تفریحات مردی که کودک درونش را سزارین کرد-(موسوم به نیما دهقانی)
درباره وبلاگ
من آن مرغم که گویا یک زمانی او ملک بوده و در باغی سکونت کرده و حالا به جرم یک نفر اینجا درون یک خراب آباد بی پیکر گرفتار است و آن هم از قضا از روی حرف یک زن خودسر که آدم-جدمان-را می زندگول و خلاصه داستانی اینچنین بغرنج و پیچیده! خلاصه تر بگویم آدمی هستم که گویا مرغ بوده ام و شغلم گوییا بوده است ولگردی میان حورریان و رودهای شربت و غیره!و اینک در زمین می چرخم و بسیار شادابم از این وضعی که داریم و از این اوضاع باحالی که در اطرافمان جاری است این ایام! ضمناَ: اینجا بی وزنی حاکم است! چه در شعر ها...چه در چیزهای دیگر...بنابراین اگر اعتقاد شدید به موازنه سماعی ندارید و جزو قیاسیونید انتقاداتتان-ندید- قبول...ولی همین است که هست!
همسایه ما یک گربه دارد.گربه هه سرش را بزنی تهش را بزنی توی جوب است.به قول کرموی بزرگ -داداش بزرگه-: سرش تو آبه..._جسارتاً ..باسنش تو آب.
تفریح ما به عنوان یک "کرمو" کدام یک می تواند باشد؟
الف) بنشنیم این ور جوب و با سنگ بزنیم به شکم گربه هه؟
ب) بنشینیم آن ور جوب و با کلوخ بزنیم به کله ی گربه هه؟
ج) بدویم دنبال گربه هه و چوب را فرو کنیم...در... چشم گربه هه؟
د) گربه هه را که خیس آب است بیاوریم در خانه، دنبالش کنیم تا حسابی روی فرش ها یورتمه برود، و خانه را به لجن بکشد، ان وقت دو روز تمام خانه را آب بکشیم از نجسی در آید، روز سوم روز از نو...روزی از نو؟
پاسخ نسبتاً صحیح: گزینه د، زیرا اینطوری هم کرممان می خوابد، هم دیگر نمی رویم توی کوچه ول بگردیم...هم اوقات فراغت تابستانمان پر می شود.
|+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در چهارشنبه 10 تیر1388
|
هشت سال پیش مادربزرگ همسایه ما مرد. `پدر بزرگ ما که می شود سر دسته "کرموها" رفت بالا سر مادربزرگه و ادعا کرد دکتر است....چهارده سال تمامم به او تنفس دهان به دهان می داد به بهانه اینکه توی کماست...
شش سال بعد: مادر بزرگه هنوز توی کما بود و بود و بود و تنفس و غیره...
|+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در سه شنبه 9 تیر1388
|
تیم خوبی دارد. ویژگی ممتازش همین است و البته شجاعتش ..لینک هایش و صراحت لهجه اش. اما قبول کنیم او برای چنین مقامی زیادی کهولت سن دارد و زیادی .... و گمان می کنم در بخش های دیگر کابینه باشد بهتر است.
احمدی نزاد: پاک بودن او از فساد مالی...تلاشش برای خدمتگزاری...و انسانیتش..و نیت خیرش بر من پوشیده نیست.و سیل تهمت ها در این راستا بر او به نظر من صرفاً بازی از پیش تعیین شده ای بود که کاندیدا ها در اوج ضعف انها را نثار وی کردند. اما من هر چه فکر می کنم دو مشکل اساسی با ایشان دارم...یک) مسئله گشت های ارشاد که هر چچند تا کنون گریبانگیر خودم و خانواده ام نشده...اما ان را وحشتناک می بینم وقتی ان را کنار صحبت های ایشان در دوران قبل از انتخابات پیشین می گذارم..و دیگر هم عوامفریبی های ایشان.
رضایی:
خیلی نمی شناختمش و باید بگویم از لحاظ روانی از چهره اش می ترسیدم. در مناظره ها با ارائه برنامه های قوی و مدون ثابت کرد از سایرین علمی تر و منطقی تر فکر می کند...اخلاق گراست و روی هوا و از سر احساسات حرف نمی زند. اما به هر حال می دانیم رای لازم را نخواهد اورد(مگر همه مثل من فکر کنند و بگویند موسوی و روی برگه هایشان بنویسند رضایی)...به هر حال به صداقت و شفافیتش احترام می گذارم و گمان می کنم اگر در ککابینه رئیس جمهور اتی باشد بی شک مثمر ثمر خواهد بود.
