تبليغاتX
صید قزل آلا در اینترنت

صید قزل آلا در اینترنت

تفریحات مردی که کودک درونش را سزارین کرد-(موسوم به نیما دهقانی)

 

از همون روز اول به همه گفت که دوست داره دوچرخه سواری روی بند رو یاد بگیره....اما از همون روز اول با مخالفت همه مواجه شد. برای همین مجبور شد بره نزدیک قفس فیل ها و با بچه فیل ها حرکات اکروباتیک تمرین کنه. اما با اینکه سال ها از همون اون روز اول می گذره و اون مسول نگه داری از فیل هاست...هنوز هیچ کسی حاضر نیست دوچرخه بندبازی رو حتی برای دقایقی به م-ر غرض بده. اما اون از شغلی که داره راضیه و سعی می کنه تمام حقوقش رو صرف خانواده اش کنه.

 

شاید به نظرتون این یک داستان بی سر و ته باشه. بنابراین ممکن اطلاعات زیر بتونه کمکتون کنه:

 

یک)

اون در هشت سالگی متوجه شد گوش چپش نمی شنیده برای همین مدام مجبور بود از اطرافیانش بخواد حرفهاشونو تکرار کنن.

 

دو)

 مربی ترتبیت فیل ها به همسر مربی ترتبیت شیر ها حسادت می کرد.

 

سه)

زین تمام دوچرخه های سیرک چوبی بود.و پدر م-ر در یکی از جنگ های داخلی چچن کاملا بی دلیل در حال خریدن سوغاتی برای همسر و سه فرزندش در اثر انفجار مین کشته شد.

 

 

خوب گمون می کنم حتی اطلاعت بالا هم در هیجان انگیز کردن داستان نقش خاصی نداشت.

شاید گفتن بعضی از رازهای  م- ر   بتوونه نشون دهنده ی گوشه ای از هیجانات زندگی او باشه

یک)

اون هیچ وقت عاشق هیچ مردی نشد.و هیچ وقت نتونست به رام کننده ی اسب ها بفهمونه چقدر از پاپیون قرمز مسخره روی موهای بلند وبلوندش متنفره.

دو)

سقوط بندباز ژاپنی در سیرک سال 99 بلاشک زیر سر م-ر بود.شل شدن پیچ ایمنی لاستیک ها کاری بود که فقط از دستهای ظریف و ناخن ها بلند م-ر بر می اومد.

سه) اون یازده شب تور دور تورین رو بدون زدن هر شبانه مسواک گذروند.و هشت شب در فلورانس ماریجوانا کشید.

جهار)

اون در سن بیست و سه سالگی اولین تجربه جنسی اش رو درست پشت قفس شیرها داشت.و در سن بیست و چهار سالگی ازدواج کرد. با همون مرد.

 

 

هوم....به هر حال نمی دونم واقعا شما از یه داستان انتظار دارین به چه چیز هایی برسید...اما گمون می کنم خلاصه داستان رو با تمام هیجانات و اتفاق های زیر بتونم در یک خط این طور بیان کنم.

 

اون در 17 آگوست 1986 مبیلادی به دنیا اومد. در سالهای 89 تا 2006 توی سیرک بندبازی کرد و در سال 2009 درست پشت قفس میمون ها به صورت کاملا طبیعی مرد.

 

 

هر چقدر این زندگی خیلی معمولی  بود اما برای همه ی ما بندبازان سیرک این ارزش داشت که اون هیچ وقت حاضر نشد سرش رو بکنه توی دهن گنده و بوگندوی شیرهای ماده. برای همین فقط  مسولیت کبریت زدن به دایره ی چدنی پرش فیل ها و شیر ها از توی حلقه آتیش با اون بود.

من خودم شب ها دیدم که اون برای شیر ها شعر می خوند و برای اونها آرزو می کرد تا وقت پریدن از توی حلقه آتش به چیزی جز مرگ فکر نکنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 23:14  توسط نیما دهقانی  | 

 

یک) همین جوری کاملا بی دلیل امروز موبایل را خاموش کرده ام. شرکت نرفته ام. دانشگاه را پیچانده ام. نشسته ام خانه و فیلم می بینم. گاهی انسان به خودش مرخصی بدهد ضرر ندارد.

.....

