مقال

قافیه تغییر کرده... تیز باش ای خرده گیر

جای چسبیدن به نفت و اين خیالات محال

حشو اين ابيات و اطناب كلامم محرز است...

شرمسارم در لفافه...روسياهم چون زغال

این غزل هم بی جهت شد مثنوی ای معنوی

در مثل گویی که حافظ  شد به ناگه...مولوی....

اي خدا از دست نفت اقصي نقاطم سوخت سوخت...

كيسه‌اي از جنس زر هر كس  كه زر اندوخت، دوخت

كيسه ها مملو ز نفت است و گهي از گاز گاز

شبهه از ملّا بپرس و از من مهراز... راز

راز اين كيسه و ما فيها كمي پيچيده است

هر كسي از سر آن آگه شده گرخيده است

تا به اين حد گويمت يك عامل جنگ است نفت

گرچه گاهي تا ثريا مي شود با نفت، رفت..

ای ثریا تو کجایی تا شوم من چاکرت...

چارقت دوزم لپت بوسم زنم شانه سرت...

ای ثریا تو کجایی تا کنم نازت تورا

پسته  ای شی...انبری گردم...کنم بازت تورا...

پسته گفتم...یک دو جای دیگرم هم سوخت باز!

آتشی در سینه ام  با قیمتش افروخت باز

سینه و دست و سر و پا و به کل... کل بدن

زندگی گاو کهن می خواهد و مرد خفن!

نفتمان را بر سر سفره نمی خواهیم ما

(...حال کردم با خودم! راستی چقد ماهیم ما!)

بر سر سفره نباشد پسته گر گو نیست..نیست....

باید از فقدان انسان بر سر سفره گریست

آدمیت از دل ما رفته جانا گریه کن

ای خدا امشب تو هم بر خیز و با ما گریه کن

هی نگو کار دگر دارم بیا بنشین عزیز...

وقت دیگر دیر می گردد ...خدایا! ..گریه کن

من ندیدم این همه با ناز هرگز یک خدا

زوریه اصلا همین الاًن!... حالا گریه کن!

آدم و حوا کجا ...این مردمان دون کجا؟

یک کمی بر حال فرزندان حوا گریه کن...

کودکی دیدم درون روضه ای با پای خویش...

توی پهلوی پدر می زد که بابا! گریه کن!

من شنیدم آن پدر با بچه اش آرام گفت:

تخم جن ...ساکت بشین...ای مرگو "بابا گریه کن!"

جای دیگر کار دیگر می کنی...باشد قبول...

جای دیگر ...جای خود...اما نه اینجا ...گریه کن!

یک نظر بر حال خود کن...یک نظر بر جامعه...

گرچه جمعاً بهتره...اما تو تنها گریه کن...

فقر و جنگ و دزدی و فحشاء و مرگ و قتل عام

گر چه بر ما شش جهت بستند ره را، گریه کن...

غزه و صیدا و سور و کابل و بغداد و ...مرگ!

زهرمار! بسه!  نخند....بر وضع دنیا گریه کن...

اشک هم که غالباً از آن بیت المال نیست...

پس همراه  من...مصرا(ع) به مصرا گریه کن

در پی چی ای؟همه اش این شکلیه اشعار من

تا تهش هم که بری باز می رسی تا "گریه کن!"

من اگر تا صبح هم واژه به واژه صف کنم

می شود تا شب به شدت شعر گف با "گریه کن"

 

الغرض گر حال من خوش نیست ...نیشت را ببند!

یا برو اذیت نکن...یا جان نیما گریه کن!

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در یکشنبه 11 اسفند1387  |
 مجلس کمر نوازی عاملین ترویج بلوتوث روباه مغفول و پارتنرش زاغک اغفالگر

 

این یک قسمت از ستون طنزی بود که با عنوان "در کلمزار حکم" ..فقط دو شماره در ضمیمه طنز اعتماد طبع شد...و از عاقبت ان اطلاع چندانی به دست نرسید! گفتیم بخوانیم دور هم ..مشغول باشیم.