موسوی: برای من هندوانه سر بسته ایس...که به هر حال ظاهرش خیلی سبز است و توپر می نماید...یکی دو جایش فرور فتگی هایی به چشم می خورد...اما به هر حال یا شیرین است یا سفید...که در هر دوصورت هندوانه است!....هیجان... استرس و تردید از نتیجه عمل انجام شده را دوست دارم...به انضمام اینکه آدمی پشت اوست که به او ایمان دارم...و گمان نمی کنم به این راحتی ها از کسی حمایت کند که تو سفید باشد.
فارغ از اینها....امیدوارم حاشیه ها...زندگی مان را عوض نکند.و...و امشب با استرس خواهیم خوابید و فرداش بنیز...فقط دوستان و آشناهایتان را در شهرستان های دورافتاده در یابید..انها مثل شما دسترسی به اینترنت و گردش آزاد اطلاعات ندارند...و همان 20 دقیقه آخر...کافی بود تا....
هنوز دیر نشده./
اما یادمان باشد..به هر دلیلی نتیجه انچه می خواستیم نشد...این دموکراسی است(هر چند ناقص) و ناگزیریم از تن دادن به ان....اما این نشان ها سبز...می توانند-باید- با ما بمانند...تا....
|+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در پنجشنبه 21 خرداد1388
|
از روز اول که دعوت به ستاد رضایی شدم اصلا فکرش راهم نمی کردم! به شدت شک داشتم...(و البته که نرفتم!)تا اینکه در مناظره ها برنامه ریزی قوی و مستدلش را دیدم..و قدرت ناطقه اش را...بی شک امشب یکی از بهترین مناظره ها بود و نشان داد که مردی با برنامه...با اخلاق و با اعتماد به نفس است...
با احترام به محسن رضایی و با علم به اینکه رای حداکثری نیست و خود ...مردانه برای هموار کردن راه اصلاحات امده است....رای من میر حسین موسوی است تنها به خاطر صداقتش و پاکی اش و هنر شناسی اش...
شرط خوبی است اگر از رضایی در کابینه اش استفاده کند.
|+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در سه شنبه 19 خرداد1388
|
«عجیب ولی واقعی» با دو نیم آدم- دو نیم تنه شروع می شود.
آدمی را از کمر دو نیم کنید، بالا-پایین- این دو نیمه یکدیگر را جستجو می کنند، می
یابند، می شناسند ،طرد می کنند، درک می کنند، و یکی می شوند تا نهایتاً
زایشی-خلقتی شکل گیرد، این بار ارادی-خود آگاه.
روایت داستان آفرینش، به کمال رسیدن آدمی، و باز نیست شدن
او، چرخه ی مانایی است که در تاریخ نمایش و ادبیات جزء لاینفک نیازهای بنیادین
شخصیت ها بوده، که برای آن می جنگیده اند. داستانی تکراری اما پر فراز و نشیب که
هنرمند به زعم خود گوشه ای از آن را تغییر می دهد تا تحمل این روند برای مخاطب-که
همان انسان مسلول در این چرخه است- را آسان تر کند.
هنر کارگردان این است که مخاطب با علم به تقدیر اندام واره
ها، که در واقع اجزای خود اویند، تا آخرین لحظه نمایش انتظار می کشد تا یکی شدن
آنها را ببیند. انگار آدم باز خودش را می شناسد، و وقتی سالن را ترک می کنی، دست
ها، پاها و دهانت، برایت معنی دیگری دارند، شاید بی اختیار آنها را لمس کنی و
سرخوش از کشف دوباره خودت و اجزاء خودت، دنبال گوشه ای از تقدیر محتومت بگیری و
تغییری و باقی ماجرا...
نمایش «عجیب ولی واقعی» یاسر خاسب را می شود تلاشی نو یا
حداقل ادامه ای جاندار، از نمایش های اجرایی(Performance art ) با تکیه بر فرم دانست.