و پیدا کردن یک آلبوم ناشناخته از رضا یزدانی که همه همکاران را دیوانه کرده از بس گوشش داده ام!(بوف کور ..که اگر کسی اهنگ هاش رو داره برام میل کنه لطفا!)

 

 

دو) دیروز بعدز از دو سه هفته چلچراغ بودم. دفتر چلچراغ عوض شده بود. خیابان بهار! رفتنش مصیبت است و به شکر اندرش مزید نعمت.

البته گویا دعواها تمام شده و باز قرار است برگردد جردن!

ما مرفهین بی درد. امان از روزی که بیفتد پرده ها.( هان؟۱!)

سه) برگمهر شرف الدین هم رفت. همانطور که شادمهر عقیلی رفته بود!

اما تفاوت این دو نفر این است که شادمهر عقیلی هیچ کتابی دست من نداشت که از رفتنش خوشحال شوم!

اما زمان لرزه کورت ونه گوت بزرگ دست من جا مانده و وقتی بزرگمهر معروف شد و جایزه پولیتزر را گرفت....من کتابش را می برم پس می دهم و می گویم...دو یو ریممبر می؟ قزلمن ...بیگ لاو!(فارسی: من را آیا  به یاد می آوری؟ قزلمن! بزرگمهر!)

 

Image and video hosting by TinyPic

پنج)به زودی در چلچراغ صفحه جدید خواهیم داشت.من و احسان غلامی...

البته احتمالا با همان اسم قبلی.اما این بار کمیک استریپ سیاه.

فضای کار طنز تلخ است و شاید اصلا طنز نباشد و فقط تلخ باشد...شاید اصلا تلخ هم نباشد....اما بیشتر از اینکه به سرویس طنز مربوط باشیم..داریم کوچ می کنیم به سرویس ادبی.

اگر مخاطب جواب بده...کار متفاوتی خواهد بود و برای مخاطب خاص!

دوازده)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 16:41  توسط نیما دهقانی  | 

 

دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر....

گفتا که بخواب خواجه تو هم حوصله داری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 16:54  توسط نیما دهقانی  | 

 

هایکوی سالاد

 

یه روز یه موشه می ره سولاریوم،می سوزه...

                           دست بعد گرگ می شه.

 

----

هایکوی تابستان ۱۴۷۳

دهانت را می بویند ..مبادا{....}زیادی خورده باشی.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 0:7  توسط نیما دهقانی  | 


 يک نان خامه ای را تصور کن که دختری جذاب و کمی زیبا با دستان ظريف و انگشتان باريک و کشيده اش به تو تعارف کرده است. اما نه به همين آسانی ها.