در کلمزار حکم چرخ زدن خوش باشد...     خاصه وقتی که شود موسم توقیف" چرا"

 

 

 مجلس کمر نوازی عاملین ترویج بلوتوث روباه مغفول و پارتنرش زاغک اغفالگر

خبر رسوایی آوردن ، شخص شخیص شیر را:

آورده اند عصر هنگامی از غروب پاییز ،آنهنگام که صدای خرت خرت بریدن درخت های بخش جنوبی جنگل توسط عده ای از سگ های مجهول الهویه آبی به منظور احداث سد، امان جنگلنشینان من جمله حضرت شیر را بریده بود، روباه را دست بسته پیش شیر حاضر آوردند و خرس در مقام حافظ امنیت جنگل فریاد بر آورد که وا غیرتا! شیرشاها! چه نشسته ای که رسوایی به بار آورده مشاورت، به بار آوردنی.

حیوانات جمع شدند،شیر فرمان داد بند از روبه بگشایند و توضیح خواست ...خرس را.

گفتند که در بدترین حالت ...دستگیرش کرده ایم با زاغکی .در زاغه ای...ادامه بدهم؟

روباه گفت: اغفالم کرده اند. شیر گفت خاموش.

شکّر شکستن طوطی، در دفاع از موکلش، روباه:

و طوطی در مقام وکیل روباه چنین شکر شکست:

زاغکی روبه تمیزی دید...          به سرش زد هزار فکر پلید...

بهر اغفال روبهک پر زد ...       روبه طفلک اولش ترسید...

روبه  از روی عادتش گفتا:        چه پری عجب نوکی دارید!

زاغک بی شرف سپس خم شد     روبهک را یواشکی بوسید...

بعد کم کم سراغ دمبش رفت...     (فوقع...ما وقع!)

و همین جا ...شیر ناگهان غرید: اینک زاغ کجاست؟ گفتند رفته آزمایش. امر کرد تا بیاید. تنفس دادند مجلس را و طوطی را خصوصی خواست تا شرح ماوقع نقل کند...و چنین کرد طوطی و چنان شد حضرت شیر.

زاغ را آوردند. زاغ کتمان کرد. گفتند سند داری؟ گفت فیلم گرفته اند مستاجران سنجاب من از پایین درختی که روباه در صدد گول زدنم بر آمده بود . شیر باز غرید. گفتند الساعه بلوتوث می کنیم.

آبروبردن از روباه، و نشر بی مهابا، بلوتوث را

سنجابان را حاضر آوردند. بلوتوث کردند.شیر دید. تصویر از زیر و بود و واضح نبود کدام یک اول دیگری را گول زده اند. این شد که بلوتوث شد به کارشناسان امر. کارشناسان دیدند. امر مشتبه نشد. فرستادند برنامه نود. گفتند دست به توپ بوده و توپ به دست نه. شاکی را بیاورید خصوصی حلش می کنیم. شیر گفت شاکی کیست راستی؟  همهمه کردند. گفت حتی مدعی العموم؟ جمعیت خاموش شد یکپارچه.

فیلم در بین حیوانات کماکان بلوتوث می شد و شیر شب ها نخفت و با طوطی و بلوتوث مذکور شرح ماوقع را ریویوو(review) کرد ریویوو کردنی.  

(در همین اثنا از آزمایشگاه با گوشی زاغ تماس گرفتندی و گفتندی جوابتان مثبت است و دعوت شده ای دارید و باقی ماجرا بماند که البته در این مقال نمی گنجد و حکایتش باشد گردن استادنا و شیخنا فی مقوله سینماتوغراف، ابراحیم خان کیا حاتمی)

تمام حیوانات سرگرم بلوتوث بازی و پیگیری اخبار و حواشی رسوایی روباه بودند که سرانجام شیر مرحمت فرمود چنین حکم راند ماستمالیوار:

تبرئه نمودن شیر روباه را و مجلس کمرنوازی مجرمین و باقی ماجرا

از آنجا که روباه و زاغ از قدیم پیوندی دیرین داشته اند و به قولی عقدشان را توی آسمان ها بسته اند ...این ماجرا که هیچ! سپس فرمان داد ترکه ای از شاخه ی درختان جنگل جنوبی قطع کنند تا نفری ده ضربه به کمر و اندام پشتی شان بنوازند در مراسم سنتی کمر نوازی سنجاب ها را، به جرم آبروبری و پخش بلوتوث مربوطه، باشد که مایه عبرت دیگران گردند.شیر از بس فکر کرده و خسته آمده بود همانجا خوابش برد و در جمعیت همهمه افتاد و ناگاه...

خبر آمد جمعی از سگ های مجهول الهویه آبی- که ذکر خرت خرت دندان هایشان در ابتدای حکایت رفت- بالکل درختان جنگل جنوبی را بار زده اند و سه دریا دور شده اند و شیر میو میو کنان، به آن پهلو می شد از این پهلو. و جنگل نشینان کماکان در حیرت تصمیم و در فکرت ارسال بلوتوث نشستستندی و انگشت تعجب در دهان فروبردندی ،حیرتمند وار.

 

نتیجه گیری سیاسی:

آن حکایت را شنیدستی که شیر    گفت به روبه: برایم فال گیر؟

تا بدانم مصلحت در این زمان    بخشش جا نی است یا  تنبیه آن؟        

(مجرم از اقوام روبه بود چون      نامه زد: روبه! برام کاری بکن)

روبه از حیلت کتابی را گشود     خواند از اول تا تهش را هر چه بود

یک دو ماهی این تفال وقت برد   تا که آخر شاکی  بدبخت...مرد!

                                     ---

روبهان در بین ما کم نیستند             آدمند هر چند...آدم نیستند

فتنه ها دارند بی حد...بی شمار      در ز مستان بیشتر...کمتر بهار!

وعده ی جوراب پشمی می دهند...       تا بجنبی پایتان را می کنند

فکر ها را گرم آغل می کنند          جیب ملت را چپاول می کنند

قطره ای بنزین محیا می کنند          آتشی پر دود بر پا می کنند

لیکن آن سو نفت ها در بشکه ها    می رود یک جای دیگر! بی صدا...

با همبن یک قطره غوغا می کنند    مردم هم –اغلب- تماشا می کنند

 

 

نتیجه گیری اخلاقی-اجتماعی:

در حفظ حریم خصوصی افراد کوشا باشیم. شهر ما خانه ی ما.

نتیجه گیری سینمایی:

آیا روباه با سگ های آبی همدست بود؟ آیا زاغ بچه اش را نگه می دارد؟ آیا سنجاب ها مجازات می شوند؟

نتیجه گیری فلسفی:

زن و مرد دعوا کنند، ابلهان باور کنند.

نتیجه گیری استنتاجی:

ابلهان دعوا کنند، زن و مرد باور کنند!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در جمعه 9 اسفند1387  |
  دیدیم سوژه نیست...گفتم دور هم سرگرم شویم.
 

این چیزی که در زیر می بینید عین متن سوال کنکور ماست:

مادربزرگ من(یعنی مادربزرگ طراح سوال)در خانه ای زندگی می کند که سقف اتاقش بلند است. جلوی پنجره اتاقش روی لبه ی سیمانی سه گلدان شمعدانی است. در گوشه ی اتاق یک بخاری نفتی قرار دارد که دودکش فلزی اش بعد از سه بار انحنا از دیوار خارج شده است...

خانه ی مادربزرگ من(همان طراح سوال) در چه سالی ساخته شده است؟

الف) ۱۳۲۵      ب)۱۳۴۵     ج)۱۲۸۵       د)۱۳۶۸

پس از جواب دادن به این سوال...پذیرای سوالات شما در همین سبک هستیم...

|+| نوشته شده توسط نیما دهقانی در سه شنبه 6 اسفند1387  |
 
 
بالا