با اینکه این سال ها در تئاتر ایران، اجراهای فرم کم نداشته
ایم، اما این بار فرم و معنا طوری به هم گره خورده اند که هر کدام بی واسطه- بی
انتزاع، تعریف دقیقی از یکدیگرند. یعنی دقیقاً حرکات «فرم» بازیگران همان «مفهوم»
است. در واقع می شود گفت این «اجرا»، «نمایشی» است که بدن دیالوگ هایش را می گوید.
رسالت هنرهای مفهومی، شیوه ای از انتقال مفهوم است که شاید
در اغلب هنرهای اجرایی با یک یا دو واسطه صورت می گیرد، یعنی همان عملی را می کند
که استعاره در ادبیات. اما اینجا بازیهای فرم، مستقیماً توسط ارکانی صورت می گیرند
که خود روایتگر مفهوم و سرنوشت خود اند.(به عبارت یک کمی تخصصی تر! : سوژه همان
آبژه است یا حداقل آبژه – بی واسطه - روایتگر شرح حال سوژه است: اندام های یک
انسان(آبژه)، راوی سرنوشت آن انسان، تکامل، و عاقبت آنهاست( سوژه). )
خلوص حرکت ها و دراماتورژی قوی(البته تا دو سوم پایانی کار)
و این که مخاطب نباید بیشتر تمرکزش را بگذارد برای درک کردن المان های ریزی که
کارگردان در سوراخ سمبه های فرمش پنهان می کند تا شاید-شاید- چیزی دستگیرش شود،دو
فاکتوری است که تماشاگر را با آرامش می نشاند روی صندلی اما از درون می کشاند پی
خود. ( دقیقاً بر عکس اجراهای قوی – اما پیچیده آتیلا پسیانی که اگر «کشتی شیطان»ش
در ادامه سریال های فرمال-ابزوردش، رگه هایی از روایت داستان پیدا نمی کرد، بی شک
او را به زمره هنرمندان بیش از حد آوانگارد که تقدیرشان طرد شدن از ذهن مخاطب عام
تئاتر است، منتقل می کرد).
...
در کنار تمام اینها، موسیقی قوی کار و اجرای زنده افکت های
صوتی توسط فرشاد فزونی، آهنگساز جوانی که این روزها موسیقی تئاتر را در انحصار خود
در آورده است، در انتقال حس و ساختن فضای ذهنی مخاطبف نقش بسزایی داشت، آنقدر که
شاید بشود نقص در نورپردازی و خرده ایرادهای صحنه پردازی، را با قوت این بخش از
کار یر به یر کرد. هر چند به زودی با او و آثارش به بهانه اجرای موسیقی نمایش
«مادر مانده» در هفته آینده بیشتر آشنا خواهید شد، اما لذت چشیدن «صداهایی از جنسی
دیگر» را در این نمایش از دست ندهید.
|+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در یکشنبه 10 خرداد1388
|
(مطبوع در هفته نامه چلچراغ- این هفته- صفحه لاک پشت ها هم...)
تلویزیونی را تصور کنید! برنامه
خانواده پخش می شود. سر ظهر است. می شود قسم خورد جز کبری خانوم و آقا جمال، این
برنامه هیچ بیننده ی دیگری ندارد.
کبری خانوم با تلاش فراوان
شماره برنامه را گرفته تا با مشاور خانواده صحبت کند.
مجری: الو روی خط
هستید.خودتونو معرفی کنید و بگید از کجا تماس می گیرید
کبری خانوم: سلام من کبری
خانوم هستم، از راه دور زنگ می زنم، خواستم تشکر کنم از برنامه خیلی خوبتون، و دست
اندرکاران برنامه خیلی خوبتون.....و از اینکه به من-
مجری: خب...مشکلتون رو
بفرمایید
کبری خانوم: والا خانوم
دکتر، این شوهر من دوروزه پاشده رفته می خواد اسمشو بنویسه کاندیدا شه...
خانم دکتر: کجا؟
کبری خانوم: ریاست جمهوری
مجری: این مقوله شوخی بردار
نیست خانوم، نمی شه آنتن ملی رو اختصاص داد بهش..خواهش می کنم قطع کنید.