يک مهمانی شلوغ و پلوغ را در نظر بگير البته با ميهمانانی سنگين و ساکت. جمع پر است از دختران و پسران جوان و البته تعدادی مردان و زنان مسن. به هر حال در ميان همه فقط آن يک نفر نظر تو را به خودش جلب کرده است. و اين در حالی است که هيچ يک از ميهمانان حتی متوجه حضور تو هم نشده اند.
روبروی تو مرد صاحبخانه ميزی گذاشته و زن صاحبخانه ظرفی پر از نان خامه ای.
هر بار که بر ترست از اثرات خامه ای شدن اطرف لبت و آبروريزی پيش ميهمان ها غلبه می کنی و دست دراز می کنی يکی از ميهمان ها شيرينی را بر می دارد و تو به پشتی گرم صندلی ات بر می گردی.ناگفته نماند که همین کار ساده را با یک شبیه سازی از فروداضطراری یک هواپیمای شخصی انجام می دهی. کاملا بی دلیل.
البته هنوز نيم نگاهی هم به دختر داری.چند باری اين اتفاق می افتد تا بالاخره نان خامه ای ها تمام می شود.، پس ترجيح می دهی بهه جای فکر کردن به نان خامه ای و حسرت خوردن و ذکر مصيبت آنچه رفته است  فقط زل بزنی به دختر و برای خودت خيالبافی کنی.
در خيالات خودت غوطه ور هستی که می بينی دختر می آيد نزديکت با يک بسته نان خامه ای در دست. به تو تعارف می کند. تو هول می شوی...می مانی با دست برداری يا چنگال...چنگال نداری پس برای اينکه دختر معطل نماند دستت را می بری لابلای شيرينی ها...و در حاليکه با خودت فکر می کنی کوچکترينشان رابر دارم تا نگويند نخورده است....به اين هم فکر می کنی که واااي! يعنی او تمام اين مدت داشته تورا و ان حرکات احمقانه ات را درحين فرود های ناموفق به پشتی صندلی ات را ديده ؟...بالاخره نان خامه ای مورد نظر را بر می گزينی و در حاليکه حس می کنی چقدر همه جا گرم است و من چقدر املم که هنوز کتم را در نياورده ام(دقيقا در همين لحظه که اين فکر سراغت می آيد زير چشم ميهمان های ديگر را نيگاه می کنی و آررزوی قلبی ات اين است که خداقل يک نفر با کت نشسته باشد) و فقط تويی...و چون حس می کنی از بازی پيروز بيرون نيامده ای سعی می کنی حداقل اين مراسم شيرينی برداشتن را هر چه سريع تر تمام کنی...شيرينی اول توی جعبه وا می رود....سعی می کنی فقط حواست را روی کارت متمرکز کنی تا شيرينی بعدی را با دو انگشت اشاره و و سطی ات با ظريف ترين حرکت ممکن بر می داری...در همين لحظه ياد چيزی می افتی به نام زمان...با خودت شروع می کنی محاسبه به اينکه چند ثانيه است دختر همانطور انجا ايستاده و تو در حال محسابات و عمليات رياضی برای ربارگيری هستی. بنابراين سعی می کنی سرعتت را بيشتر کنی...و به هر ترتيبی هست نان خامه ای را از ديگر همنوعانش بر می گزينی و بلند می کنی و می بری به سمت دهانت.و..وووواااای...اين صدای پيرمردی است که اگر در درون تو خانه داشت حتما دست بر سر می کوبيد و صد جور ناسزا نثارت می کرد. پس سريع همان مسير را گرد می کنی تا شيرينی را بگذاری توی پيش دستی....اما نه....هر چه می گردی پيش دستی پيدا نمی کنی...باز سريع چشم می گردانی تا ببينی روی ميزهای ديگر و جلوی ميهمان های ديگر بشقابی چيزی هست يا نه...و باز فکر می کنی واقعا صاحبخانه به تو کمترین بهايی نداده و حتی جلويت پيش دستی نگذاشته...بنابراين به همان گوشه ی ميز چشم می دوزی و کار پیدا کردن مقصد بعدی شيرينی را تمام شده می انگاری. اما ناگهان یادت می افتد کوچکترین تشکری از دختر نکرده ای...بنابراین نگاهت را سعی می کنی از لبه ی میز بالا بکشی و در صورت دختر نگاه کنی و بگویی مرسی...که ناگهان فکرت می رود به آن سمت که شاید خیلی ناسیونالیست باشد پس بگویم ممنون بهتر است..نه ابله! ممنون هم عربی است...سپاسگذارم!...اما فکر می کند خیلی دهاتی و امل هستم...پس بهتر است فقط با یک حرکت دست و گونه و لبخند مختصر و بالا انداختن شانه ی راست کار را تمام کنم...اما نه..تمام فکر هایی را که می کنی رد می کنی..چچون درست در مسیر بالا آمدن نگاهت از لبه ی میز تا صورت دختر...چشم هایت روی دست دیگر دختر قفل می شود/دلت به حال او می سوزد که در تمام این مدت در یک دستش جعبه شیرینی را نگه داشته جلوی تو در دستش دیگرش پیش دستی را...بنابراین بهترین تصمیم را می گیری...و سعی می کنی دیگر به هیچ چیز فکر نکنی...پس بی درنگ شیرینی را می گذاری روی میز و با دو دست پیش دستی را از دست دختر می قاپی.و توی صورتش زل می زنی و همان لبخند مختصر روی صورتت ثابت می ماند...شانه ی راستت را بالا می اندازه و کاملا احمقانه می گویی مرسی.
دختر هم لبخندی مختصر تحویلت می دهد و در همان حین شانه ی راستش را به نشان قابلی نداشت بالا می اندازد و بعد ابروی راچپش با حرکت ریز ععضلات سمت شمال غربی لب به معنای این دیگر چه خل و چلی است و  نگاهی به لبه میز و بالاخره می رود.