کبری خانوم: نه جان هشت تا
بچه هام جدی می گم...سه چار روز پیش تا حالا رفته وایساده رو یخچال داره نطق
انتخاباتی می کنه...جو گیر شده...شما یه راهی پیش پامون بذارین مرگ بچه هاتون
خانم دکتر: چند وقته اینجوریه؟
کبری خانوم: راستش بعد از
کودتای 28 مرداد اینجوریشد، ولی یه دو
هفته ای می شه مشکلش عود کرده، تا اون موقع فقط بیانیه صادر می کرد، الان می خواد
وارد میدون بشه....توروجون بچه هات کمک!
خانم دکتر: می شه بیشتر
توضیح بدین دقیقا چی کار می کنه؟
کبری خانوم: راستش قاطی کرده،
چون نمی دونست به کی رای بده، تصمیم گرفت خودش پا پیش بذاره،...اوایل راه می رفت
می گفت: وای وای وای کاندیدای من کوش، حالا می گه من می خوام مردم و نجات بدم
مجری: زبونم لال...گوش شیطون
کر....مردم و از چی نجات بده، مگه ما مشکلی داریم؟ می خواین به چند اگهی بازرگانی
توجه کنیم؟
کبری خانوم: نه خانوم اگهی
به چه کارمون می اد ؟ خودشم نمی دونه والا...فقط می گه می خوام نجات بدم...
خانم دکتر: خب ازش بپرسین چه
طوری؟
کبری خانوم: نیستش...رفته
بین همساده ها آلو برقون پخش کنه، گلاب به روتون.
خانم دکتر: پس همسایه هاتون
ازش حمایت می کنن
کبری خانوم: اوئه چه جور! کاری که آلو برقون می کنه با معده آدم، سیب
زمینی نمی کنه با هوش و حواس. از روزی که آلوشون می ده، همین جور دارن زیاد می شن،
الان دویست سیصد نفری شدن
خانم دکتر:جدی می گین؟ خب به
نظر من الان از خیلی کاندیداهای دیگه جلوترن...چرا کمکش نمی کنی..همیشه پشت مرد
های موفق زن های بزرگ بودن.
کبری خانوم: راس می گی خانم
دکتر؟! واقعا می شه؟ آره به خدا...همه همساده ها پشتشن، همه صورتشون رو سیاه کردن،
به خودشون نخ سیاه می بندن،نوشابه سیاه می خورن، زیر چشماشون اغلب سیاهه، اونایی
ام که سیاه نیست باباها گلو بچه هه رو فشار می دن حسابی کبود شه، بچه هاشونم آلبوم
عکساشونو می آرن اینجا با زغال دک و صورت همه رو سیاه می کنن دور هم به نفعش شعار
می دن.
خانم دکتر: حالا شعار
همسرتون چی هست؟
کبری خانوم: استقلال سرور
پرسپولیسه!
خانم دکتر: همین؟خب اینجوری
که نمی شه...بهش بگین باید یه شعار منطقی داشته باشه...
کبری خانوم: مثلا چی؟
خانم دکتر: مثلا...ام م..«.بوی
جوی مولیان آید همی»...یا...«آمده ام که سر برم!»....یا ...«همه با هم..برای من»...یا
« می سازمت وطن»ی چیزی
کبری خانوم: البته یه شعار
دیگه ام داره
خانم دکتر: چیه؟
کبری خانوم:گلاب به روتون- شیر سماور،اگزوز خاور،تو روحداور!
مجری: کبری خانوم...اینا شعار
هست ولی مال انتخابات نیست....باید شعارش سیاسی باشه...باید هوای تازه رو یاداوری
کنه...باید تغییر رو زنده کنه...باید مردم رو متحد کنه
کبری خانوم: این
خوبه: هوای تازه...تو روح داور؟
خانم دکتر: ای بابا....اصلا
بگین خودش بیاد حرف بزنه...اونجوری بهتر می شه راهنماییش کرد...
کبری خانوم: چش!
واستین الان صداش می کنم (صدای فریاد های کبری خانوم که توی کوچه آقاجمال را صدا
می کند، شنیده می شود)
جمال آقا: (نفس نفس زنان)سلام
خانوم دکتر..ببخشید دیر شد، فرامرز بچه اصغر آقا اینا آلو رو با هسته خورده بود،
دیگه معطل اون شدیم، راستی با تشکر از برنامه خوبتون و دست اندرکاران برنامه
خوبتون..ما همیشه برنامه خوبتون رو...