حالا دیگر همه چیز خراب شده. اگر این جا یک فستیوال برای انتخاب لایق ترین مرد  انجام دهنده ی حرکات عادی برای گرفتن نان خامه ای از دستان یک دختر زیبا بود ...بی شک تو حتی لیاقت همسایگی با خانه ی قبلی گزارشگر مسابقه را هم نداشتی.
تو چيزی برای از دست دادن نداری....دختر که رفت ...مسلما کس ديگری هم به تو نگاه نمی کند....اگر هم نگاه کند هيچ ارزشی ندارد.بنابراين کاملا بی خيال و نا اميدانه و با هدف پشت پا زدن به همه چيز درست شبیه لحظه ای که همینگوی دستش را به سمت اسلحه برد  یا هدایت پایش به شیر گاز گیر کرد و یا کارول رگش را برید، با یک حرکت قدرتمندانه و سریع نان خامه ای را از روی ميز برمی داری و يک جا می چپانی در دهانت.
**
سومين انگشتت را با صدای ؛ملچ؛ هنوز ميک نزده ای که دختر را پيش رويت می بينی...با ظرفی که توی آن هشت کارد و سه چنگال وجود دارد.
بعد از شماردن تعداد آنها احمقانه ترين کاری که می توانی بکنی تشکر از دختر است.

ذرات خامه روی شيشه ميز...لباس شب دختر...و شلوار مشکی خودت. تورا مجبور می کند بی اختيار بلند شوی و ديگر بدون هيچ فکر و ايده شروع کنی به تميز کردن لباس او فارغ از اينکه اين ذرات خامه دقيقا روی لباس چه کسی ريخته...و یا ذرات خامه دقیقا روی کدام قسمت از لباس چه کسی ريخته.
بنابراين خيلی زودتر از آنچه خودت حدسش را بزنی پشيمان می شوی و سعی می کنی به داد شلوار خودت برسی و برای اولين بار فکر می کنی می توانی دو کار را با هم بکنی ...يعنی دقيقا در حال پاک کردن شلوار خودت از دختر هم عذر خواهی کنی....اما با توجه به اینکه تو به اين جمله که گذشته چراغ راه آينده است اعتقاد داری و نیز اينکه آقای شيرينی پز برای پختن اين شرينی و پدر دختر برای خريدن آن و خودت برای بلعيدنش سنگ تمام گذاشته ايد....حجم باقی مانده در حفره دهانت را بيش از ظرفيت مجاز برای گشودن لب ها به منظور تشکر یا عذرخواهی می يابی. بی جهت در اين لحظه به ياد ماشين لباسشويی مادرت می افتی که روی ان هم به انگليسی همين جمله نوشته شده بود (و ان اولين جمله ای بود که توانستی تمام کلماتش را در کمتر از يک ساعت در ديکشنری پيدا کنی. و در ادامه در حالی که از تشبیه خودت به ماشین لباسشویی ذوق کرده ای و تواما تمام ذهنت را به سمت پيدا کردن لعت انگليسی ماشين لباسشويی سوق می دهی و بلافاصله سه کلمه به ذهنت راه پیدا می کنند که هر سه را را رد می کنی و....

....

حالا دختر روبروی تو نشسته-به تو نگاه نمی کند-هنوز نان خامه ای دندان نخورده در دهان توست. دیگر نمی توانی قورتش بدهی. مسلما نمی توانی آن را از دهانت  هم بیرون بیاوری. راه دستشویی را بلد نیستی و به هیچ وجه علاقه ای برای پیدا شدن ماجرای جدید بر سر عملیات راهیابی مستراح را هم نداری. در ضمن تو هنوز از نه از او تشکر درست و حسابی کرده ای و نه از ترس ذرات باقی مانده خامه قادر به عذرخواهی از او هستی. تنها کاری که می توانی بکنی این است که بخودت فحش بدهی توی این گرما چرا هنوز کتت را در نیاورده ای و باز نگاهت را بین مهمان ها بگردانی و چون همه ی آنها با کت نشسته اند فکر کنی زشت است کتت را در اوری.بنابراین سعی می کنی خودت را از اینکه توانسته ای رنگ کتت را با جوراب هایت ست کنی راضی نشان دهی-همه اتفاقت را فراموش کنی و در عین غرور و احساس خوشبختی فکر کنی حداقل از پیرمرد بغلی با ان کراوات نارنجی مسخره اش خوشتیپ تری  و تا اخر مهمانی همانجور خامه در دهان -دست به سینه- زل بزنی به لکه ی ناشی از ریختن شیرینی خامه ای روی شلوار-مجاور جیب چپت.


هر چند این تصویر خیلی معمولی بود و نویسنده می توانست با اگزجوریت (آگراندیسمان-بزرگنمایی)کردن بیش از حد آن موجب خنده مخاطب شود اما...

باید اقرار کنم همین وضعیت معمولی اما دشوار -از دیدگاه من- بدون هیچ مشابهه ی یک به یک و غرضورزی، وضعیت فعلی کشور من است در روزگار کنونی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 18:22  توسط نیما دهقانی  | 

 

برای جناب فیلمی...به مناسبت ارتحال ۱۲ تن از ماهیان آکواریومشان در حادثه ای جانگداز!

روحشان شاد...یادشان قزل باد!

-----

 

بغضم ترکید تا رسیدندم من

آن عرصه مرگ را  چو دیدندم من

هی بهت به نبض خود گره می زدمی...

هی اشک به حال خود چکیدندم من

روح از بدنم رمید با مردن تو...

چون روح تو را به تن تنیدندم من

 دردی به دلم...دلم به خون آمد چون..

دل از دل ماهیان بریدندم من

گویند که عمر ماه نو کوتاه است

ماهی که به رایگان خریدندم من

شاید که شما نیز چو من بغضیدید

افسوس که اشکتان ندیدندم من

 

رفتم به سفر که کاش چشمانم کور...

تنها ....که شود نرم همی دندم من

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 13:41  توسط نیما دهقانی  | 

آقا! ما حدود یک ساعت است مصرع چهارم یک شعر را گفته ایم!...بقیه اش نمی آید!...

جای خالی را به دلخواه پر کنید!

 

 

...........................                                 ......................... 

............................                            شکوفا می شوم...نو آورانه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 1:44  توسط نیما دهقانی  | 

فردا...سرسفره هفت سین...ماهی ها را نگاه کن....

ماهی های قرمز را...

که گریه می کنند...

آرام...

معصومانه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 1:47  توسط نیما دهقانی 

 

به هر حال گوییا جدی جدی علی رغم برخی تنش ها و شایعات ذکر شده بهار در حال آمدن است. عجالتا یکی از بهترین بهاریه های تاریخ شعر دنیا! و حتی خاور میانه و یکی از بهترین اشعار خویش در ۱۵۰ بیت را که بالاخره با حذف کمتر از ۱۰ بیت در چلچراغ طبع شد را تقدیم حضور می دارم...باشد که بخوانید و کیفش را ببرید و از من تعریف کنید! نهایتا سال نوی همه گی نیز مبارک

(در ضمن به زودی جشنواره برترین اس ام اس کلیشه ای سال نو را برگزار خواهیم کرد...بنابراین این باکس موبایل هاتون رو پاک نکنید)

 

بهار آمد....

.)لطفا اگر کسی دوروبرتان نیست با صدای بلند و ریتم شش هشتم بخوانید تا به طعم واقعی شعر برسید!)

 

1

بهار آمد بهار آمد بهارآ...                  ...مد آمد گل به دشت و سبزه زارا

به صحرا وخیابان بار دیگر                 جوانه زد صنوبر با چنارا

رسیده موعد انجام فرغت                  ز رخ پوشیه بر کن گل عذارا  

(به گوشم می رسد آژیر از دور           ببین جان من این بی جنبه هارا)

بنازم سرعتت را گشت ارشاد            حجابت را رعایت کن نگارا

      

نهاده پرنیان دستار بر سر                      به تن مانتو  به پا شلوار زارا

(بیا این هم حجاب آقای ارشاد            شب عیدی نگیری  حال مارا )

 

بنتون یادم آمد چون که گفتم                ز زارا خط بالا من شمارا

گمانم روزگاری گفته بودند                که با صیهون شده او همجوارا

شتر دیدی ندیدی حرف مفت است       نظر چون می کنم من هر کجا را

کماکان صحبت حافظ عزیز است         بکن با دشمنان هر دم مدارا

مدارا "کل یوم" یک چیزی خوبیست        اصولا این طرف ها این کنارا:

مدارا بین دارایی و مردم                    مدارا بین مستضعف و دارا

مدارا بر سر تحبیب مردم                        فقیران گر نشد پس اغنیا را

مدارا بین بی کاران مسول                     مدارا پشت مسولین کارا

مدارا بر سر استخر کوروش                 جکوزی گر نشد حتما سونا را...