خانم دکتر: آقا جمال باید یه
شعار واسه خودت بسازی...الان موقعیت خوبی داری...باید استفاده کنی.
جمال آقا: دارم یه شعر جدید
می سازم...خودم گفتم
مجری: می شه بخونین لطفاً
جمال آقا: می گه...یار
دبیرستانی من...با منو همراه منی...
خانم دکتر: نه این که
تکراریه...
جمال آقا: این فرق داره ها،
اون دبستانیه، این دبیرستان! پیش دانشگاهی هم می شه البته، تازه دادم واسه ام کلیپ
هم بسازن...
خانم دکتر: جداً؟ کی؟
جمال آقا: همون آقائه هه که
می گه گیتارو با خودت نبر....قرار شده واسه ام اهنگ بخونه...میخواین بذارمش
براتون؟
خانم دکتر: بعله لطف می کنین
جمال آقا: به کی تقدیمش می
کنین؟
خانم دکتر: به نامزدم در تورنتو....حمید
عزیزم...که از راه دور...می بینمش!
جمال آقا: بعله..حمید
جان..با هم می شنویم کلیپ زیبای انتخاباتی رو که بی مناسبت با این ایام نیست...و
چقدر شاعر، در آن زمان زیبا این ترجیع بند رو سروده.
(لطفاً برای رسیدن به طم کلیپ،
خودتان روی میزی –چیزی ضرب بگیرید و با آهنگ اصلی همراهی کنید!پیشنها می شود در
گوگل این موسیقی فولکلور را سرچ و نیوش نمایید بعدش)
واسه کشور شما/واسه کشور شما.....کاندیدا ها اومدن همشون با وعده ها....دسته بدسته اومدن اون یکی شاه پسره... از سر بازار اومده این یکی افسره و با صدتا سرباز اومده (گروه
کر) شما بگین(آخ آخ) شما بگین توی این کاندیدا ها....کی میشه رئیس ایشالا؟(2بار) یکیشون تاجره و یکی دیگشون حجره داره این یکی در خونه بازه، همیشه سفره داره
یکیشون حرفای گنده می
زنه...عجیب غریب
یکشون مقتصده،خوب وهنرمند و
نجیب یکیشون دورش شلوغ، هزارتایی بنده داره اینیکی وزیر بوده و اقبال تابنده داره یکیشون خیلی خوبه/یکیشون خیلی خوبه همگی بگین ماشالا(2بار) خدا قسمت بکنه/خدا قسمت بکنه برای شما ایشالا .....(جمعیت)ایشالا
... رئیس ما باید شازده باشه/ عاشقونه دلو باخته باشه واسه کشور دلنازک ما دو سه میلیاردی اندوخته باشه یکیشون دکتره و یکی دیگشون مهندسه این یکی استاده تو جبر و حساب و هندسه یکیشون تو کار ساختمونه و خرابکاری یکیشون از راه دور فردا قراره برسه یکیشون خیلی خوبه/ یکیشون خیلی خوبه همگی بگین ماشالا(2بار) خدا قسمت بکنه/خدا قسمت بکنه برای شما ایشالا(جمعیت) :ایشالا
خانم دکتر: به هر حال، شما
مشکلتون خیلی حاده،سه چارتایی قرص براتون می نویسم، سعی کنید غیر از اینا ، هر چی
قرص دم دستتون رسید بخورین. شاید فرجی شد.
جمال آقا: یعنی منظورتون
اینه دیگه امیدی نیست؟
خانم دکتر: چه عرض کنم، آدمی
که تو این شرایط، با دیدن این اوضاع دلش واسه خودش نمی سوزه و می آد کاندیدا می
شه، چه انتظاری می ره دلش واسه مردم بسوزه؟! به هر حال لطفا شما یکی دست از کار
سیاسی بردارید، هستند کسانی که صلاحیت اصلاح امور رو داشته باشند. راستی، تو این
شعره شما کدومشون بودین؟
جمال آقا: همونی که خیلی
خوبه دیگه!
|+| نوشته شده توسط
نیما دهقانی در دوشنبه 4 خرداد1388
|