مدارا در حراج و باد دادن (؟!)                       سر سرباز اقوام هخا را

مدارا با برادر های وارنر                             مدارا با خلیج و با امارا... 

("ت" ی مصراع پیشین قلوه کن شد           مدارا کن شما هم این خطارا)

مدارا با امیر قلعه نوعی                              نشد با شخص  سوباسا اوزارا

مدارا با هوگو هر صورتی شد                  برادر خواندگی ونزوئلا را 

مدارا با همه غیر از فلانی                      فراموشش بکن کاندولیزا را

مدارا با زنان، کمپین و امضا                   به مطبخ اندرون کردن نسا را

مدارا بین همسر های چندم!                    شبیه وصلت  باربی و دارا

خیال کردی موقت؟ خیر! دائم!                   به حکم قاضی و بی اذن سارا 

همین جوری  آره ارواح عمه ام!                     مدارا بی جهت با کل آرا

 

بهار آمد کنون خوش باش...خوش باش     رها کن پرسش و چون و چرا را   

اگرچه عقل و هوشت را گرفتند            زبان داری و دست و گوش و پا را

بکن روزی هزاران مرتبه شکر            به صبح و ظهر وشب هر دم خدارا

هوا هم گر کمی سرد است، سرد است        بزن لبخند و حتی بی بخارا

"مدارا" می شود گاهی "مدیری"                       دقیقا چون "بخاری" و "بخارا"

مدیریت درون یادم آمد                             چو گفتم بیت قبلی از مدارا

"مرادی" می شود گاهی "مریدی"                  "مدیری" هم شده اینجا "مدارا"

مدیریت دگر از یاد من رفت!                         ز واج آرایی ریم دام دیرا را

 زبان من دگر قاصر ز وصف است            سرهم کن خودت این واج ها را              

مگر که این مدیری بار دیگر                       کند عیدی منور چشم مارا

خدا خیرت دهد مهران بیا تا                         نیاورده صحت آن چارتا را!

(مرادم زان چهارِ مصرع پیش             چهار خانه بد و آن طنز ...عمقیش!   (؟!))

صحت هم مطمئنا پس سروش است    همان که نفله کرد سیما صدا را

 

چه شد که شعر ما تا جام جم رفت ؟   خودم هم مانده ام بد جور یارا!

ادامه گر بیابد شعر بنده                         نشانت می دهم من قهقرا را

به کل این بخش اول را رها کن          بچسب این عید و این حال و هوا را:

 

 

 

 

 

 

 

2

 

بهار آمد بهار آمد بهاران                           دمیده گل به دشت و کوهساران

به ما چه آنچه بگذشته است؟ خوش باش   دو صد شکر آمده این، رفته است آن     

 

به ما چه آن چه بودست و چه است این      به ما چه قیمت سیمان و بنزین

به ما چه بوی نفت و بوی باروت                 بکش بو می دهد بو یاس و نسرین

 

چقد" بو"دار شد این بیت بالا                    یکی دلدرد داشت دیشب تا حالا

 شفای عاجل ان شاءا....تعالی                نه آقاجان نکن از اون خیالا

 

به ما چه حمله و تهدید و تحریم               مگر ما ها کلانتر های شهریم؟

دوباره رفت و آمد پول و عیدی                  همان بهتر که با همدیگه قهریم

 

به ماچه نرخ بدجور تورم                         به ما چه صافی افواه مردم

  مگر بحثی مهم تر هست هم از            جدال بانو هن با مین و یانگوم؟

 

به ما چه کودکی در فقر جان داد؟          معلم هی جریمه بی امان داد

سپس بابا بدون اسب آمد                   نه در دستش سبد بود و نه نان داد              

 

به ما چه قصه ی تصمیم کبری             اگر بفروشد او اندام خود را

دخالت توی تصمیمات شخصی؟          به کل لایرتبط بی حال اخری

 

 

 

  بگو شورای امنیت به ما چه؟                 که شد رد صلاحیت به ما چه

   بیا سرگرم کار خویش باشیم              مهار رشد جمعیت به ما چه؟

 

به ما چه غزه و سور و فلسطین             به ما چه بوش و هیلاری و پوتین؟

ولش کن این سیاست را به ما چه؟         نگه کن در بهار و یاس و نسرین:

 

 

3

 

بهار آمد شکوفه باز تر شد                    طبیعت ناگهانی ناز تر شد!

پگاه آمد پس از آن شام تاریک               سپیده سر زد و وقت سحر شد

به سویی سوسن و کوکب در آمد        دگر سو هم اقاقی جلوه گر شد

نسیم نوبهاری باز با ناز                         وزان در کوی ها بار دگر شد  

صبا زلفش به دست باد بسپرد              و دریا سمت ساحل رهسپبر شد

کبوتر بر درختان نغمه سر داد              و بلبل با پرستو همسفر شد

بهار آمد به صد غمزه دو صد ناز             دی و اسفند هم از  را به در شد 

به یک غمزه دو تا چشمک سه تا بوس!   و بهمن هم شبیه بنده خر شد!

بیامد او به یک لشکر ز نسوان              و اینگونه   زمستان هم دودر شد           

به لطف این بهار با سلیقه                       درآخر قافیه در و گهر شد.

 

 

 

4

 

بهار آمد به صد غمزه دوصد ناز          به نغمه قصه ای نو کرده آغاز

بهار آمد دوباره عید همراش            به دستش جام می... نه نه گلاب پاش!

طبیعت رنگی و بویی تازه دارد             طربناکی بی اندازه دارد            

به عالم رنگ نو پاشیده باز او            به جبر قافیه! .... باز او!  

 

بهار ای ساحر جان طبیعت                تو ای نقاش الوان طبیعت

تو که می گن عروس فصل هایی        (یکی دو تا که نیست، شیطون! سه تایی؟!)

تو که می گن عروس فصل هایی        امید صیف و پاییز و شتایی

تو که می گن اصولا مهربانی             به قول بعضیا خیلی مامانی

تو که مصداق تغییر و حیاتی             تو ای "مصداق" غیر منکراتی!

بهار ای موسم آجیل و سنبل            بهار ای فصل تجدید و تحول         

بیا احوال و حال مارو نو کن               هر آنچه شد مصوب تو وتو کن...

بیا سقف فلک را نیک بشکاف           بزن یک طرح نو با عدل و انصاف

من و ساقی اگر این کاره بودیم         دوای درد خود، خود می نمودیم

بیا این مردمان را خویش تر کن           محبت بینشان را بیشتر کن

بیا تخم نفاق از ریشه بر کن               تحجر را تو از اندیشه بر کن

کمی افراطی ها رو سرزنش کن          زیادی شد اگر چیزی کمش  کن

اگر شد راست کن چپ ها رو یک کم      خیانت را بکن از بیخ محکم

کمی هم راست هارا معتدل کن            اگر دیدی نشد بی خیل! ول کن!

بیا مردم رو با هم خوب تر کن                صداقت را کمی محبوب تر کن

ریا و رنگ و نیرگ و دروغ  و                    منوکسید کربن و فریاد و بوق و

خیانتکاری و فقر و طمع را                    حسد را آز را حرص و ولع را

غم و تشویش و احساس خطر را           گناه و جنحه های مستمر را

شعار و جنگ های داخلی را                کج اندیشی، توهم ،  بددلی را

اصولا هر چه از زشتی است اینجا         چه آنهایی که اصلا نیست اینجا

از این خاک مقدس دور تر کن              بساط زندگی را جور تر کن

اگر  هم عده ای مسول اینند              به انجامیدنش مجبور تر کن

 

بهار جان صبر کن... جانم پدر جان؟    بابا بزرگ می گن تقوا و ایمان

پدر می گوید احزاب بد اندیش            "مدیریت فقط با اندکی ریش"؟

عمو هم گوییا پیغام دارند                  گمانم شکوه از اقوام دارند

می گن مردم رو آگاه از سخن کن      بی زحمت حرف مفتو ریشه کن کن

خواهر زاده ام زند فریاد از دور           یه فکری کن بهار جون واسه کنکور!

 

بهار اینجا همه پیغام دارند               دلی لبریز از آلام دارند

مدیر مسول تذکرمی ده: عمراً!         کمی تلخه بگو آمال لطفاً!

می گم قافیه ی آمال و پیغام؟         می گن: تعطیل بشه زندون می ری جام؟"

خدایی حق داره راستی اگر شد     اگر حال کردی و خواستی اگر شد..

به حال قشر روزنامه نگاران             اگر شد گوشه چشمی کن بهاران!

خصوصا جمع اصحاب هنرمند            جمیعا التماس ویژه دارند...

 

گشودم سفره ی دل را عجب من     که عرضش شصت و طولش صد وجب من

عجایب سفره بود این مشکل من!       چگونه جا شده اندر دل من؟!

زیاده شد سخن از حد عادی              دلم پاره شد از فرط گشادی

به پایان آمد این قصه ولیکن              حکایت همچنان باقی است عمراً     

بهار اینجا اگر روزی رسیدی             عدالت را بیاور بهر عیدی

گذشتی روزگاری گر از اینجا             سلامی کن نثار روح ماها

  به امید تواییم از آن قدیما              یکم تند تر فقط. پایان. نیما.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:2  توسط نیما دهقانی  | 

امشب عوامل برنامه سپید مثل شب به صورت زنده میهمان خوداشن هستند...ساعت ۹رادیو جوان......مصاحبه با عوامل و نیز بنده را می توانید نیوش کنید!
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 19:36  توسط نیما دهقانی  | 

 

در گذشت نادر خلیلی را به جامعه هنرمند و معماران ایران تسلیت می گویم.

 

Nader Khalili, internationally renowned architect, author, and educator, passed away at the age of 72 on Wednesday, March 5th.

He died at Cedars-Sinai Medical Hospital, of congestive heart failure. Khalili was known for his innovation into the Geltaftan Earth-and-Fire System known as Ceramic Houses and the SuperAdobe Construction (sandbag and barbed wire) technique also known as Earthbag. He developed his SuperAdobe technology in 1984, in response to a NASA call for designs for human settlements on the Moon and Mars. He had been involved with Earth Architecture and Third World Development since 1975, and was a U.N. consultant for Earth Architecture.

In 1991 he founded the California Institute of Earth Art and Architecture (Cal-Earth), in Hesperia, CA, which teaches his SuperAdobe building technique. His sustainable solutions to human shelter have been published by NASA, and awarded by the United Nations, the Aga Khan award for Architecture, amongst others. (see http://www.calearth.org/khalili.htm, for more.)

He authored six books, including his international best-selling auto-biography, "Racing Alone," (his newest book "Emergency Shelter," available this summer) as well as two highly-acclaimed volumes translating the poetry of Rumi, "Fountain of Fire" and "Dancing the Flame."

Born in Iran as one of nine children, his quest was to empower the world's poor and refugees to build homes using the earth under their feet. He was a prominent American leader on the value of ethically based architecture, where the needs of the homeless are considered above all else.

Inspired by the mystical poetry of Rumi, (whose poems he studied and translated, from an early age) his architecture was distilled from the timeless principles of this universe and its timeless materials -- the elements of earth, water, air, and fire, and has been described as "Poetry crystallized into structure." Laura Huxley, Aldous Huxley's widow, called Khalili the "practical visionary."

He was a quiet hero and a gentle humanitarian, who wrote: "No one can prove there is a meaning to life. I must make my own life meaningful. That is all."

He is survived by his wife Iliona, son Dastan, daughter Sheefteh, eight brothers and sisters and extended family.

Other articles about his life and work.
Nader Khalili's Biography.

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 19:47  توسط نیما دهقانی  | 

دیروز از جانب دوستی دعوت شدیم تا در یک مراسم سخنرانی و معرفی کاندیداها(بخوانید میتینگ حزبی) چند کلمه ای در افشانی کنیم! محور بحث هم قاعدتا انتخابات بود و شورای امنیت و تورم و این مسائل...به هر حال از انجا که اصولا دیگر مارا با سیاست کاری نیست... تنها این اس ام اس را فرستادیم تا شرمنده روی کسی نباشیم!

 

بگو شورای امنیت به ما چه؟          که شد رد صلاحیت به ما چه؟

بیا سر گرم کار خویش باشیم....       مهار رشد جمعیت به ما چه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 17:55  توسط نیما دهقانی  |